تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

   

    از خاطرم پاک نمی شود، سال گذشته، شب نیمه شعبان، شب ورود من به مدینه النبی؛نیمه های شب، پشت درب قبرستان بقیع، من و یک تنهایی پر از هجوم خواستن ها و خودباوری ها...

 

هر کس در همین عالم معراجی دارد، به معنی پای نهادن بر روی تقلاهایی که تمام عمر را می سوزانند و یک جا خود بر باد می روند. و معراج من از همان جا آغاز شد، از همان لحظات، لحظاتی که هنوز با منند، لحظاتی که برکاتشان را اکنون درمی یابم.

 

امشب از زمزمه بوی تو بیدار شدم

پرتوی آمد و برقی زد و بیمار شدم

 

من دیوانه ی تو در طلبت ویران گشت

عقل مست آمد و جان گم شد و هشیار شدم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت0:15توسط سایه شمع | |

 

فقط چند کلام، چند فریادگونه... تا بدانی

 

              دغدغه موفق بودن، زندگی را در مسیر خواسته ها به جریان انداختن؛ آرامش را فدای خستگی کردن، اعصابی مشوش از کوران بی قانونی ها و نابخردی های بشری...

 

          چقدر خسته ام از ناملایمتی، چقدر دور به نظر می رسد صبح... تو ببخش دوری را، فقط گفتم تا بدانی؛ کاش این قدر بی رحم نبودم... با خود

 

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت15:9توسط سایه شمع | |