|
مزمزه کردن احساس لطافت هم اندازه ای دارد... . . . افکاری آرام، شبی ساکت، نگاه هایی پیوسته به بدنی مشتاق تفکر، سر جایم می مانم؛ خودم را محکوم می کنم به دیدن! می گوید می بینم؟ می گویم نه... ببین! باز هم ببین، بهتر ببین، دوباره ببین. و هر دو خاموش می شویم... من سعی می کنم در چشمانش خیره نشوم تا بینایی ام از آن خودم باشد و باز هم می نگرم به خاطرات و به فکرش فرو می روم: " دست هم برای خودش احترامی دارد، وقتی اراده می کند می شود مریدی خوب رای من؛ وقتی تحرکی برای خودش دارد می شود دنیایی تازه و وقتی مرید می شود دیگر اراده ندارد! می گویم چه می خواهی بگویی ؟ سکوت می کند و لبخند می زند. از خجالت سرخ می شوم. به خودم می گویم تقدس امری دوطرفه است برای یک طرف؛ یکی پاک است و می بخشد، یکی محتاج پاکی است و پاک می شود. می گوید: همه چیز از پاکی شروع می شود ولی دست هایی بی اراده فراوانند و شوق هایی رها بی پایان..." به خودم بازمی گردم. به من می گوید حریص شده ای. من که گناهی ندارم، همه اش تقصیر اوست. او مرا تنها گذاشته و حالا حرص تنهایی خودش را می زند. وقتی به خودم فکر می کنم دنیا پایان می گیرد؛ می شوم موجی که در دریایی ساکن جریان دارد! چه پارادوکس پراحاطه ای! آری، این را خودت به من گفتی؛ تجسم کن یک بار دیگر روی دریا راه می رویاما این بار نه مثل حباب ؛ مثل موج..! شب هم شده و دریا تو را با آسمانی از ستاره تنها گذاشته، می توانی روی بسترت دراز بکشی و به آسمان بنگری. آن وقت اولین چیزی که می بینی من است. می بینی چه وقت ما را جدا کردند؟ از افلاطون بپرس! نه، همه اینها در همان آسمان بالای سرت است؛ بخودت زحمت بده و تنها نگاه کن. ببین چقدر فاصله ما کم شده! قدر زمین و آسمان. دیگر از هوس لطافت حالم به هم می خورد. این بار تو این را گفتی و من در سکوتم جوابت را دادم. این ها که لطافت نیست. پس لطفش کجاست؟ مهربانی که بی رحمت نمی شود. این که به تو چیزی نمی رساند. بیا تا نشانت دهم... وقتی پنجره را باز می کنیم منظره پیش رویمان نیست یعنی هست و نمی بینیم. هوای تازه خوشایندتر است. در شهر مهربانی های دنیای تو زیبایی همان مفهوم دروغی " کیچ" را دارد، این را به رسم لطافت مخوان. ببین! دوباره ببین. باز هم ببین و ببین و بهتر ببین. شیرینی هم همیشه خوب نیست، بعضی اوقات حال مرا بهم می زند ولی من شیرین را می خواهم. این را تو یادم دادی. حالا من به تو می گویم!
تصویر تو را گم کرده ام هر شب، در نگاهی که به افکار متمرکزم می دوزم، مجموعه اندوخته هایم پرتره ای مبهم است سنگی که به آینه ی نگاهم خورد، دیده ام را می آزارد بدنبال ذره ذره شیشه هایی می گردم تا آینه ام را رقم زنند تصویر تو را گم کرده ام
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |