تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

 

وارد مبارزه شده ام، با خودم...

       و حقیقت را خواهم یافت،خیلی زود؛ اصلا چه فرقی می کند اگر تو باشی. اگر ببینم همراهی ات را تا پیدا کنم مسیر را، مسیر درست را؛ همه چیز جابجا شده است در ذهن من و نه در دنیایم که می دانم حقیقت را، تنها آن را گم کرده ام...

       وارد مبارزه شده ام با خودم...

                        این دنیا از آن کیست!! تو را چگونه داشتن برایم ملاک است؟، او را چگونه؟! تو تنهایم مگذار که از ابتدا به همراهی ات خوش بین بوده ام، او را فراموش می کنم اما تو مگذار، نیاز من این گونه است.

           مپندار سکوتم را دلیل آرامش، روزه ام را ، نگاه دیگرم را، خیال متفاوتم را، اشک هایم را، تلاشم را، چرا که من وارد مبارزه شده ام، با خودم!  

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت23:50توسط سایه شمع | |

 

 

 

             من گمشده ام در تو؟  یا همه این ها خیالی بیش نیست... یا تو گمشده ای نبودی؟ توی جاودانه...

 

   نه، باور نمی کنم که این ها همه خیالی بیشتر نباشد، پس کجاست تکلیفِ احساسِ داشتن، احساس متعلق بودن، احساس خواستن و خواسته شدن؛ باورم نمی شود...

 

        آری، من گمشده ام، این پایان همه چیز است، این گمگشتگی تلخ و نافرجام، اما در خیال خودم، در باورهای پنهانی که هیچ گاه جرئت ابرازشدن نخواهند داشت؛ این پایان همه چیز است...

 

                                  نه تو را، نه من را و نه هیچ کس را، نه افراط من و نه تفریط دنیایی بی تو؛ نه هیچ کس؛ نه خواستنی شرم آلود، نه نداشتنی بی احساس، نه روحی وابسته به دیگری، نه مخاطبی، نه خواننده ای، نه زبانی گویا.

 

" کذلک جعلناکم امه وسطا لتکونوا شهدا علی الناس"

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت17:5توسط سایه شمع | |

 

 

 

 

    هوایی دوباره دمیده اند در کالبد جان، ببین که دوباره می توانی از نو شروع کنی ؛ خوشحال باش که هنوز هم فرصت داری؛ برای از نو باور کردن، برای دوباره دیدن؛ دور بریز همه رخوت ها و نخوت ها را. دست طبیعت را یک بار دیگر بفشار تا روحت را نوازش کند...

          بلند شو، ببین؛ اینجا بهار است، بهار...

+نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت0:20توسط سایه شمع | |