تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

     

  برگ سبز:

          باز هم باران٬ باز هم سکوت٬ باز هم شب..

 چقدر زود دلم دوباره  هوای نگاهت را کرده٬ آخر  چه می طلبی از دلی شکسته در آرزوی پرواز که لذت یکبار پریدن را به بال هایش چشاندی و تشنه تر از همیشه در عطش دوباره پریدن سرگردانش ساخته ای٬ چقدر زود چشمانم را بار دیگر مملو از اشکی ساختی  پیوند خورده به قطراتی که در شوق دیدن جولانگه ابهتت رهسپار سفر عشق شدند و روی به آسمان تو نماز گزاردند...

        باز هم بارید باران لطافتی که مرا از اوهام رهانید و به حقیقت پاکی نزدیکی  که همیشه صدای پایش را شنیده ام رهنمون کرد... یاز هم سکوت معناداری که مرا تا اوج کلام می برد و باز می گرداند. باز هم شبی که تفکر را به یادم می آورد و دست هایم را از زمین پربرکت به سوی آسمان بی نیاز هدایت می کند...

آری٬ چقدر زود بازگشت را در گوشم زمزمه کردی که مرا همیشه اندیشه فراری نهفته در ضمیر است که به جز تو پیوند می دهد و از تو می گیرد.

              دوباره ندایی را دریافته ام که مجال تفکر  هم برایم باقی نگذارده٬ این چه سکوتی است که مرا عشق می آموزد و بس. این چه کلامی است که از هر سکوتی سنگین تر است. ای نگاهی که کعبه وصالت را بر قله چشمانم نهاده ای و مرا با نگاه می خوانی...

       ... کجاست دیگر طعم گناهی که مرا بی نام تو بگذارد٬ کجاست حیرانی بی جوابی که مرا به غیر تو پیوند دهد. کجاست کلامی که جز تو گوید. کجاست نگاهی که بی تو بنگرد. مرا بنگرید که دوباره آشفته دیداری گشته ام که آن قدر می چرخاند تا از ذوق دیدار گذشته ها چشم را ببندی و تمنای نگاه کنی. .. آه چه بی انصاف بودم در قبال خویشتن . که دیر فریاد زدم٬ دیر زمزمه کردم٬ مرا بی تو چگونه...             

   ... دیرگاهی است دلم مویه باران دارد

    

      برگ زرد:

                 روزهاست دربدر نگاهش گشته ام٬ گمشده ای در آرزوی فنا شدن. روزهاست خاطرم را با خود به اعماق توفانی برده که از هر توفانی خوشایند تر است. آخر بگوئیدش این چه داستانی است روایت گرفتن و باز پس دادن که مرا توان نگاه هم نمانده است.

         دلم تنگ است٬ آن قدر تنگ که برای هیچ کس جایی نمانده . آن قدر ژرف که هیچ چیز طاقت تاریکی اش را ندارد. دلم روزهاست فریاد می زند به آستانش که این عرفات توست چرا مرا بی نصیب گذاشته ای؟ این روزهای وصال عاشقان توست. پس مرا چه؟ و آنگاه سکوتش را برای من آشفته باقی می گذارد تا باز هم بگریم و اشک هایم برگ های دفتر خاطراتم را خیس کند...

 این تاوان نشناختن است٬ تاوان یک بار دیدن و فنا ناشدن که "اگر عارف رندی بدی همی می دیدی و خویش کتمان می کردی" ... این بود پیمان صداقت؟

       فرخنده باد عیدی  که مرا حیاتی دیگر است...

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت17:37توسط سایه شمع | |

   

    

بارها شنیده ام که همه چیز به خود انسان بستگی دارد٬ بارها گفته ام که دست یابی ما در گرو نیازی است که فریاد می زنیم و توقعی که از خود داریم. همه چیز را در تقلای دست یافتن دیده ام و خود را بر بلندای احساسات پاک تر و مصون تر از همیشه. ولی تضادی همواره بر پا شده از فقدان اراده یا نمی دانم هرچه که مرا از نیازها دور می کند و به هوس هایی زودگذر پیوند می دهد.

       چقدر باید پلید بود تا بتوان رنگ نشاط را در چهره ی مخاطب ندیده پنداشت. اما روزهایی که مصلحت را به خود دیده اند همه بوی پلیدی می دهند. کتمان آرزوها٬ دور ریختن خاطراتی که به زمان وابسته اند و رد شدن از کنار شادی هایی که ممکن است دیگر نصیب نشوند...

         ... ولی باز هم پابرجا خواهم ماند در راه اهدافی که تنها نسیر تکامل برونی را رقم می زنند و هیچ نگاهی به درون پرتلاطم نمی اندازند٬ چرا که ظاهر آرام فریبنده است و این بار بر خلاف همیشه رنگ رخسار مهر تائیدی نیست بر سر درون. آری٬ باز هم پابرجا خواهد ماند قله های تلاش٬ با آئینی بنام انزوایی ژرف تر از همیشه. نگاهی مشتاق سکوت٬ سکوتی غمخوار نگاه تا باور کند روح والای تلاش های انسانی را٬ چرا که روح پاک٬ بیش از ریاضت در تلاش نهفته است. تلاشی که گرچه بیش از همیشه زندگی را بازیچه دست خویش قرار داده٬ لیک تضمین می کند نشاطی را کخ گاه هرگز رنگ فراق به خود نمی بیند اما هم چنان مرادم باقی مانده و بس. خرده مگیر بر زبان بی رحم این روزهایم که همه را به چشم مهره هایی می بیند در راستای پیروزی. آخر این رسم نادیده گرفتن است...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت2:24توسط سایه شمع | |

         

           می ترسم٬ می ترسم از توفان خاموش وابستگی که پایه هایم را آرام آرام بلرزاند٬ می ترسم از اشکی که حقارت تمام دنیا را برایم یک جا جلوه گر باشد و تنها نام خود را فریاد بزند. داستان زندگی٬ آرام و بی مدعا پیچیده می شود و همین سکوت همواره مرا فریفته است٬ حس شناختی که می گوید برایم از تقصیری ناخواسته٬ غفلتی که بیادم می آورد درس هایی را که در مسیر خوب بودن و یکجا ماندن و فریب پاکی های بی معنا را خوردن از کف دادم و...

           باز هم باید ماند و سکوت کرد و دید. نگاه کرد به تاریخچه ی حرکتی که سرانجامش را تنها در خلوت می توان نظاره کرد و بر حرمت پاکی های ماندگارش دست کشید و در ثنای لطافتش شب را به صبح رسانید...

 

          ... ایمانم را یکجا در گرو شناخت نهاده ام٬ شناختی که مرا به یکباره از جای بلند کند و دمی در مسیر نگاه بگرداند و چند قدم آن طرف تر روی زمین بگذارد... خواه در بهشت و خواه در جهنم.!

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت0:7توسط | |

   

         

        دست هایم رو به آسمان گشوده بودند٬ مانند همیشه. این بار هم صدایم به گوش رسید و خواهشم اجابت شد٬ اما نه به حکمتی که همواره مرا رهنمون می کرد٬ بلکه به طنین خواهشی که از عمق جانم به برون تراوید...

          دست هایم این بار به پاس برکتی رو به آسمان بلند شد که هر ذره لطافتش برایم حکمتی دگر است٬ به پاس هدیه ای الهی که مرا تا عمق خواستن و برآورده شدن بالا برد و در اوج لحظه ای تنها گذارد تا خود را نظاره کنم٬ همان لحظه ای که دانستم لیاقت خویش را...

          دست هایم باز رو به آسمان گشوده و این بار برای به یادگار گذاشتن هدیه ای ارزشمند نزد امانتداری بی مدعا که برایم ارزشش را حفظ کند و مرا شایستگی وصال دهد٬ شایستگی قدم گذاردن در مسیری که مرا به باودهای همیشگی ام پیوند زند و به خویش برساند...

          و دست هایم برای همیشه رو به آسمان گشوده است تا بطلبد حکمتی را که بدان رضا داده ام و با تکیه بر آن آزادی ام را فدای خواسته ای بی شناخت نمی کنم. خواسته ای ارزشمند تر از همیشه٬ به رنگ محبتی ژرف که روح مرا آزاد گرداند و از جنس هدیه ای که برایم کنار گذاشته اند تا برای دریافتش با خویش به رقابت برخیزم و بذر عملی را بکارم که برایم بهمراه آورد شایستگی داشتن و دوست داشتن را...

          بگو برایم از داستان محبتت تا برایت بازگویم شجره ی احساساتم را٬ که طعم عشق به داشتن را جز با شناخت اندوخته ها نمی توان یافت...

           آفریدگارا٬ این بار در گستره ی کمالات بیکرانت مرا به وادی امنی وارد کردی که ثبات قدمم در گرو شناخت بیشتر و ماندگاری پاکی هائیست که در روحم به یادگار گذاشتی. خود لیاقت داشتن را ارزانی دار...

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت22:36توسط سایه شمع | |