|
وارد مبارزه شده ام، با خودم... و حقیقت را خواهم یافت،خیلی زود؛ اصلا چه فرقی می کند اگر تو باشی. اگر ببینم همراهی ات را تا پیدا کنم مسیر را، مسیر درست را؛ همه چیز جابجا شده است در ذهن من و نه در دنیایم که می دانم حقیقت را، تنها آن را گم کرده ام... وارد مبارزه شده ام با خودم... این دنیا از آن کیست!! تو را چگونه داشتن برایم ملاک است؟، او را چگونه؟! تو تنهایم مگذار که از ابتدا به همراهی ات خوش بین بوده ام، او را فراموش می کنم اما تو مگذار، نیاز من این گونه است.
من گمشده ام در تو؟ یا همه این ها خیالی بیش نیست... یا تو گمشده ای نبودی؟ توی جاودانه... نه، باور نمی کنم که این ها همه خیالی بیشتر نباشد، پس کجاست تکلیفِ احساسِ داشتن، احساس متعلق بودن، احساس خواستن و خواسته شدن؛ باورم نمی شود... آری، من گمشده ام، این پایان همه چیز است، این گمگشتگی تلخ و نافرجام، اما در خیال خودم، در باورهای پنهانی که هیچ گاه جرئت ابرازشدن نخواهند داشت؛ این پایان همه چیز است... نه تو را، نه من را و نه هیچ کس را، نه افراط من و نه تفریط دنیایی بی تو؛ نه هیچ کس؛ نه خواستنی شرم آلود، نه نداشتنی بی احساس، نه روحی وابسته به دیگری، نه مخاطبی، نه خواننده ای، نه زبانی گویا. " کذلک جعلناکم امه وسطا لتکونوا شهدا علی الناس"
هوایی دوباره دمیده اند در کالبد جان، ببین که دوباره می توانی از نو شروع کنی ؛ خوشحال باش که هنوز هم فرصت داری؛ برای از نو باور کردن، برای دوباره دیدن؛ دور بریز همه رخوت ها و نخوت ها را. دست طبیعت را یک بار دیگر بفشار تا روحت را نوازش کند... بلند شو، ببین؛ اینجا بهار است، بهار...
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |