تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

 

 

برگ سبز:

       پنجره ي خاك خورده، آبي راكد، چشماني تشنه، چه قدر در به در ادبيات عشق بودن شيرين است؛ نگاه به پنجره از وراي تيرگي هايش لذتبخش تر از پرتره ايست نهان در پشت آن اگر دستي براي پاك كردن گرد و خاكش وجود داشته باشد، چشمان بهره مند از براي پيكري است كه نظاره را تنها به شوق ديدن مي خواهد نه براي مني كه چشم را با درد تماشايش مي طلبم؛ چه اشتياقي است نهفته در زيبايي، كجاست بينايي از دست رفته و از چه سوست بينايي بازآمده كه هنوز در شكوه آفرينش سرگردانم، زيبايي موهبتي است بخشيده شده به آبي كه از شوقش ركود را به امواج خروشان عشق پيوند بزند دستهاي رو به آسمان نه از نياز كه از توانگري است...

 

 

برگ زرد:

     اين روزها بدنبال شادي هاي تازه بودن سرگرمي لحظه هايم شده است؛ باز هم يافتن دريچه هايي كه به سوي نشاط باز مي شوند را ساده تر مي يابم؛ وقتي نيت عمل داشته باشي زمانه هر كاري هم بكند نمي تواند جلويت را بگيرد؛ چند روزي  فراخوان جشنواره موسيقي حواسم را پرت كرده بود؛ مي دانستم اين تجربه مي تواند مرا به دنياي موسيقي بازگرداند اما خودم را متقاعد كردم كه در شرايط فعلي و امتحان پيش رو نمي توانم. ولي همه چيز درست شد، لغو امتحان بهانه خوبي بود براي ديوانه بازيهايي كه تا پايان هفته تمامي نداشتند؛ شايد آن روز ديرتر از هميشه روانه دانشگاه شدم، براي مني كه كلاس هايم را نرفته بودم رفتن به بهانه جشنواره عين ديوانگي اما شادي دوباره بود؛ اين شادي بي دليل. سال گذشته حتي فرصت نواختن هم به من نرسيد چون دلم محكم نبود اما اين بار سن جشنواره براي اولين بار زير گام هايم بود؛ نفر اول نواختم و تجربه اي كه هميشه در گوشم ندا مي دهد دلت را محكم كن؛ آن شب تمام ناشدني بود، اراده و اشتياق در كنار يك دوست مرا به مجلسي كشاند كه ماه ها از آن فاصله گرفته بودم، وقتي در جمعي باشي كه تنها صحبت از موفقيت و ايمان و برتري است نمي تواني دست خالي بيرون بيايي....

       عجايب اين هفته در دل اتفاقاتي كه حال مرا ناخوش كرده بود يك نويد داشت: اگر تنها سختي ها را مي بيني به اين دليل است كه به شادي ها پشت كرده اي، اين محبسي بود كه با دست خويش بنا كرده بودم .از هر فرصتي مي توان بهره نشاط برد؛ از تولد يك دوست كه من و همه هم اتاقي ها را براي مدتي كوتاه از كوران امتحانات خارج كند و با نشاطي مضاعف باز گرداند يا حتي درد دلهاي دوستي ديگر كه تو را محرم خويش دانسته و براي لحظاتي تو را محكوم به قضاوتي عادلانه كند آن وقت تمام خاطرات گذشته را بياد مي آوري و مفهوم خودباوري را از نو مرور مي كني...

       ... ما همه خوشبختيم. ديگران هرگونه تصور كنند ادراك ما بر همه چيز غالب است؛ جلسه آخر يكي از دروس عمومي و من كه غيبت هايم فزوني يافته بود وارايه كنفرانس هم نداشتم. اين جلسه، جلسه آخر بود و به هر بهانه اي بوداستاد را متقاعد كردم كه كنفرانس من آماده است و دقايقي كه براي حاضرين به سخنراني پرداختم مساوي شد با امتيازات مثبت كاملي كه استاد از من دريغ نداشتند. اين ها همه به جاي خود اما اعتماد به نفس درس ديگري به من داد چرا كه يك كلمه از كنفرانسم را از قبل آماده نكرده بودم . بداهه گويي آن شب را عين خودباوري مي بينم و نيازي كه اطمينان مرا بارور كرد به اين كه انسان بر هر كاري مسلط است؛ هفته من اين بار متبرك به نام دوستاني بود كه سرچشمه تجربه هاي تازه ام بودند. تجربه هايي كه هركدام دري از نشاط را به رويم گشودند. ديگر توفان مصائب را باكي نيست چرا كه طعم آرامش پس از توفان را چشيده ام و اكنون تشنه ي حادثه اي ديگر...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت9:41توسط سایه شمع | |

 

 

آغازی دوباره را به فال نیک می گیرم.

           آغازی که هم اینک هم پای نسیمی به جریان می افتد که از بطن آوای مخاطب های آشنایم به بیرون تراویده است.

 

       و     وبلاگ گروهی ما بالاخره شکل گرفت. گرچه دیر تر از آن چه می خواستم اما با شناختی همراه است که دستم را به سوی آینده باز نگه می دارد.

        روشنای خیالی که از دو مرحله گذشت:  کویر تنهایی من    نسیم اندیشه و اینک :

                                                                روشنای خیال

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت14:41توسط سایه شمع | |

 

 

... به خودم گفتم: "چيه؟ باز چي شده؟ تو كه ميدوني اين بي حالي و كسالت بخاطر چيه؟ اين كه ديگه اوقات تلخي نداره"   حوصله ي برگشتن نداشتم، من هم كه كاري رو بي حوصله انجام نمي دم مسلما برنگشتم. دانشگاه تاريك تاريك شده بود. گفتم اين حتما يه حكمتي داره كه منو تا اين موقع شب اينجا نگه داشته. ميدونستم چرا دوباره حالم اين جوريه. هروقت ساعت ها فقط با خودم حرف مي زدم، تو زمان خالي بين كلاس ها فقط خودمو داشتم تا باهاش قدم بزنم و ازش چيزهايي ياد بگيرم همين اتفاق مي افتاد. ديگه برام عادي شده كه چهارشنبه ها رو اين جوري ببينم چون روز خودمه. روزيه كه بايد به خودم برسم ولي نمي دونم چرا هميشه با اينكه مي دونم اين جوري ميشه بازم بدنبال يه راه بهتر مي گردم... اين دفعه بايد اين مشكل رو حل مي كردم. بازم تنهاي تنها. سعي كردم آدمها رو بهتر ببينم، خيابونها جذابتر شده بودند، سعي نكردم با كسي حرف بزنم چون مشكل من مال خودم بود؛ اين دفعه نمي خواستم از تنهايي چهارشنبه ها گله كنم بلكه مي خواستم اونو براي خودم داشته باشم. ديگه داشت خيلي دير مي شد. ماشيني كه منوبرد زياد جلو نرفت، من موندم و يه منطقه ي آروم و يه هواي سرد و يه راه طولاني براي پياده روي . دلم نمي خواست سوار تاكسي شدن منو از اين شادي كوچك هم بي نصيب كنه. حكمت كار رو فهميده بودم؛ حواسم رو جمع خودم كردم ، اونقدر صداي آهنگ تو گوشم رو زياد كردم تا ديگه صداي هيچ چيزي رو نشنوم. ديدم خودم رو كه تنها قدم مي زدم، يه پسري رو كه داشت در راه امروز راه مي رفت فارغ از مشكلات كوچك و بزرگ امروز و فرداهاي پرشمار. پسري كه بهش افتخار مي كردم بخاطر اينكه هر اتفاقي هم كه بيفته ميتونه راحت براي خودش راه بره و فكر كنه. هيچ وقت از دانشگاه اين قدر دير به خونه نرسيده بودم. به خودم گفتم: چيه ؟ چي شده؟ چرا به خودت مي خندي! اونوقت بود كه حس كردم چقدر شاد و خوشبختم!...

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت14:13توسط سایه شمع | |