|
1) دل را زدم به دریا و گفتم. بالاخره یک روزی هم نوبت من می شود دیگر... تا کی می خواستی به من نگاه کنی و در سکوت شاعرانه ای که همیشه بین ما می گذشت جواب معماهای من را بدهی؟ بالاخره روزگار آرامش من در نگاه تو تمام شد. 2) بیرون باران می آید. نشسته ام و به حرف ها فکر می کنم، هرچه من تقلای صحبت داشتم تو برایم سکوت را معنا کردی. این بازی دنیا نیست: فلسفه ی ماست. برایم از سکوت ریسمانی ساختی که حرف هایم را بهم گره زد؛ دارم به ریسمان بریده ای نگاه می کنم که حرفهایم روزگاری از آن آویزان بود. 3) کاش هیچ وقت برایت نمی نواختم که اشتیاق تو مرا کور کرد؛ تا دیگران مرا ببینند. کاش مرا به گذشته ای بازنمی گرداندی که بهتر از دیروز باشد و چشم به راه امروز. کاش حرفی می زدی تا من از بازی قلبم در امان باشم؛ کاش فریادی می زدی تا صدایم را گم کنم. کاش هیچ نگاهی نبود تا به زمین افکنده شود و بازتابش روح مرا به لرزه درآورد تا فشار ساعت های بی خبری را با تمام وجودم لمس کنم. کاش هیچ دوستی نبود که در لحظه های باروری اندیشه هایم نیشخند رفاقت بزند و در روزگاری که چشم به در دوخته ام با حرف هایش مسیرم را منحرف کند و با سکوتش تفکرم را... کاش هیچ آخرتی نبود...
دنیا بی خیال تو می چرخد،یک نگاه به اطرافت بینداز... بذار بچرخد، اصلا برای چی مزاحمش باشیم؟ اصلا چرا از زمین این چرخیدن را یاد نگیریم؟ اجازه بده این خیالی که دایره محسوساتش روز به روز گسترده تر می شود همان طور که تو می خواهی بچرخد. آره، کم کم داری یاد می گیری؛ یک جوری بچرخ که هیچ کس نتواند مانعت شود، آهان، یک کاری برای خودت انجام بده. فکر می کنی آدم هایی که از سرگیجه نمی ترسند چه کار می کنند؟ فکر می کنی ایتالو کالوینو از اینکه تو را سوار بر چرخ و فلک خیالش در " اگر شبی از شب های زمستان مسافری " کرد چه احساسی داشت؟ خوب، تو چه احساسی داشتی؟ اولش یک مقدار سرت گیج رفت؟ خوب آخرش چی؟ دیگر نمی خواستی پیاده بشی؟ خوب ، این یعنی چی؟ به این می گویند جادوی چرخ و فلک... بیا و سوار شو. آنقدر بچرخ تا در داستان ها گم شوی. بنشین و ضیافت افلاطون را در یک شب تا صبح بخوان، در غار افلاطونی بچرخ و مانند سقراط در حیاط همسایه بایست و با خیالت دنیا را تماشا کن. اصلا چه کسی می فهمد؟ وقتی درست را یاد گرفتی برو دنبال عشقت و بگذار شکارت کند. آن وقت می فهمی من چه می گویم. ما آدم ها وقتی نمی چرخیم اصطکاک تولید می کنیم. آن هم نه از نوع اصطکاکی که باعث می شود دونده بدود! از آن انواعی که گاهی وقت ها گریبان گیر آدم اهل چرخی می شود که می خواهد روی برف تازه سر بخورد. ما اگر نچرخیم همین طوز عقب می مانیم. زمین وقتی می چرخد منتظر تو نمی ماند، اگر تنها با زمین بچرخی تازه می شوی یک انسان عادی؛ اگر تند تر بچرخی آن وقت رقابت آغاز می شود. حالا بیا و دست مرا بگیر که روی چرخ و فلک دنیا نشسته ام و تو را نظاره می کنم. بچرخ تا بچرخیم...
آسمان در حسرت چشمان توست گریه ابر از سر فقدان توست قطره ی اشکی که از چشمم چکید شب به پاس روی ماهت تا ابد در عزای چهره خندان توست باغ بی گل گشته تنهایی ام بی تو جان پرواز را گم می کند راه معراج دل از دامان توست نوبهار خرم و نوروز مهر با خدا گفتم بشوی افلاک را کامشب آنجا مادرم مهمان توست رفتی و باور ندارم هیچ گاه
بهار آمد و نام تو را جستجو کرد؛ تقلای دنیای بی مهر مادری را دید و در نهایت شب بی تو گریست؛ چگونه رفتنت را باور کنم که مرا محصور در پیکره زمان تنها گذاردی؟ جای خالیت به دامنه تنهائیهای دلی لبریز از یادت لبخند تلخ بی کسی می زند؛ تک تک خاطره هامان نگاه مرا به یغما برده اند و روحم را به زنجیر کشیده اند؛ تنهائیت را با دنیای من نیز قسمت نکردی که این نه دنیای تو بود؛ سراسر باغ بهشت را بوئیده ام تا رد نگاهت را پیدا کنم. گم شدم در کوچه باغ هایش که همه جا سرمست از بوی تو بود؛ بهار برایم بهار توست که دست از خزان آشنایانت بریدی و در افسوس بی خردیشان دم برنیاوردی. پنجره دلم را به روی یادت گشوده ام که دل را مجال همراهی نیست، تقلای زمان بی فایده است که ما رهسپار واقعیتیم و تو مسحور حقیقت ؛ اشک هایم بدرقه یادت که یادت همچو مهرت بر پرده حقیقت باقی است.
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |