تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

   

می دانی این جا کجاست؟ این جا قله عالم است. سکوی پرتاب آدمیت..

    به تو می گویمِ. به تو که سایه ات را در زیر پاهای پرتوانت جستجو نمی کنی... که آسمانت آنقدر نور دارد که سایه ای برجای نگذارد.

           گلایه نیست شکوه از تقصیر که تداعی آرمانهایی در راه باروری است. دغدغه ی یک عمر بی مانند ماندن و در عرصهی خاطراتی که تنها به من تعلق ندارند. این من نیازمند منی است که جوهره ی وجودش را رقم زند. دیگر هم در انتظار باران نمی ماند که سال ها در عطش خویش سوخت و هیچ دست دراز نکرد.

          همه بازمی گردند... کوری به پایان می رسد و داستان از نو آغاز می شود. این چه آزمون جانکاهی است که روح را طاقت دربدری بیشتر نیست. دستگیری هم حکمت و احترامی دارد. حالا نوبت توست..

+نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت16:39توسط | |

 

      

 

     فکری که خوب چشم می دوزد، کمتر سخن می راند.. .اما خود تراوش می کند

دیدم... دیدم اندیشه ای را که می تواند منشا تحول باشد. خدایی را که می بخشد، می گیرد، سرانجام رها می کند. نبوغ دوستی که ماهها لبخندی دورادور را تقدیم می کند و زمانه سرشتش را آشکار می نماید. فکری که تنها به مسیر فکر می کند و بارور می شود؛ و دنیایی که از آن من است...

                باز هم باید دید؛  بهتر و بیشتر که همه چیز از آن توانایی خواندن است؛ خواندنی که از هنری به بیرون می تراود بنام دیدن. بخوان از مهری که با نگاه پدید می آید، به دیده ی نیکی... آه خدایا چه لطافتی است خرد را پشت پرده ی نگاه به دام انداختن.

 

      فاصله خرد و تصمیم یک راه باریک است. می توانی با تصمیمی دور بمانی و خرد را پشتوانه ی تنهایی کنی یا برگردی و تصمیم دوباره بگیری. من دومی را انتخاب کردم؛ دیگر تمام شد تفکراتی که مرا به بیرون سوق می داد. همه چیز از درون شروع می شود، درونی به رنگ همه خیالاتی که رویای واقعیت در سرمی پرورانند. یکبار دیگر برای همیشه...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت0:41توسط سایه شمع | |

 

     من می دانم...

       

            می دانم یک روز این دربه دریها با تفکر من حل می شود

می دانم تفکر من خود افتادن بر سر در درب های تازه است

می دانم یک سلام جای هیچ آشفتگی خیال را باقی نمی گذارد

می دانم همان سلام می تواند سرمنشا آشفتگی باشد

می دانم دیدن می تواند مرا بینایی دوباره بخشد

می دانم برای دیدن باید بینایی کنونی را به فراموشی بسپارم.

 

                                            می دانم چاره این پارادوکس ها در دست توست...

+نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت23:57توسط سایه شمع | |