تبليغاتX
نسیم اندیشه - (برگ سبز): از خیال تا ظرف محذوفات خیال پردازانه

نسیم اندیشه

آرام آرام شروع می کنی به ایستادن؛ می گویند یاد گرفته روی پای خودش بایستد، می فهمد، می بیند، تشخیص می دهد، پای تفکر که به میان می آید برای خودش کسی است، کجا می رود این خیالات، این حرف ها؟

 

برخی لحظه ها به تنهایی گروتسک خیالپردازانه ای هستند که با دست خیال هم نمی توان گره از کارشان گشود، یعنی هجوم موازی - و نه متناقض – افکاری که هر کدام معنی خاص خود را دارند اما در مقام همکاری و تجمیع بی جایگاهند.

 

در این موارد خاص، یک راه این است که ذهن را آن قدر به کار گیری که زیر فشار افکار گمان آلودی که سر و ته شان تنها با فکر به هم نمی آید له شود و تو را به دست همان خیال توهم پردازی بسپارد که این لابیرنت بی سر و ته را آفریده و یا دست به دامان  brain storming  مضحکی شوی که می آموزد راه زندگی را، راه بی خیالی هدفمند را، راه مطالعه را...

 

اصولا دو جور مطالعه داریم. دو جور نگاه به مقوله ی مطالعه، دو جور احساس یادگیری که تمایز قایل می شود بین هستی و موجود، بین انسان و کائنات؛ برخی علوم نشات گرفته از نام انسانند، یعنی حیات بشری، یعنی آدمی آن را آفریده تا بازیچه ی دستش باشد، در بازی نامفهومی که دست ها گم می شود و نمی دانی توپ در دست بازیگر است یا بازیچهف یعنی اگر انسان را از معادلات کنار بگذاری علم نابود می شود، ناپدید می شود، و این نابودی در دنیای بی انسان که مملو از دانش ناشناخته است، خود مصداق نابودی است و بنابراین مرا کاری با این دسته علوم کذایی و دانش وابسته بدانها نیست، مانند جامعه شناسی، سیاست و ...

 

ولی زیبایی دسته دوم به استقلال از دنیای بشری است، یعنی دست مخرب روزگار نمی تواند مخل این دنیای رنگارنگ همواره در مسیر شکوفایی باشد. اگر پای انسان را از معادلات بیرون بکشی، جلای هستی علم آن رخ می نمایاند، انسان را بازیچه قرار می دهد تا زیباییش را کشف کند، تا بحال بازیهای درون یک کندو را دیده ای؟ می دانی دانش زمین یعنی چه؟ به آسمان نگریسته ای؟

 

دنیای روابط ما نیز مملو از این استعاره های بی روح است، استعاره های انسانی، بنابراین هنگامی که پای صحبتی می نشینی که خدا را از معادلات بیرون رانده و فلسفه می بافد، ترس ناشی از بی روحی ها دنیای مطالبات را فرا می گیرد، چرا که اگر انسان را کنار بگذاری چیزی از معامله بر جای نمی ماند، چون خدایی نبوده، چون بر سر هیچ می جنگیدند.

 

آری، ارزش کلام در خارج کردن نقش بشر از محاسبات و نگریستن در آینه ی بقایای مخروبه ای است که همان حس مبتکر آفریده، اگر چیزی باقی ماند به آن ببالیم و مسئله اینجاست که پاک کردن نقش انسان همان پاک کردن صورت مسئله است و نکته ی دیگر این که چیزی به نام حذف صورت مسئله وجود ندارد و بنابراین همه چیزدر تناقض ناشی از حذفی بی معنا دست و پا می زند؛ چرا که مسئله همین جا است، همان وجودی که نباید آنرا از ابتدا حذف می کردی تا حال، به خرابه ی روزگار برسی. ..

 

از ابتدا مراقب محذوفات باشیم. چرا که گاهی مانده ی ما را رقم می زنند، مهمترین اصل را

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت3:23توسط سایه شمع | |