تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

 

     

 

         چشم به حادثه دوخته ام؛ نگاهم لحظه ای به نگاهی گره خورد که یک نظاره اش دستی است خود عامل حرکت؛ گسیختن بند بند قالبهای خشک آرزویم شده است. چقدر ساده می شود شادی را به نظم درآورد و چقدر اندکند افکار آن قدر متعالی که روح خود را از بستری راکد برهانند و پرواز خود را به نظاره بنشینند. دستی بر سر خویش کشیدم تا یاور خود را تنها نگذارد؛ گوشه ای خلوت، لحظه ای آرام و پیکری تنها همه لب به ستایش بشری گشوده اند که خود قهرمان عرصه ی بلندپروازی های خویش است. من نه از دیاری سخن می گویم که هر ذره اش غریب پلک های بازم است و نه از کرانه ای سخن می رانم که بارها فتح شده و عایدی نداشته است.

          ... شادی در انتظار ماست؛ پنداری که بارها از آن سخن رانده ام و باز هم نکوهش ها بر سر فقدان آسمان پر از پرواز است. کاش لحظه ها فرصت با هم ساختن را باور کنند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت13:42توسط سایه شمع | |

        

  

   برگ سبز:

      

   خاطرات پله پله ي راهي که هم چنان رو به بلا جريان دارد، مسيري که پيش رويت هاله اي از مه نهاده و تنها مي تواني نگاهي گذرا به پشت سر داشته باشي و راه هاي پيموده را وجب کني.

           خيالي به سرم زده است. مي انديشم به فضايي که براي خودم ايجاد کرده ام، به اينکه محيط پيرامونم هرچقدر هم ايده آل زندگي باشد باز هم کمالي نيست که لايق نام انسان باشد. مي انديشم به اينکه نتيجه اين همه رکود و تکاپو براي خويشتن چه بوده است؟ نتيجه تفکرات اين چنيني طرز تفکري است که ذهن مرا ازآلودگي به اعتراضات يا به قولي اضمحلال رواني مي رهاند. من چه کرده ام؟ بناي برافراشته از ذهنيت من کجا سربرآورده است؟ و اين کرده ها قرار است برکتي ارزاني ام کند تا قدر شايستگي را بدانم، برکتي که هر چه قدر در ايجاد لياقتش کوتاهي کنم معناي جمله را بيشتر درک خواهم کرد که براي خويش هيچ نکرده ام!

 

  برگ زرد:

 

       دیگر انسانها مرا راضی نمی کنند. این است تاوان درست نشناختن.

    سنگ چه را به سینه می زنم که در تلاطم روابط ساده هم هیچ رد پایی برای نظاره دوباره بر جای نگذاشته ام. اشک هم ردپا دارد و این حرمتش را دوچندان می کند. این همهمه خفیف امید به دوباره دیدن این نسیم مترنم از شناخت طبیعت بشری از دریایی می وزد که در ساحل دور هنوز هم مرواریدهایش را برایم به یادگار گذاشته است.

 

    ...نیک می دانم این تاوان دورافتادگی است. پاجای پای میل به بودن گذاشتن است. بودنی که به هوس نام خود سر خویش را هم کلاه می گذارد. آری این دل بریدن از بشری که پیرامون مرا به بودن خویش مبتلا نموده حکمتی دارد به وسعت تاوان قدر سکوتی که شناخته نشد و بهای اندکی که در مسیر شناخت پرداخت شده است.  

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت22:8توسط سایه شمع | |

 

برگ سبز:

       چند خطی تلاش برای رسیدن به ارزشی که دفتر زندگانی را به رنگ خدا متبرک  کند

تفکری که روح تو را برگیرد و دست تو را خالی رها کند

این بهره ی دل است یا ندای دوزخ؟

سرای نور کجاست که مرا از تاریکی برهاند؟

این آفتابی نیست که عمر مرا سال ها بدنبال خویش کشانید

 

        در به در بدنبال هیاهویی گشتم تا مرا از سکوتی تلخ برهاند

شب سکوت من به موازات شب یلدایی جریان یافت که حکم مجازات یک عمر نیکی بود

این پاداش سال ها بی خردی است یا دلی شکسته...

کجاست وجودی که هنوز تاوان فقدانش را می دهم

 " کجاست خدایی که طعم تلخ سکوت را - نه... رکود را- به گستره واژگانم اضافه کرد؟

 

         باز هم می گویم

این حنجره ای که ندای آزادی اش را خارج از اسارت بشری سر داده روح می طلبد

آزادی عین بندگی است

من اگر دست هایم را آزاد کنی توان افتادن به پاهایت را بیشتر در خودم احساس می کنم

 

     خدای من...

همان است که در شب یلدا نیز فرود می آید و آوای دوستی سر می دهد

ندایی می رسد:

  " این سکوت خود پاداش فریادی است که می بیند و تحمل نمی کند. ایوان مدائنی دوباره بر سر در دلت کاشته ایم تا نورش جوانه بزند"

آری. دست هایی گشوده در شبی بی پایان اعطا شد تا بیشتر مجال جستجو داشته باشد

 و من بازگشتم به سر در سرایی که آفتاب هدیه می کردند

هنوز هم بانگ می زنم:

 کجاست منی که روزگاری خدارا به یاری می طلبید و بس. 

+نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت18:21توسط سایه شمع | |