|
آرام آرام شروع می کنی به ایستادن؛ می گویند یاد گرفته روی پای خودش بایستد، می فهمد، می بیند، تشخیص می دهد، پای تفکر که به میان می آید برای خودش کسی است، کجا می رود این خیالات، این حرف ها؟ برخی لحظه ها به تنهایی گروتسک خیالپردازانه ای هستند که با دست خیال هم نمی توان گره از کارشان گشود، یعنی هجوم موازی - و نه متناقض – افکاری که هر کدام معنی خاص خود را دارند اما در مقام همکاری و تجمیع بی جایگاهند. در این موارد خاص، یک راه این است که ذهن را آن قدر به کار گیری که زیر فشار افکار گمان آلودی که سر و ته شان تنها با فکر به هم نمی آید له شود و تو را به دست همان خیال توهم پردازی بسپارد که این لابیرنت بی سر و ته را آفریده و یا دست به دامان brain storming مضحکی شوی که می آموزد راه زندگی را، راه بی خیالی هدفمند را، راه مطالعه را... اصولا دو جور مطالعه داریم. دو جور نگاه به مقوله ی مطالعه، دو جور احساس یادگیری که تمایز قایل می شود بین هستی و موجود، بین انسان و کائنات؛ برخی علوم نشات گرفته از نام انسانند، یعنی حیات بشری، یعنی آدمی آن را آفریده تا بازیچه ی دستش باشد، در بازی نامفهومی که دست ها گم می شود و نمی دانی توپ در دست بازیگر است یا بازیچهف یعنی اگر انسان را از معادلات کنار بگذاری علم نابود می شود، ناپدید می شود، و این نابودی در دنیای بی انسان که مملو از دانش ناشناخته است، خود مصداق نابودی است و بنابراین مرا کاری با این دسته علوم کذایی و دانش وابسته بدانها نیست، مانند جامعه شناسی، سیاست و ... ولی زیبایی دسته دوم به استقلال از دنیای بشری است، یعنی دست مخرب روزگار نمی تواند مخل این دنیای رنگارنگ همواره در مسیر شکوفایی باشد. اگر پای انسان را از معادلات بیرون بکشی، جلای هستی علم آن رخ می نمایاند، انسان را بازیچه قرار می دهد تا زیباییش را کشف کند، تا بحال بازیهای درون یک کندو را دیده ای؟ می دانی دانش زمین یعنی چه؟ به آسمان نگریسته ای؟ دنیای روابط ما نیز مملو از این استعاره های بی روح است، استعاره های انسانی، بنابراین هنگامی که پای صحبتی می نشینی که خدا را از معادلات بیرون رانده و فلسفه می بافد، ترس ناشی از بی روحی ها دنیای مطالبات را فرا می گیرد، چرا که اگر انسان را کنار بگذاری چیزی از معامله بر جای نمی ماند، چون خدایی نبوده، چون بر سر هیچ می جنگیدند. آری، ارزش کلام در خارج کردن نقش بشر از محاسبات و نگریستن در آینه ی بقایای مخروبه ای است که همان حس مبتکر آفریده، اگر چیزی باقی ماند به آن ببالیم و مسئله اینجاست که پاک کردن نقش انسان همان پاک کردن صورت مسئله است و نکته ی دیگر این که چیزی به نام حذف صورت مسئله وجود ندارد و بنابراین همه چیزدر تناقض ناشی از حذفی بی معنا دست و پا می زند؛ چرا که مسئله همین جا است، همان وجودی که نباید آنرا از ابتدا حذف می کردی تا حال، به خرابه ی روزگار برسی. .. از ابتدا مراقب محذوفات باشیم. چرا که گاهی مانده ی ما را رقم می زنند، مهمترین اصل را
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |