تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

   

 

 

       احساس به خویشتن روند شکل گیری شخصیت ما را رقم می زند. همان طور که تحسین وجود خویش مرا به آینده امیدوار می کند٬ خشم از خویشتن نیز گاهی دریچه های تازه را به رویم می گشاید. چقدر نیک که مرا این گونه آفریده اند تا از سیر حرکتی خویش درس هایی بیاموزم...

             بهشت و جهنمی که در همین دنیا نهفته است٬شیطان و فرشته ای که از پس شخصیت و خواسته ی من وتو بر می خیزد٬ روح تنفر و عشقی که به دنیای ما تعلق دارد٬ ثواب و گناهی که چکیده هنر زندگی نوع بشر است. دلم می خواهد بندگی کنم تا مسیر دیدن باز بماند٬ چرا که من در مسیر فرماندهی نیستم تا راه ها را بگشایم. دردی که مرا به خود مشغول ساخته درد ندیدن نیست٬ باور نداشتن است که هر از چند گاهی زخم زبانی می زند و خود را به رخم می کشد. می گوید ببین٬ بی دردی هم خود درد بزرگی است. و آه که چقدر خدای دنیای من تنها می ماند...

                     همه مسیر ها را به رویت می گشایند٬ فراق و قرب را٬ عشق و نفرت را٬ امنیت و ترس را٬ می گویند برو و تجربه کن اما بدان که همیشه بازگشتی هست٬ در تفکر به بازگشت هیچ گاه درنگ مکن٬ پیش داوری هم مکن... .

                  و من بازگشتم. پر رنگ تر از همیشه که نظام مهربانی همیشه پابرجا بود و من دیر به باور رسیدم. از پس این همه دگرگونی که به دنیای من تعلق دارد تنها خوب و بدش را می دانستم و نه حکمت و تقدیرش را٬ تقدیری که می دهد و باز پس می گیرد تا آموزش دهد. از ورای این همه تجربیات مافوق ادراکات خام من٬ بالاخره نوری به سوی حقیقت به پاخاست که خود را دریاب که آینه پیش روی توست٬ گوش تیز کن و به ندایی جان سپار که تحقق مسیر آینده توست. که این ندا نبود: فریاد بود٬ فریاد!...

 من فر خلق همانم که ز نا کرده خویش

نادم و تشنه لب آب هدر ساخته ام

ز سر بخشش افلاک ره آینه و

به بهای غلط دل٬ دل و جان باخته ام

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت13:1توسط سایه شمع | |

     تا بحال شده خودت را اسیر خواسته هایی ببینی که جز برای خودت برای هیچ کس قابل درک نباشند؟ تا بحال شده که عشق را کتمان کنی تا اسیر دست خواسته هایت نشود؟ تا در مسیر موانعی قرار نگیرد که آن را مانعی برای پیشرفت خودشان قلمداد می کنند؟ تا بحال شده که مجبور باشی تنها تصمیم بگیری که چگونه جدا از دیگران بیندیشی و دلیل انزوایت را پنهان نگه داری؟

        ... این ها بازی روزگار نیست که واقعیت تلاش است. این ها مرز کوتاه بین ما و دیگران است. مایی دربند آزادی از پیش ساخته و ناهنجاری که  جدا پنداشته می شود از تلاش آنها. آنهایی که آزادی خود را در بند خواسته هایی  کرده اند که برای من خفقان می آورد. آن هایی که مرا اسیر می پندارند...

         ... فریاد امشبم از احساس رهایی است از احساسی جدا از خواسته هایی که تنها هدف را می طلبند چرا که من مسیر خود را می پرستم. مسیری که مرا مشتاق به امروز نگاه می دارد تا دغدغه ی فردا را نداشته باشم..

        

+نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت23:14توسط سایه شمع | |