تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

 

 به بهانه بهاری دیگر در فصل های زیبای زندگی

 

 

باز هم فرار پر کش وقوس لحظه هایی که می گذرند با خنده ای سرد، گذر خویش را به یاد می آورند؛ این بار پیام، حرف اتمام سال دیگری از حیات است که تجربه ی یکسال زیستن در دنیایی واقعی را به ارمغان آورد و اکنون هم چون نگاه پیری به کودک نوآموز سالهای پیش خود و جوان برومند امروز در من می نگرد و درسهای خود را طلب می کند.

   شرمگین از همه لحظه های بر باد رفته به چشمانش می نگرم، مجال بازگشت نیست اما این امید را در دلش زنده نگاه می دارم که یال پیش رو این لحظاتی که به اراده ی من محتاجند، فرصتی است دوباره برای ابراز توانائیهایی که اکنون شناخته ام و شکوفا شده اند، درس عشق را در روزی که متبرک بنام عشق است مزمزه می کنم؛ شروعی که چندگام زودتر از خط آغازبه دادم رسید که همانا من انسانی دیگرم...

          باز هم می دانم طعم بهار را و اینک بهار تازه پیش از ورودش درس هایش را فرستاد. خوش یمنی در گرو قدم هائیست که به پیش قدم بر می دارند. آغازی سبز با برکت های تازه اش. این بار بیش از پیش قدر می شناسم لحظات تازه را هرچند هر از گاهی تلخی را چاشنی می کند تا قدر شیرینی اش را بیشتر بدانم. و بار خدایا، مدد تو را ملتمسم که این بار هم آب حیات است. حیاتی نوین که چشم انتظار قدم های پرتلاش و یاری گری است که درس انسانیت را بداند و بیاموزد و من این را اثبات خواهم کرد. همه چیز از من آغاز خواهد شد...

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت23:2توسط سایه شمع | |

 

در کلبه ی غم از گذر عشق نشان نیست

آن جا که نباشد هنر عشق توان نیست

 

عشق است همه لغزش این عبد گنهکار

آن کس که ببیند گنهم تاب بیان نیست

 

برد از نظرم کفر و به اخلاص بیاراست

کاین کرده ی عشق است و ره پیر و جوان نیست

 

آبی که روان شد ز نهان خانه ی دیده

از عشق تو در گشت و دگر آب روان نیست

 

معشوق اگر پای نهد بر در افلاک

افلاک دگر منزل حور و پریان نیست

 

از عشق، سکوت و سخنم رنگ دگر شد

رنگی که فنا گشته و در بند زمان نیست

 

از شور و شرار تو شوم شمع شبانت

بی عشق تو شوریده دل و مشک فشان نیست

 

ای عشق که یاد تو دهد دیده به جانم

وز دوری تو هستی و آرامش جان نیست

 

بنما رخ خود را به دل سایه ی این شمع

کز عشق توان بود و به هست دگران نیست

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت15:7توسط سایه شمع | |

 

   

      " کسی که عاشق است و از معشوقش دور افتاده است و یا عزادار است و مرگ عزیزی قلبش را می سوزاند، می گرید، غمگین است، هرگاه دلش یاد او می کند و زبانش سخن از او می گوید و روحش آتش می گیرد و چهره اش برمی افروزد، چشمش نیز با او همدردی می کند، یعنی اشک می ریزد، اشک می جوشد، و این حالات همه نشانه ی لطیف و صریح ایمان و عشق راستین اویند.

     اما کسی که...

         گریه ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب یا فهمیدن و حس کردن ایمان را بهمراه نداشته باشد کاری است که فقط به درد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان می آید"

 

                                        زن – دکتر علی شریعتی

 

 

       این ها را نگاشتم تا آینه ای باشد برای دل خویش تا ذره ای مفهوم شناخت حقیقتی برخاسته از تحولی راستین را بپذیرد و فضای خود را با نورش روشن کند. این سلسله ی آمد و شد هایی که سالها را می گیرند و یک عاشورا به سهمیه ی یک سال می افزایند و می آیند و می آیند و بر تداوم حرکتی بی شناخت نیشخندی می زنند و می گذرند، پایانی ندارد. نقطه ی شروع همین جاست. این که بنشینی و بنگری تداوم احساسی پاک چگونه جریان دارد خود آغاز راه شناخت است.

 

 

        

  سلام بر حقایق همیشه زنده ی تاریخ، که شرم دارم از بردن نام حسین (ع) بی شناخت حقیقتی که دل مرا همواره گرم از لطافت باورش نگاه دارد و این فغان ها و سیاهی ها نیست که روح را راضی نگه می دارد انگیزه ی یافتن است که آن را در مسیر شناخت حفظ می کند و این درس عاشوراست. به هرسو می نگرم دربهای گشوده به باغ عرفان بیش از تلاش برای گریه ای از سر عادت و هزار دلیل تراشیده و نتراشیده برایم دست تکان می دهند. این چه وجودی است که اگر نشناسی و داستان را بی تعقل فراگرفته باشی این گونه در تکاپویی تا باور کنی و بدانی. اشک، این " عصاره ی حیات " به وسعت حیاتی می ارزد که تنها می تواند به پای حیات ریخته شود و افسونش خود حیاتی دگر است.

  آری؛ عاشورا خود درسی است برای آموختن و پنداری برای دست یافتن؛ دربی گشوده تا بنگری و ببینی معنای اشتیاقی را که خود به وصال دوست امیدوار است.

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت23:23توسط سایه شمع | |