<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نسیم اندیشه</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Sep 2009 19:04:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> (برگ سبز): شوخی با اجتماع</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;     چیزی که مرا برآن داشت تا سکوت چند ماهه را بشکنم و باز در محیطی بنویسم که خواننده را از مخاطب تمیزی تیست، دغدغه ی یک دوست است، دوستی که هم خواننده است و هم مخاطب و تمیزی هم نمی شود برایش استثتنا قائل شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      دغدغه ی دوست داشتن و یاور بودن مسئله ای است که قدمتی به اندازه ی عمق فرهنگ بشر دارد در انداختن خوره به جان انسان ها. مسئله ای که قربانی های متمدنش را از میان دو گروه انتخاب می کند، توجه کنید که این مورد، قربانی های دیگری هم دارد که چون از شرایط ایده آل این مسئله و به عبارتی انسان های معقول و دارای سطح فرهنگی متعادل خارجند، بنابراین، در این حیطه جایگاهی ندارند. برای باز شدن مطلب به ذکر یک مثال بسنده می کنم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      برای اینکه برای مخاطب ملموس باشد به عنوان حالت نخست در نظر بگیرید که قصد دارید در کنکور سراسری شرکت کنید، برای این منظور بجای اینکه این کار را در سال پنجم دبستان انجام دهید زمانی را هزینه می کنید، رشد می کنید، درس می خوانید، تجربه امتحانی کسب می کنید، آماده می شوید تا به زمان مناسب نزدیک شوید. در ا سن مرحله، فشار را افزایش می دهید، حجم کلاس ها و تست و مطالعه را بالا می برید، از تفریحات می زنید و به عنوان یک دانش آموز قوی، مستعد و ایده آل نسبی برای شرکت در این آزمون – دقت کنید که منظور دانش آموز ایده آل برای جامعه است و نه لزوما در تفکر من و شما – در کنکور شرکت می کنید. چون ورودی شایسته بوده و با فرض صحیح دستگاه نیز بی ایراد می باشد، انتظار می رود که خروجی نیز مطلوب بوده و با کسب رتبه ای ایده آل پا به فضای مطلوب ایده آل می گذارید. اما نکته اساسی این جا خود را آشکار می کند و آن اینکه یکی از نتایج حاصل از این فرآیند اینست که دیگر به این مراحل نمی اندیشید و قصد بازگشت به ابتدای راه را نیز ندارید و به دنبال ترقی یا به عبارت بهتر مراحلی تازه تر از قبیل کسب معدل بالا، توانایی های بهتر، تخصص و غیره هستید و پروسه کنکور و دغدغه هایش جز در مرحله مشوره و انتقال اطلاعات، کان لم یکن تلقی می شود. برای باز تر شدن بتر مثالی دیگر را نیز از نظر می گذرانیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;     فرض کنید قصد گرفتن پذیرش از دانشگاهی ایده آل در ذهن خودتان به همراه کمک هزینه ی کامل و در واقع استفاده از بورسیه تحصیلی را دارید. مانند مورد نخست، این کار را در سال اول دبیرستان انجام نمی دهید، بلکه بهد از ورود به دانشگاه، چهارسالی را با تلاش گذرانده و از اوایل سال چهارم دست به کار می شوید تا اصطلاحا  apply  کنید و نه فقط برای اینکه در چهارچوب فرار مغزها بگنجید، بلکه برای داشتن شرایطی بهتر و داشتن محیطی مستعدتر برای یادگیری و پیشرفت از محیط اولیه خود خارج شوید. برای این منظر با توجه به داشتن رزومهی تحصیلی مناسب به عنوان یک دانشجوی ایده آل خود را برای امتحان  TOEFL و بعضا  GRE  آماده کرده، در اوایل پاییز بریا گرفتن حداقل سه توصیه نامه اقدام می کنید. در این فرصت بیکار ننشسته و به مکاتبه با اساتید در دانشگاه های دلخواه می پردازید و علاوه بر این به فکر درس و پروژه و احیانا کارآموزی خود نیز هستید. با گذشت زمان، از طریق تقاضای اینترنتی قصد خود را اعلام نموده و با کارت اعتباری حقیقی یا مجازی هزینه درخواست را واریز می نمایید و در نهایت مدارک ار ارسال می کنید و تا رسیدن به مقصد بسته را پیگیری می کنید و  بعد از اعلام پذیرش باری وقت سفارت در ایران یا بسته به کشور پذیرنده در یکی از کشورهای دوست و همسایه امارات، ترکه یا قبرس وقت می گیرید و مصاحبه می کنید و ... بار را می بندید و  Good Bye Party برگزار می کنید و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;        اما اینجا کلاس آموزش مراحل گرفتن پذیرش نیست و خلاصه امر این که اگر در دفتر خود در کشور بیگانه نشستید و مشغول کار شدید، دیگر این فرآیند طولانی دغدغه شب هایتان نیست و از غم این بار عظیم به خود نمی پیجید و باز هم مانند مورد قبل، جز به نیاتی آموزشی کلیه این پروسه کان لم یکن تلقی می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;        حال به بحث اصلی وارد شویم. و آن هم اینکه برای داشتن نگرشی صحیح به امر داشتن هسمر یا به اصطلاح خودمانی ازدواج، داشتن نگرشی به مانند دو مثال ذکر شده ضروری به نظر می رسد و چرایش این گونه خواهد بود. قربانیانی که این امر مقدس از میان قشر عام هر جامعه می گیرد دو دسته اند، دو دسته ای که برای شناختنشان مورد کوچکی را بررسی می کنیم: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;        شما فرد ایده آلی هستید برای جامعه محل توطن و بنابراین سن 6 یا 60 سالگی را برای ازدواج انتخاب نمی کنید، در این شرایط در مسیر زندگی گام هایی اساسی را برای پیشرفت برمی دارید مثلا مطالعه و تحصیل علم، یادگیری فنون، اخلاق، انضباط فردی و اجتماعی، هنر و غیره تا به سن ایده آل برسید. در این مرحله تلاش خود را در مراحل آشنایی، معاشرت و شناخت، خواستگاری ... عاقد و ازدواج و ... افزایش می دهید تا وقتی که ازدواج به خوبی انجام گرفته و  در منزل خود نشسته اید و به فکر فرداهای روشن برای خود و همسر نازنین خود هستید، در این حالت شما به عنوان یک فرد امروزی و ایده آل خود و جامعه،  دیگر فارغ از نگاه به خاطرات شیرین گذشته، غصه دل مشغولی ها و نگرانی های دوره قبل از ازدواج را نمی خورید و خواهان تکرار دوباره این فرآیند از ابتدا نیستبد، بلکه دریچه های دیگری را برای آغاز و پیشرفت در پیش روی خود می بینید و تقلاها و نگرانی های شما معطوف به آینده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      به این صورت مشکلات این مسئله را می توان به دو دسته تقسیم نمود و به این شکل قربانیان هر کدام از دو گروه نیز مشخص می شوند. در جامعه ای مانند جامعه ای آشنا برای مخاطبین این سطور، دسته ای وجود دارند که مشمول گروه اول می شوند و آن اینکه سلسله مراتب لازم را برای این منظور طی نکرده اند یعنی مانند آن دانش آموز سال پنجمی یا اول دبیرستانی هستند که می خواهند در کنکور شرکت یا برای پذیرش اقدام کنند. یعنی تمام توان در این مسیر به خاطر جاذبه های به کار گرفته نشده یا به زبان من، قوی وارد عمل نشده اند. و اختلاف اساسی وقتی آشکار می شود که به نتیجه چنین عملی در هر سه مثال ذکر شده واقف باشیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;     مساله فراگیرتردر میان مردان امروز که کمتر بدان پرداخته می شود مورد دوم این بحث است و آن هم اینکه پس از امر ازدواج، توقفی یا به زبان – ادبیات - فروید، تثبیتی ناشی از واپس زدگی در این مرحله اتفاق می افتد که موجب می شود این فرآیند هیچ گاه از زندگی فرد خارج نشود. به زبان ساده تر مانند دانشجویی است که دلش بخواهد پس از رسیدن به شرایط دلخواه دوباره در رنج های کنکور یا  apply  دست و پا بزند و هزینه های ناشی از آن را پرداخت کند. به عبارت بهتر، یکی از نتایج ازدواج این است که دیگر مشغولیت های فراوان آن که از دوران بلوغ آغاز می شود لز صحنه زندگی خارج شده و مانند دیگر مراحل زندگی جای برای فعالیت های بعدی باز شود. ولی نه تنها این مرحله به پایان نمی رسد، بلکه موجب نابسامانی هایی می گردد که ناشی ار تغییر شکل آن هستند. نابسامانی هایی که با هنجارهای اجتماعی، خانوادگی و اخلاقی در جامعه در تضادند و خلاصه امر اینکه فرد را تا انتهای دوران پذیرش غریزه جنسی به دنبال خود می کشانند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;    می دانم که این بحث کامل نیست و می تواند مخاطب خود را گاه به علت داشتن آگاهی کامل – البته حااقل مخاطبین را – گاه به علت داشتن تجربه ای مرتبط و ناشی از نوعی سرخوردگی فلسفی و نیز گاه به صرف بیان انتقاد ناراضی نماید. پیش از هر گونه صحبتی جایگاه خود را در این نوع طبقه بندی اجتماعی بدانیم که در کجای این چرخه قرار می گیریم. آنگاه فضا برای صحبت بیشتر فراهم خواهد آمد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 19:04:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ سبز): تریلوژی کلام</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;1) پرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      گاهی کلام حسی تهی می بخشد، یعنی سخن گفتن ما را می سوزاند، چون نوعی خواستن است و به قول بالزاک، خواستن سوزاننده است. این یعنی کلامی از رنگ بافته های ظاهری؛ چیزی که بهم می بافیم تا خود را عرضه کنیم؛ جایی برای ایراد –نه، زمانی- باقی نگذاریم و به عبارت بهتر، خود را تهی کنیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      آن وقت است که سکوت حرف می زند، حرفی تعیین کننده، می گوید بنشین و ببین که حرمت کلام چگونه پایمال می شود با زیر پا گذاشته شدن اخلاق سخنوری... کم نیستند انسان های مخفی شده پشت پرده کلام، و کم هم نیست لحظه هایی که کلام را پرده پوشی می کنیم غافل از اینکه منطقی بر پایه ی علم، مطالعه و تفکر به راحتی پرده گشاست.*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; * راه یافتن این احساس خود یک حس است. حس تلخی انزجار آوری که کلام به همراه دارد، حس پوچ شدن، حس حقارت در برابر نادانسته ها، حس یافتن تفکری ساده اما برتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;2) سه درب عرفان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      زندگی آدمی تنها یک راه دارد برای پیشرفت و به زبان همه فهم به آن می گوییم... عرفان. دریچه های مختلفی دارد این مسیر منحصربفرد که ورود از بسیاری از آنها واجب است، یک درب تنومند آن علم طبیعت نام دارد و این روزها خیلی ها از طریق آن تنها نان می خورند و دیگر هیچ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      یک درب آن تفکر است، اما نه از هر نوع آن. به قول دکتر سروش تصوف خوفی داریم و تصوف عشقی. تاریخ ما پر است از تصوف خوفی یا زهدی که به نظر من میراثی آکنده از بی تفاوتی و تحریفات دینی برایمان به یادگار گذاشته، حرکتی کند به امید آینده ای که محتاج شتاب بوده. و تصوف عشق که بال پرواز می دهد، آنچه مولوی را از دام صوفی گری رهانید... آنچه این روزها مرا درس ها می دهد... بگذریم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;     و دربی دارد بنام اخلاق که پایه عرفان است، طبع انسانیت. علم، عشق با تفکر و اخلاق را این روزها یک جا نمی شود دید، این ها ملاک ساختن انسان های امروزی اند. هرچند که تاریخ خوب می دانسته که با کدامین نوع بشر سر و کار دارد. اما عرفان پدیده ایست مطلق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;3) اراده دست برداشتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      دست برداشتن پدیده ی پیچیده ایست؛ چون نشانگر تنگناهای آدمی است، بیانگر دریچه هایی که انسان توان عبور از آنها را ندارد. وقتی به چیزی علاقه دارد تلاش می کند آنرا به دست آورد، تا آنجا که علاقه اجازه دهد، از خویشتن دست برمی دارد، ولی هنگام دست کشیدن، تمام تلاش ها و از خودگذشتگی ها را به دست فراموشی می سپارد و اینجاست که پیچیدگی خود را نمایان می کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      بسیاری وقت ها اراده ی دست برداشتن، بسی مقدس تر از بدست آوردن است، اگر داشته ها نمایانگر قدرت خواستنند، نداشته ها بسیار معانی دگر دارند، معنای اراده و توانایی، معنای ظرفیتی نا تمام... البته فرق است بین نداشتن و نخواستن. نداشته ها را به گردن عدم تلاش انداختن دردی از فقدان قدرت اراده دوا نمی کند. وقتی در اوج توانایی دست برداشتی آن وقت یک شیرینی لطیف را احساس خواهی کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 22:03:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ سبز): رساله ای در باب علم مندی اخلاق و خلقت</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;بودن در آموختن خلاصه می شود، سری کوتاه به تاریخچه مدون رفتار بشری که بزنیم تنها یک مسیر همواره پیشرفت داشته و آن مسیر علم است؛ فارغ از تکامل تدریجی اخلاق که شاید بارزترین نمود ظاهری آن زندگی مجلل و پر زرق و برق اروپائیان و بویژه مردم فرانسه در اوایل قرن بیستم و همزمان با جنگ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;های جهانی و پیشرفت عظیم جامعه ی امریکا – که به نظر من مرهون دیدگاه های روشن مردم آن جامعه و نه چیز دیگر است – میباشد، فقط دانش تکاملی همه جانبه داشته است؛ آنهم در ابعادی به بزرگی اجتماع جهانی، هدفم اینجا بیان نکات تاریخی و علمی نیست بلکه نگاهی است گذرا به دانش.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      اگر بپذیریم دانش، اخلاق را بهمراه دارد ممکن است تناقضاتی در ذهن به همراه آورد که چاره اش جز خود اخلاق نباشد. اخلاقی که بی بهره از علم باشد برگی است از تاریخ، رکود اخلاق، زیبایی هایش را به منجلاب بی فکری می کشاند حتی اگر به مطلق بودن اخلاق معتقد باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;  خلاصه اینکه یادگیری مقوله ای است پر پیچ و خم در عین سادگی! هنر یادگیری عرفانی را پدید می آورد که حتی بزرگترین منطق ها نیز از بیان دلیلش عاجزند. تنها یک تکته باقی می ماند و اینکه راز کشف حقایقی که در دل دنیای خاکی نهفته است، خود دلیلی است برای هدفمند بودن برهان آفرینشی که با یادگیری آغاز می شود و در پاسخ به تئوری فاصله بین پیشرفت علم و علم! اخلاق باید راز اخلاق مند بودن علم را از صاحبان دانش پرسید که در دل تمام حقایق مکشوف خلقت وجودی نهفته است که امروزه حضورش را با یک ترفند ساده به عوام عرضه می کنیم... شعور&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 20:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ سبز): از خیال تا ظرف محذوفات خیال پردازانه</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;آرام آرام شروع می کنی به ایستادن؛ می گویند یاد گرفته روی پای خودش بایستد، می فهمد، می بیند، تشخیص می دهد، پای تفکر که به میان می آید برای خودش کسی است، کجا می رود این خیالات، این حرف ها؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;برخی لحظه ها به تنهایی گروتسک خیالپردازانه ای هستند که با دست خیال هم نمی توان گره از کارشان گشود، یعنی هجوم موازی - و نه متناقض – افکاری که هر کدام معنی خاص خود را دارند اما در مقام همکاری و تجمیع بی جایگاهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;در این موارد خاص، یک راه این است که ذهن را آن قدر به کار گیری که زیر فشار افکار گمان آلودی که سر و ته شان تنها با فکر به هم نمی آید له شود و تو را به دست همان خیال توهم پردازی بسپارد که این لابیرنت بی سر و ته را آفریده و یا دست به دامان  brain storming  مضحکی شوی که می آموزد راه زندگی را، راه بی خیالی هدفمند را، راه مطالعه را...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;اصولا دو جور مطالعه داریم. دو جور نگاه به مقوله ی مطالعه، دو جور احساس یادگ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;یری که تمایز قایل می شود بین هستی و موجود، بین انسان و کائنات؛ برخی علوم نشات گرفته از نام انسانند، یعنی حیات بشری، یعنی آدمی آن را آفریده تا بازیچه ی دستش باشد، در بازی نامفهومی که دست ها گم می شود و نمی دانی توپ در دست بازیگر است یا بازیچهف یعنی اگر انسان را از معادلات کنار بگذاری علم نابود می شود، ناپدید می شود، و این نابودی در دنیای بی انسان که مملو از دانش ناشناخته است، خود مصداق نابودی است و بنابراین مرا کاری با این دسته علوم کذایی و دانش وابسته بدانها نیست، مانند جامعه شناسی، سیاست و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;ولی زیبایی دسته دوم به استقلال از دنیای بشری است، یعنی دست مخرب روزگار نمی تواند مخل این دنیای رنگارنگ همواره در مسیر شکوفایی باشد. اگر پای انسان را از معادلات بیرون بکشی، جلای هستی علم آن رخ می نمایاند، انسان را بازیچه قرار می دهد تا زیباییش را کشف کند، تا بحال بازیهای درون یک کندو را دیده ای؟ می دانی دانش زمین یعنی چه؟ به آسمان نگریسته ای؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;دنیای روابط ما نیز مملو از این استعاره های بی روح است، استعاره های انسانی، بنابراین هنگامی که پای صحبتی می نشینی که خدا را از معادلات بیرون رانده و فلسفه می بافد، ترس ناشی از بی روحی ها دنیای مطالبات را فرا می گیرد، چرا که اگر انسان را کنار بگذاری چیزی از معامله بر جای نمی ماند، چون خدایی نبوده، چون بر سر هیچ می جنگیدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;آری، ارزش کلام در خارج کردن نقش بشر از محاسبات و نگریستن در آینه ی بقایای مخروبه ای است که همان حس مبتکر آفریده، اگر چیزی باقی ماند به آن ببالیم و مسئله اینجاست که پاک کردن نقش انسان همان پاک کردن صورت مسئله است و نکته ی دیگر این که چیزی به نام حذف صورت مسئله وجود ندارد و بنابراین همه چیزدر تناقض ناشی از حذفی بی معنا دست و پا می زند؛ چرا که مسئله همین جا است، همان وجودی که نباید آنرا از ابتدا حذف می کردی تا حال، به خرابه ی روزگار برسی. ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;از ابتدا مراقب محذوفات باشیم. چرا که گاهی مانده ی ما را رقم می زنند، مهمترین اصل را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 23:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ زرد) : دفتر آفرینش</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;برگی از دفتر آفرینش را باز می کنی، نوشته است:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;&quot;هر روز بامداد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;لحظه ای چند آرنج خود را بر پنجره ی آسمان بگذار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;و دیده بر چهره ی پروردگار خویش بدوز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;سپس با تصویری که از این دیدار در دلت نقش بسته است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;                                                                 شاعری ناشناس(1)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;     و می بینی که اولین رکن آفرینش &quot;نیایش&quot; است، یعنی نام بردن از زیباییها؛ یعنی نیاز ها را برشمردن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;غافل می شوی، می بینی چیزی از نظام جهان پیشی نمی گیرد، راست می گویند که آدمی محصور در اندیشه ی خویش است و بالاتر رفتن از قدرت فکر برایش ناممکن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;     &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;      تلاش می کنی از غفلت خارج شوی ولی کاری پیش نمی رود، می فهمی راه حل تلاش نیست. گرچه تلاش مقدس است، افکارت را متمرکز می کنی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;      موسیقی گوش نواز  Phillip Glass یاد صحنه های زندگی توام با استرس ناشی از خوش بینی را زنده می کند،(۲) در برگ برگ اندیشه های &quot; هاروکی موراکامی&quot; همراه با &quot;کافکا تامورا&quot; (3) اندیشه های  ژرفی را جستجو می کنی  تا گریزگاه باشند، همه اینها در نوع بشری خود بی نظیرند اما جواب گوی این حس زیبای تو نیستند. یاد جمله ی موریس مترلینگ می افتی:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt; &quot;سعادت جاودان هم شبیه به عمر جاودان است، و بعبارت دیگر بدبختی جاودان؛ واقعا اگر امروز خداوند از شما بپرسد که چه می خواهید چه پاسخ خواهید داد؟ &quot; (4) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;یاد دفتر آفرینش می افتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; ..................................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(1)   در قلمرو زرین – دکتر حسین الهی قمشه ای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;Morning vision&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; Every morning lean thine arms awhile&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;Upon the window sill of heaven&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;And gaze upon thy lord.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;Then, with the vision in thy heart,&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;Turn strong to meet thy day.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;(Unknown Author)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(2)   Phillip Glass -  The hours soundtrack&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(3)   کافکا در کرانه – هاروکی موراکامی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(4)   اندیشه های یک ذهن بزرگ – موریس مترلینگ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 21:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ زرد): بیست و سه سال</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://rookusa.home.mchsi.com/images/20050113_happy_birthday.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;همیشه جایی برای آغاز، لحظه ای برای فوران هوایی دوباره و فرصتی برای از نو بیدار شدن هست، و این پاسخی نمی طلبد جز نشاطی به معنی شکر، به پاس رشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;بیست و سه سال من نیز به پایان رسید، زمانی برای شکوفایی ایمانی که دنیای یک دین را بسازد، نه دین رایجی که ابتلای روز است، بلکه هوای تازه ای که روح را از نو بسازد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;برکت یک میلاد را می شود از لحظه های از پیش ساخته فهمید، لحظه هایی که داستان زندگی را مرور می کنند، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;&quot;تولد مبارک&quot;، که اگر این تبریک دریافت شود یک دنیا تفکر می طلبد و حرف هایی تازه را...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2009 02:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>( برگ سبز): زمین در سایه</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#00ff00&gt;       دنیا چرخ زد و چرخ خورد، به اراده ی من چرخید و به خواست من پشت کرد و در نهایت یک بار هم زیر سایه من ایستاد. اصولا وقتی همه چیز می چرخد باید بچرخی یعنی به قول معروف هم رنگ جماعت شوی. می دانی چرا؟ چون اگر نچرخی سر خودت گیج می رود. می دانی در این دنیا چرا اگر نچرخی سرت گیج می رود اما در دنیای تصویر شده من این گونه نیست؟ چون این دنیا همه چیز نیست و همه چیزش نیز همه چیز نیست. این یعنی چه؟ یعنی در این دنیا چون حرکت کاتوره ای! برای اجزایش در مقیاس من و تو وجود ندارد – به عبارت بهتر چون تو می چرخی و زمین نمی چرخد – سرت گیج می رود. اما در دنیای همه چیزها! همه چیز باید با هم بچرخد تا هیچ چیز از سرنوشت خود جا نماند، آن وقت اگر نچرخی سرت گیج می رود؛ می شوی بازیچه؛ بازیچه ی دست کائناتی که فقط می چرخند!. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;      برگردم به مطلب؛ اگر طبق اصول بچرخی تازه می توانی ببینی، دنیای ایستا را، تازه مجال دیدن پیدا می کنی. یعنی تازه می شود دید؛ چون اگر نچرخی چون از قافله چرخندگان عقب مانده ای و همه چیز دارد می چرخد هیچ چیز نمی بینی، یا درست نمی بینی – که همان نادیدن است-. اما دیدن همه چیز نیست، یعنی در دنیای ما همه چیز نیست. دنیایی که در آن بهتر بودن ملاک است، دنیایی که در آن می گویند کار بی منفعت ضرر است یا بطور خلاصه باید سریع تر بچرخی تا چیزی برای داشتن! داشته باشی. چیزی برای بالیدن؛ ثابت چرخیدن گناه است، گناهی از جنس داشتن خدایی از جنس خدای چرخندگان دیگر؛ نه ایستایان. چرخندگانی که هر یک به گونه ای می چرخند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;        وقتی دنیا زیر سایه ام جاخوش کرد تازه قدر چرخیدن را دانستم. ارزش بازیچه نبودن را، حرمت اعتباری که از یکسان نبودن پدید می آید، منزلت داشتن خدایی را که هر چقدر بیشتر این گردونه ی حیران را بچرخانی در نهایت، بیشتر به سادگی حرکتش پی میبری. به سهل ممتنع بودن بازی این روزگار، به اراده ی ناشی از ایمانی که محرک این چرخ است...&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 00:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ زرد): قربانی</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt; تو اصلا می دانی قربانی یعنی چه؟ یعنی اگر بوی تعفن ماندگاری برایت به یادگار مانده باشد آنرا بدهی و کمی تاریخ بخری. وقتی گمشده ای را دیدی که شب ها در عالم یک خیال کاغذی بیروح پرسه می زند جان دهی تا خدایش را به او بازگردانی. وفتی لب های خشک شده از بی بارانی را دیدی که حتی به تو نگاه هم نمی کنند، همه ابرهایت را یک جا به آسمان دهی تا برایش قطره اشکی به ارمغان آورد... برای نوشیدن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;         یک دنیا خیال نشکفته، غم هایی که در دنیای جستجوی بی اندوهی شیرینند. دنیایی پر از قربانی؛ قربانی تمام لحظه های به یادگار مانده و مانده در یاد؛ قربانی یک فرشته کوچک که گاهی می آید و غم را با بوسه ای به آغوش خدایش بازمی گرداند. قربانی فتنه ای که آدم براه انداخت تا جایی برای قربانی شدن باقی بماند، تا بوی تعفنی باشد، تعفنی ماندنی برای تلاشی بی پایان. برای فراری همیشگی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیدا</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;IMG height=239 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bunches.co.uk/images/product/PROD_VSR_large.jpg&quot; width=153 align=textTop border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;هر نفس آید و افسون تو بر یاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رنگ رخسار تو را بیند و فریاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دل شیدای من امشب طلبد روی تو را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;تو&quot; بیا کز غم تو این همه بیداد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آسمان یک نظر افکند به سیمای تو تا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;نقش زیبای تو بر پیکره ی باد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;غافل از صید خراباتی ویرانی که&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;انتظار می و جان از خم صیاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دل که در وادی تو کسوت شاگردی داشت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;طرح بی حاشیه از صورت استاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;وعده ی مهر نشد مرهم شیدایی که&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;رنج هجران تو از دوری میعاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;عطر گیسوی تو شد محبس مجنونی تا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ناز بی زمزمه زین لیلی آزاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دل این سایه گذر کرد به افلاک ولی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;درد جانکاه ز یک اختر دلشاد کشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Nov 2008 22:03:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>(برگ سبز):شب های کاغذی</title>
<link>http://amindehdarian.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;  &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 340px; HEIGHT: 229px&quot; height=837 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.stchas.edu/faculty/ewilson/Photos/SE%20Coast/Cypress%20Swamp,%20Mississippi%20001.jpg&quot; width=1002 align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;FONT color=#00ff00&gt; بسیار حرف های ناگفته، نه از برای درددل، نه در مقام گلایه و نه خواهش و مویه... تنها از جنس کلام، رنگ سکوت، حرفهایی نهفته؛ کلماتی که نگاهشان می داری تا پخته شوند، سطرهایی سفید با پشتوانه ای خط خطی از طرح هایی که هرکدام ذهن را به سویی می برتد و جایی می گذارند و خود دست خالی به گوشه ای می نگرند شاید این اجزای وجودی من خود طرح کلیت به خود گیرند و این نقش های باطنی را به ظاهر پیوند دهند... آن وقت می فهمی چه می گویم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;           چه می گویم؟ شب ها همه بوی کاغذ گرفته اند، طعم بیداری های سیرناشدنی. دست به حال خود می رود و بی حال بازمی گردد. حس غریبانه ی تلخی دارد گل نیلوفر نگاه بی کرشمه ای که در مرداب رکود به ظاهر متلاطم دست و پای بی صدایی می زند و دلخوش به محو ناشدن است، فارغ از وسعت بی کران پیرامون، چرا که گل مرداب است دگر...*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;*حال من امشب بی تاثیر از تماشای دوباره ی &quot;سایه ی خیال&quot; حسین دلیر نیست با بازی بی غش و بی پروای حسین پناهی عزیز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Nov 2008 21:15:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amindehdarian&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>amindehdarian</dc:creator>
<guid>http://amindehdarian.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
