|
این یک من است. شاید باور نکنی شاید هم بد مطرحش کردم. اصلا مطرح نشده است. باید پرسیده شود که آیا این یک من است؟ یا موجودی مانند تو؟ یا شاید هم بدتر از همه چیزهایی گه در ذهنت در مورد من تصور کرده ای. دور بریز همه این خیالات بیهوده را که خودم پیدا کردم سوال را... که آیا این من هستم؟ یک گوشه بنشین و از خلوت به خلوتش بنگر. همه ما به اندازه ی هم مسئول اپیدمی مسخره ی مثل هم بودنیم. همه مثل من به اندازه مشکلاتشان خدا دارند تا ... اصلا بگذار برای خودش دست و پا بزند. یک عمر نشسته ای این بار دیگر نه. برو و غرق شدنت را تماشا کن یا بگذار به امید خودت تا همه ی دنیا را یک جا قی کند و والسلام... فاتحه ی خودت را بخوان و دستت را باز کن بسوی دنیای بی تو و با خدایی که پشت سرت بوده ... می بینی چه طبیعت لزجی است؟ بوی تعفن از دست و پا زدنی است که آرامش مرداب را بر هم می زند. چرا نمی شود خارج شد؟ آخر این چه شامه ای است که فقط برای پلیدی ها کار می کند؟ چرا فلسفه ی دنیای بی عرفان بی جواب مانده؟ چرا هیچ چیز برای دنیای تو کفایت نمی کند؟ آه که چه قدر دلم برای ذات پرخیال تو می سوزد. حیف این همه لجن... . ولی لین هنوز هم یک من است گرچه دیگر مال تو نیست. همه این دنیای بی اراده را یکجا فریاد زده تا جرئت کند جا پای جای خودش بگذارد. چگونه خدایی است خدای لحظه آرزوها که تو این قدر با آن غریبی؟ چرا نمی خوانی درس هایی را که روزگاری با هم از بر می کردیم؟ بس است دیگر استنشاق بوی نم بی باران. بس است دیدن از پشت پرده ی روی شومینه اتاق که برایت شوق دیدن باقی می گذارد. آنهم قدر موهای کف دستی که برایم یاد ترکه های بی رگی اش را باقی گذاشتی... این همان من بود. بود... دیگر دنبالم نیا که این بار با پاهای خودم برگشته ام نه با تکیه بر صدقه و صلوات. دیگر حالم آ قدر ها هم به هم نمی خورد که ضعف به خود رسی داشته باشم. برو که می خواهم نفس بکشم. همه این قالب های سرد زندگی فیزیک مسئله شده اند که خیلی راحت می توانند جایشان را با علوم روزمره دیگر عوض کنند. من رنگ نمی خواهم خداحافظ همه طبیعت های آشنا که امروز برای آخرین بار عطر تعفن بی سر و سامان ندیدن خودم را با تو استنشاق کردم. آره این جنون بی قراری است. من مجنون بی تفکر بودنم. ولی یک فرقی کرده ام: دیگر می بینم آنچه را که تو می دیدی و بیادم نمی آوردی. آیا هنوز هم با خدا هستم؟ تو این را نمی فهمی! " و لو فتحنا علیهم بابا من السما فظلوا فیه یعرجون" الحجر۱۴
دستم به سخن نمی رود
تنها ستایش می جوید و بس سپاسگزارم برای حرف هایی که برای خودم باقی مانده اند و تکرار نمی شناسند روزها به پاس نام انسان هیچ نگفتند تا او را در مسیر عبودیتش تنها بگذارند ... آری مرا همین سکوت شیرین کفایت می کند دستم به سخن نمی رود...
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |