|
دنیا چرخ زد و چرخ خورد، به اراده ی من چرخید و به خواست من پشت کرد و در نهایت یک بار هم زیر سایه من ایستاد. اصولا وقتی همه چیز می چرخد باید بچرخی یعنی به قول معروف هم رنگ جماعت شوی. می دانی چرا؟ چون اگر نچرخی سر خودت گیج می رود. می دانی در این دنیا چرا اگر نچرخی سرت گیج می رود اما در دنیای تصویر شده من این گونه نیست؟ چون این دنیا همه چیز نیست و همه چیزش نیز همه چیز نیست. این یعنی چه؟ یعنی در این دنیا چون حرکت کاتوره ای! برای اجزایش در مقیاس من و تو وجود ندارد – به عبارت بهتر چون تو می چرخی و زمین نمی چرخد – سرت گیج می رود. اما در دنیای همه چیزها! همه چیز باید با هم بچرخد تا هیچ چیز از سرنوشت خود جا نماند، آن وقت اگر نچرخی سرت گیج می رود؛ می شوی بازیچه؛ بازیچه ی دست کائناتی که فقط می چرخند!. برگردم به مطلب؛ اگر طبق اصول بچرخی تازه می توانی ببینی، دنیای ایستا را، تازه مجال دیدن پیدا می کنی. یعنی تازه می شود دید؛ چون اگر نچرخی چون از قافله چرخندگان عقب مانده ای و همه چیز دارد می چرخد هیچ چیز نمی بینی، یا درست نمی بینی – که همان نادیدن است-. اما دیدن همه چیز نیست، یعنی در دنیای ما همه چیز نیست. دنیایی که در آن بهتر بودن ملاک است، دنیایی که در آن می گویند کار بی منفعت ضرر است یا بطور خلاصه باید سریع تر بچرخی تا چیزی برای داشتن! داشته باشی. چیزی برای بالیدن؛ ثابت چرخیدن گناه است، گناهی از جنس داشتن خدایی از جنس خدای چرخندگان دیگر؛ نه ایستایان. چرخندگانی که هر یک به گونه ای می چرخند... وقتی دنیا زیر سایه ام جاخوش کرد تازه قدر چرخیدن را دانستم. ارزش بازیچه نبودن را، حرمت اعتباری که از یکسان نبودن پدید می آید، منزلت داشتن خدایی را که هر چقدر بیشتر این گردونه ی حیران را بچرخانی در نهایت، بیشتر به سادگی حرکتش پی میبری. به سهل ممتنع بودن بازی این روزگار، به اراده ی ناشی از ایمانی که محرک این چرخ است...
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |