|
باز هم فکرهای بی جواب، باز هم زمانی که بی روح؛ تا کی اندوه خواسته ای بی فرجام را بایدپذیرفت که پنداشتن هم اندازه ای دارد؛ تا کی باید دید و با سکوت حرف زد، تا کی باید نقش ها را برای بازی دیروز کنار گذاشت و دست امروز را خالی دید... این اندیشه هایی است که مرا به بازی خود ساخته کشیده است، مگر می شود از اختیار فرار کرد؟ این جبر نیست که دل به کار نمی آید اما عقل باور ندارد. نمی شود همه چیز را به حساب عقلی گذاشت که دیر یا زود می فهمد و باور می کند که مشکل از جای دگر است. همه کورسوهای ایمانم را جستجو کرده ام تا این حرف ها برایم جاری شوند اما باز هم همه در مرحله ی حرفند و محدود به کلام. این سرشتی که می پذیرد شعف برخاسته از ایمانم را این لحظه های بی دردسر اما سرد را نمی پذیرد که روحش را با تلاشی آموخته به موفقیت سرشته اند و این از من امروزی فاصله دارد. دو دست را به یادگار گرفته ام تا با گرمی اش برایم یادآور روزهایی باشد که چشم به راهم هستند. باز هم می دانم که همه چیز وابسته به من است، بارها برای خودم تکرار کرده ام داستانی را که از من آغاز می شود، با من شکل می گیرد و پایانش در دستان من است. نه، جبر را نمی پذیرم که می دانم سهم اراده در اختیار برای یافتن بهترین راه حل است و کلید آن را به دستان من سپرده اند. این راه حلی است که گرچه درستی اش را معین نموده اند اما پذیرشش از آن من است.
خیلی ساده تر از این ها هم می شود باور کرد، توانی را که در تک تک سرانگشتان خیال من نهفته است. فقط کافی است کمی تقلای دانستن داشته باشی و جرئت باور. وقتی قدرت اعتماد شکل می گیرد، اعتمادی که حرف اول و آخر را در تمام پندارهای دست یافته و نیافته ام می زند، باوری که روحم را سرشار از لطافت می کند و تردید را از دلم می زداید، احساسی که قدرت می دهد به بال های خسته از پرواز در آسمان آرزوهایم تا سری هم به وادی خیال بزند، پرسه در دنیای آرمانها هم لذت خود را دارد؛ همه چیز از من آغاز می شود زیرا که حلقه ی گم شده ی شناخت من همین دو حرفی است که مرا نشانه گرفته و تمام خواسته هایم را به من بازمی گرداند تا انعکاس سوزشی که در اطرافم پدید می اورد را ببینم و دست از تقلای بیهوده بردارم. این روزها خیلی در افسون تماشا گرفتار آمده ام. دیدنی که هر ذره اش بیاموزد و درس آموختن بدهد روحم را تسخیر کرده است. احساسی که مرا در عین رهایی وابسته خود سازد، بینایی ام را بگیرد و ادراک دوباره دهد، مرا آرام نمی گذارد. باید دوباره زندگی کرد، از همین لحظه ای که پیام را دریافت می کنی، دیگر نادیده ها و دست نایافته ها را ارجی نیست، باید باز هم یاد گرفت، یاد گرفت تا بتوان دید و دید تا بتوان آموخت. ... خدایا، پرده ای را از جلوی چشمانم کنار زده ای تا آینه ای از ادراکات در برابرم متجلی شود، رنگ رخسار تو را چگونه بنگرم که چشمان بسته دلی پاک می طلبد و بس...
يك مرحله پارا فراتر نهادن، ياد گرفتن ، بهتر ديدن ، شادتر زيستن، دوباره آغاز كردن،... همه اين ها وابسته به امروزي است كه ژرف تر مي انديشد. امروزي كه ديگر براي فرداي من از داشت هاي ديروز خرسند نمي شود. ولي، اين تنها يك مرحله نيست، هر روز از مرحله ي تازه ي من دنيا را از نو رقم مي زند، هر روز مرا وابسته به تفكرات و حوادث را وابسته به مني مي كند كه در راه پيشرفت قدم بر مي داريم، چرخ و فلك روزگار براي ما مي چرخد، برگهاي درخت زندگي براي ما به لرزش در مي آيند. دنيا چهارفصل جان خود را براي ما زمزمه مي كند. و همه اين ها وابسته به نگاه است، براي همين مي گويم بايد ديد و ديد و باز هم ديد. از نو براي ديدني تازه تر؛ ديدني كه مي تواند دنيايي تازه را رقم زند. ديدني كه با هر نگاهش درسي نو بياموزد و گذشته را از نو مرور كند.
برگ زرد: همه کلافه اند، می گردند تا بهانه ای پیدا کنند، نشستن تبدیل به رنج شده است، رنجی که همه را وادار به ایستادن و بیهوده خسته شدن می کند، این گونه نباید نگاه کرد، باید دید... تماشا کردن هم روندی دارد، چگونگی دیدن آینده را رقم می زند. ما همه مشکل چگونه دیدن داریم، وگرنه دنیا پر است از تماشاهای سوری و دیدارهای نابخردانه، باید دید تا بتوان نوشت، تفکر کرد و گفت، حال باید روی همین خط باریک حرکت کرد، روی همین حروف کوچک و زیبا: خط نگاه... برگ سبز: از ازل من را مامور تماشا کرده اند، مامور یادگیری رنگ ها نه رفیق آنها؛ این ها را بیاموز که ارزش هر یادگیری یک عمر دوباره است و یک دنیای تازه. یک روح جاوید، به این می اندیشم که این تفکرات چگونه باید روح ببخشد، و اصلا مگر این نیست که روندی که آغازش با تفکر باشد در مسیری جای می گیرد که انتهایش آرامش باشد؟ پس این چه تناقضی است که عمر را آشفته کردن برای لحظه ای نیاسودن؟ و این تفکر اشتباه را به یادم می آورد. اندیشه ای که مرا نمی رهاند، بلکه رها می کند در مسیر آشفتگی، مسیر من را با آزادی و رهایی ساده ای سرشته اند که از رها شدن برهاند و به وابستگی بی قیدی برساند که از دیگر وابستگی ها می رهاند. نه، این حقیقت پیرامون چیزی جز سر و صدای به هم ساییده شدن تفکرات رها در محیط چیز دیگری نیست. انسانها رنگ آرامش را هم از یاد برده اند. ولی نمی شود خرید دلی را که آن قدر وسعت دارد تا معنی سکوت را دریابد و نه سکونی را که اگر زمانی از رکودش بگذرد بوی تعفنش هوا را می آلاید. برایم بگو از وسعت دل خویش تا برایت باز گویم راز خلوتی را که دلت پذیرش حضورش را دارد، دست ها را بگشای ، حال نوبت توست...
دیده ام شکوه ز بی مهری باران دارد خاک می بوید و با خاطر گل می بارد جان که باور نکند مرگ شقایق ها را جام اشکی به مدد جسته و دل می کارد آسمان دست به دامان پرستوی بهار تا که پیغام ز رنگ رخ جانان آرد چشم می جوشد و فریاد زند نامش را تا که باز آید و رویش قدمی بگذارد مه ز شب تا به سحر چشم به در دوخته است تا تو را بیند و خود را به عدم بسپارد زاهد کوی دلم وانهد این دنیا را تا ز خود بگذرد و دست تو را بفشارد همه آفاق شبم نور تو و باور من نتواند که دگر را صنمی پندارد چشم بگشا و ببین سایه ی ویرانی را که هراسان شده و جز تو نمی انگارد
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |