|
به بهانه بهاری دیگر در فصل های زیبای زندگی باز هم فرار پر کش وقوس لحظه هایی که می گذرند با خنده ای سرد، گذر خویش را به یاد می آورند؛ این بار پیام، حرف اتمام سال دیگری از حیات است که تجربه ی یکسال زیستن در دنیایی واقعی را به ارمغان آورد و اکنون هم چون نگاه پیری به کودک نوآموز سالهای پیش خود و جوان برومند امروز در من می نگرد و درسهای خود را طلب می کند. شرمگین از همه لحظه های بر باد رفته به چشمانش می نگرم، مجال بازگشت نیست اما این امید را در دلش زنده نگاه می دارم که یال پیش رو این لحظاتی که به اراده ی من محتاجند، فرصتی است دوباره برای ابراز توانائیهایی که اکنون شناخته ام و شکوفا شده اند، درس عشق را در روزی که متبرک بنام عشق است مزمزه می کنم؛ شروعی که چندگام زودتر از خط آغازبه دادم رسید که همانا من انسانی دیگرم...
در کلبه ی غم از گذر عشق نشان نیست آن جا که نباشد هنر عشق توان نیست عشق است همه لغزش این عبد گنهکار آن کس که ببیند گنهم تاب بیان نیست برد از نظرم کفر و به اخلاص بیاراست کاین کرده ی عشق است و ره پیر و جوان نیست آبی که روان شد ز نهان خانه ی دیده از عشق تو در گشت و دگر آب روان نیست معشوق اگر پای نهد بر در افلاک افلاک دگر منزل حور و پریان نیست از عشق، سکوت و سخنم رنگ دگر شد رنگی که فنا گشته و در بند زمان نیست از شور و شرار تو شوم شمع شبانت بی عشق تو شوریده دل و مشک فشان نیست ای عشق که یاد تو دهد دیده به جانم وز دوری تو هستی و آرامش جان نیست بنما رخ خود را به دل سایه ی این شمع کز عشق توان بود و به هست دگران نیست
" کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده است و یا عزادار است و مرگ عزیزی قلبش را می سوزاند، می گرید، غمگین است، هرگاه دلش یاد او می کند و زبانش سخن از او می گوید و روحش آتش می گیرد و چهره اش برمی افروزد، چشمش نیز با او همدردی می کند، یعنی اشک می ریزد، اشک می جوشد، و این حالات همه نشانه ی لطیف و صریح ایمان و عشق راستین اویند. اما کسی که... گریه ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن و حس کردن ایمان را بهمراه نداشته باشد کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می آید" زن – دکتر علی شریعتی این ها را نگاشتم تا آینه ای باشد برای دل خویش تا ذره ای مفهوم شناخت حقیقتی برخاسته از تحولی راستین را بپذیرد و فضای خود را با نورش روشن کند. این سلسله ی آمد و شد هایی که سالها را می گیرند و یک عاشورا به سهمیه ی یک سال می افزایند و می آیند و می آیند و بر تداوم حرکتی بی شناخت نیشخندی می زنند و می گذرند، پایانی ندارد. نقطه ی شروع همین جاست. این که بنشینی و بنگری تداوم احساسی پاک چگونه جریان دارد خود آغاز راه شناخت است. سلام بر حقایق همیشه زنده ی تاریخ، که شرم دارم از بردن نام حسین (ع) بی شناخت حقیقتی که دل مرا همواره گرم از لطافت باورش نگاه دارد و این فغان ها و سیاهی ها نیست که روح را راضی نگه می دارد انگیزه ی یافتن است که آن را در مسیر شناخت حفظ می کند و این درس عاشوراست. به هرسو می نگرم دربهای گشوده به باغ عرفان بیش از تلاش برای گریه ای از سر عادت و هزار دلیل تراشیده و نتراشیده برایم دست تکان می دهند. این چه وجودی است که اگر نشناسی و داستان را بی تعقل فراگرفته باشی این گونه در تکاپویی تا باور کنی و بدانی. اشک، این " عصاره ی حیات " به وسعت حیاتی می ارزد که تنها می تواند به پای حیات ریخته شود و افسونش خود حیاتی دگر است. آری؛ عاشورا خود درسی است برای آموختن و پنداری برای دست یافتن؛ دربی گشوده تا بنگری و ببینی معنای اشتیاقی را که خود به وصال دوست امیدوار است.
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |