|
حس تلخ نابخشودگی، بوی بهار، یاد تو... هر کدام به تنهایی روح مرا می لرزاند هر کدام جدا جدا درنیافتنشان، نشناختنشان فرو می برد، آب می کند. سخت است بدانی بزرگترین اشتباه و بالاترین ابراز حقیقت را یک جا مرتکب شده ای
تاوان هیچ چیز خاطری آشفته نیست.... 1) بگذار بمانم آنقدر آرام تا لیاقت آرامش را از تو بگیرم 2) بالا می روم، پائین می آیم، می چرخم، می گردم... هیچ جا نشانی از تو نیست؛ تو نیستی، خاطرم آشفته است. 3) گفتی آرام باش، آرام... چشمانت را ببند، مرا تصور کن، دوباره نگاه کن، دیگر هیچ چیز آن گونه نیست.
معلم پرسید: آبی را با زرد بیامیزیم به چه رنگ در می آید؟ یکی گفت سیاه! معلم متعجب به کار او نگریست. آری سیاه بود. دیگری گفت سیاه و کسی دیگر هم معلم برآشفت اما نوری هم چنان در چشمانش می درخشید من دست را زیر میز بردم و پنهانی به کار خود نگریستم سبز بود... سبز و معلم هیچ گاه به سراغ من نیامد
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |