تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

 تو اصلا می دانی قربانی یعنی چه؟ یعنی اگر بوی تعفن ماندگاری برایت به یادگار مانده باشد آنرا بدهی و کمی تاریخ بخری. وقتی گمشده ای را دیدی که شب ها در عالم یک خیال کاغذی بیروح پرسه می زند جان دهی تا خدایش را به او بازگردانی. وفتی لب های خشک شده از بی بارانی را دیدی که حتی به تو نگاه هم نمی کنند، همه ابرهایت را یک جا به آسمان دهی تا برایش قطره اشکی به ارمغان آورد... برای نوشیدن.

         یک دنیا خیال نشکفته، غم هایی که در دنیای جستجوی بی اندوهی شیرینند. دنیایی پر از قربانی؛ قربانی تمام لحظه های به یادگار مانده و مانده در یاد؛ قربانی یک فرشته کوچک که گاهی می آید و غم را با بوسه ای به آغوش خدایش بازمی گرداند. قربانی فتنه ای که آدم براه انداخت تا جایی برای قربانی شدن باقی بماند، تا بوی تعفنی باشد، تعفنی ماندنی برای تلاشی بی پایان. برای فراری همیشگی.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت23:12توسط سایه شمع | |

 

 

 

هر نفس آید و افسون تو بر یاد کشد

رنگ رخسار تو را بیند و فریاد کشد

 

دل شیدای من امشب طلبد روی تو را

"تو" بیا کز غم تو این همه بیداد کشد

 

آسمان یک نظر افکند به سیمای تو تا

نقش زیبای تو بر پیکره ی باد کشد

 

غافل از صید خراباتی ویرانی که

انتظار می و جان از خم صیاد کشد

 

دل که در وادی تو کسوت شاگردی داشت

طرح بی حاشیه از صورت استاد کشد

 

وعده ی مهر نشد مرهم شیدایی که

رنج هجران تو از دوری میعاد کشد

 

عطر گیسوی تو شد محبس مجنونی تا

ناز بی زمزمه زین لیلی آزاد کشد

 

دل این سایه گذر کرد به افلاک ولی

درد جانکاه ز یک اختر دلشاد کشد

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت1:34توسط سایه شمع | |