|
افسانه شکل می گیرد آنگاه که یک لحظه، دیگر یک لحظه نیست، یک دنیاست.یک رد پا؛ خوابی که از خیال هم فراتر می رود، آن قدر بالا و بالا تر که مفاهیم هم رنگ می بازند و آن وقت دیگر باید اندیشید تا بتوان دید. روز اول روحی آرام، چشمانی منتظر، قدم هایی مشتاق برهنگی در وادی گرمی که موج حیات را در اوج سادگی وسعت می بخشند. چه سیر عارفانه ایست پرواز خیال در دنیایی که ران تو را آزاد می گذارد تا به هر نقطه می اندیشد سفری نیز بدان جا داشته باشد. گه شدیم، نه راه را گم کردیم. و این اندیشه ای بود که ذهن هم از اندیشه آن نهراسید، کویر که فقدان نمی پذیرد. مگر می شود راه خیال را بست؟ همه اشتیاق های بالقوه با نهادن پا بر خاکی بالفعل شد که با انگشت نهادن بر بسترش رد پای حقیقت را می گسترد. این جا بخشی از دنیاست که آغاز و پایان نمی پذیرد؛ زمین و آسمان چنان بهم بافته شده اند که گویی تنها زبانه ای از این پیوند ناگسستنی را می توان در عظمت شهر های منقش به نام بی روحی مشاهده کرد. این روح کویر است، روحی که بی رنگی را نقش می زند و پرتره ای می سازد از رنگ های ماندگار طبیعت؛ راه های پیموده شده با رنگ باختن رنگی می زدند استوار تر از همیشه. زمین های تنک، مزارع خشک، بوته های بیجان، نهال های خشک، شترهایی که تنها مسافران این بلاد بی جان بودند و چند قدم آن طرف تر دیگر هیچ.. مسافر و کویر، من و صحرای بی انتها، انسان و باد و شنزاری رها؛ این جا تنها می توان نظاره کرد؛ آسمانی که خورشید را رها تر از همیشه عرضه و دل ها را آماده ی غروب دل انگیزش می کند؛ تپه های شنی بی نظیرش که در امواج باد دست تکان می دهند و و تو را به مبارزه می طلبند و تو نیز همواره شکست می خوری و لبخندی از رضایت بر لبانت جاری است. آسمانی بی انتها، قدم های مسافری که بی پروا سفر می کرد، بی اندیشه بازگشت، بی تقلای ماندن و مست از افسون زمزمه ای که دل ها را غنج می زد... " شب کویر" شب کویر، شبی که به هیچ شب دیگری شبیه نیست. سکوتی فرمان روا که جز در کویر، مرغزار زیبای شکوفایی اش، خلوتگه شب های سرگردانی اش نمی توان یافت. آسمانی که خلوصش را به رخ دیارهای ماتم زده ماشینی می کشد و ذات راستین خود را نمایان می کند، لحظه آرام و پرهیاهویی بود، بستری از شن و پیش رو افقی که با غروب دل انگیزش دانه دانه اختران سوار بر چرخ فلکش، شکوفه های رنگارنگش را هویدا کرد. مرا مجال فیاد هم نبود، آرام و مضطرب، آرمیده بر بستری روان، از شنهای سبک پریشان در باد و نگاهی ژرف به این پرتره عظیم طبیعت. آسمانی منقش از رنگ هایی فتنه انگیز در دل شب کویر؛ چقدر سخت است گنجاندن کلمات در بطن واژگانی که هیچ از عظمت هستی نمی دانند... ... و توفان کویر، نه چادری بر جای می گذارد، نه آرامشی و نه مجالی برای خفتن که این پیام آور زیبایی کویر است. چه وقتی برای استراحت که این جا خود پایان آفرینش سکوت است؛ و چه ها آموختک از دل این شب پر هیاهوی بهاری که هنوز در افسون لحظه لحظه درس هایش سرگردانم، شبی که گرچه مرا تا صبحی دوباره مفتون خود کرد اما با درس هایش آسایشی دوباره آموخت که تا صبح کویر باور نداشتم. روز دوم: این جا کویر است، صبح شده، انوار طلایی آفتاب زود تر از همیشه پیام رهایی خود را نثار می کنند، گرچه دیشب لحظه ای هم چشم بر هم ننهادیم اما هیچ کس گله نمی کند. گروه همگی سرشار از لطافتی دوباره اند؛ چشم هایی مشتاق صبح تا زیبایی دوباره ای را به تماشا بنشینند، هنوز سرمای شب کویر از درونم رخت نبسته، هنوز هم قدرت آسمانش را درک می کنم، آنگاه که تک تک بافتها هم پیمان می شوند تا مسئولیت چشم را بر عهده بگیرند و دست به دست هم دهند تا دیدن را فریاد بزنند باز هم نمی توان دید، نمی توان درک کرد... از صحرای زرد و آسمان نیلگون قدمی پس گذاشتیم بسوی سرزمینی سپید و جزیره ای سرخ..دریاچه ای که پاهای خسته اما مشتاق را طلب می کرد. مقصد بعدی نمکزاری پهناور که در دوردست ها جزیره ای سرگردان را در دل خویش مدفون کرده و تنها بر وجودی عرضه می کرد که زحمت پیمودن دریاچه را به جان بخرد و در دل این صدف سپید به دنبال گوهری سرخ باشد. و آنجا معنی دوردست را بازشناختم: " در دور دست ها تو را منتظرند..." آن دورها بیابان و آسمان و ابرهایی سپید پیوندی عجیب داشتند، قرابتی ناگسستنی؛ در این وادی سپید جز حرکت کاری بر نمی آید. زمینی که گاه در زیر قدم هایت استوار باقی می ماند و گه تحمل می بازد از این فضائل بشری! و چند ذره ای از قامتت بالا می آید، نسیمی که گاه دست به دست توفان می دهد و نمک به هوا می پراکند تا چشمانت از سوزش کویری بی بهره نباشد. گاه گردباد کوچکی را می بینی که با شنزار ها به نزاع برمی خیزد و چون خسته می شوند آرام می گیرند و شادی ها را با هم تقسیم می کنند و ما این مسافران خوانده شده به آشتی طبیعت ذره ذره مسیر سپید را پیمودیم و گوهر سرخ را پیدا کردیم. جزیره ای سرگردان در بطن کویری خاموش که خود را نیک به ما عرضه کرد. سرخی قله های پر رمز و رازش از دور دست تکان می داد؛ با رسیدن ما ظهر کویری فرا رسید ؛ گرمایی که با ملایمت شانه کویر و مسافرانش را نوازش می داد. حتی نمی شود افسوس خورد بر لحظه های درگذر که خود موجب اتلاف حمری دگر است. و آرام آرام بازگشتیم؛ صحرایی که روح خود را عرضه کرد، شبش را، آسمان پر فروغش را، نمکزار پر ابهتش را، شنزارهای آفتابی اش را و جزیره ی پر رمز و راز و سرگردانش را؛ کاروانسرای متروکه نقطه آغازی شد برای پایان های بی شماری که از فردا طلوع خواهند کرد... و آموختم درس اندیشه را؛ یاد گرفتم مسیر دنیا را، پیام بودن را: " کویر نمودی است برای محبسی خلوت تنهایی شوقی است برای زیستن در پیکره روحی آرام کویر تنهاست، بهشت تنهائیست تنهایی فروغی است در دل کویر لحظه ارزشمند، زاده کویر تنهایی است" امروز روحی رها شکل گرفت... .
روزهای سردی است؛ می بینم اندوخته های روزهای تلاش و تکاپو را که در لحظه ای آمیخته با جبری جانکاه به حراج زمان می روند و دست هایم را خالی می گذارند. این چه حکمت تازه ای است که اراده ی مرا به آزمونی دوباره طلبیده تا روح مرا مخاطب کنجکاوی خویش قرار دهد...؟ سنگینی بار دورافتادن را حس می کنم؛ دور ماندن از احساسی که تفکر به حضورش این لحظات ذهن مرا بازیچه خود قرار داده است، کجاست آن روح ملکوتی که در این هوای سرد مرا از گرمای محبتش لبریز کند؟ اما وقتی که بیشتر می اندیشم نیک می بینم که عدم حضوری که به چشمان من نمی آید ناشی از فقدان فریادی است که روح دادخواهی را به مدد طلبید. این شب های بی قراری، قراری را به یادم آورده که شیرینی وصالش بخشایش گر ترین وجودی است که می تواند طعم تلخ این رکود را از تک تک بافت های اندیشه ام بزداید. چه تاوان سختی است تاوان دور ماندن؛ تاوان باز پی بردن هنگامی که آن قدر از جستجو غافل می مانی تا آن دم که فقدانش تو را فریاد می زند. این اوج نیاز است. نیازی که این روزها از پیمانه ی وجودم فراتر رفته است. آری چقدر اضطراب ناشی از نشناختن جانکاه است. چرا این قدر زمان زود به یاد می آورد کینه های در شرف باروری را؛ چرا آزمون های مخاطب قرار دهنده ی فکر هایی که ایده ی بزرگ در سر می پرورانند، این قدر زود تلخی ها را یادآور می شوند؟ مگر شیرینی چه گناهی دارد؟ چرا مصائب بشری آن قدر تاثیر خود را به رخ می کشند تا روح شادی دیگر جز در رخنه های تفکری عمیق تر یافت نشود؟ من می دانم پاسخ همه این سوال های برخاسته از تفکر این شب های سرد آزمون را. این شب هایی که بهار دوباره مرا خیلی زود به خزان مشکلات پی در پی پیوند داده اند؟ طفلک روح سرگردان من که تازه در فکر قراری تازه بود و این همه بال هایش طعم پرواز را مزمزه کردند. عرفانی که این لحظه ها یاد خود را دوباره به رخم می کشد پاسخ سوالی است که تصویر می کند ندامت برخاسته از فقدان اراده ای رو به کمال مطلقم را.اراده ای که نیک بنگرد آینده ی پیش رو را و دست بکشد از اندیشه هایی که تنها در حال خلاصه می شوند. " خدایا" این دگر چه آزمونی است که تمام ارزش های ناشی از تکاپوی لحظه های پرشمار مرا به سخره گرفته است، چرا عظمت تو در تقدیر این لحظه ها حلول نمی کند تا اراده ی من پابرجا بماند. وقتی خواست تو این است مرا چه مجال شکوه که حکمت تو خود موهبتی دگر است. تنها این چند برگی بود که از درخت زندگی چیدم تا بنمایم به خویشتن بازگشتی را که خود آغازی دیگر است . با همه این تلخی های گریبانگیرروزهای سرد بهاری ام به فال نیک می گیرم تقدیری را که وابسته به سرانگشتان منتظر من است. و این تلاشی است برای آرامش؛ آرامشی که روح را آن قدر ساده به پرواز درآورد که نیازی به بال های خسته اش نباشد. این، درس پرشکوه آرامشی پس از توفان است که توان اراده ی مرا به تصویر کشید.(1) .............................................................. برگ زرد: آرام آرام می نگرم و آرام می گیرم از نظاره به خشمی که به بطن کاغذ ریخته شد و حقارت خود را به رخ کشید. می بینم دنیای دوباره ای را که در انتظار من است. پس از این روزهای سخت آمیخته با درد و خشمی که روح مرا ذره ذره از درون آب کرد و درسی دوباره داد. درسی از جنس آغازی بر پایه شناخت؛ اینکه این آزمون سخت بشری ترفندی دیگر است برای آزمون اراده ای در راه باروری من... ... خرده مگیرید بر خشمی که از درون قلمم به بیرون می تراود که جانم را برای لحظاتی یارای مقاومت نبود. نمی گریزم از آزمون اراده ام که آب دیده ی این حیات پر فراز و نشیبم (1) در آزمون سختی گرفتار آمده ام. آزمونی که اراده ام را مخاطب قرار داده و دستاورد تمام تلاشهایم را یکجا به یغما برده است. بر زمین کوبیده شده اراده ای که ادعای آغازی دوباره دارد. و آغاز می کنم...بنام خدا
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |