تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

     

    

 

         حس تلخ نابخشودگی، بوی بهار، یاد تو...

هر کدام به تنهایی روح مرا می لرزاند

هر کدام جدا جدا

درنیافتنشان، نشناختنشان

فرو می برد، آب می کند.

     سخت است بدانی بزرگترین اشتباه و بالاترین ابراز حقیقت را یک جا مرتکب شده ای

گناهی از جنس...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت20:18توسط سایه شمع | |

  

 

 

 

  تاوان هیچ چیز خاطری آشفته نیست....

 

1)      بگذار بمانم آنقدر آرام تا لیاقت آرامش را از تو بگیرم

2)      بالا می روم، پائین می آیم، می چرخم، می گردم... هیچ جا نشانی از تو نیست؛ تو نیستی، خاطرم آشفته است.

3)      گفتی آرام باش، آرام... چشمانت را ببند، مرا تصور کن، دوباره نگاه کن، دیگر هیچ چیز آن گونه نیست.

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت15:36توسط سایه شمع | |

 

  معلم پرسید: آبی را با زرد بیامیزیم به چه رنگ در می آید؟

         یکی گفت سیاه! معلم متعجب به کار او نگریست. آری سیاه بود.

 دیگری گفت سیاه و کسی دیگر هم

معلم برآشفت اما نوری هم چنان در چشمانش می درخشید

من دست را زیر میز بردم و پنهانی به کار خود نگریستم

         سبز بود... سبز

و معلم هیچ گاه به سراغ من نیامد

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت18:28توسط سایه شمع | |