|
. .. نگاهم را دزدیده اند چشم مرا به امانت گرفته اند برای دنیا تا بهتر خود را بشناساند... ... فکرم را به یغما برده اند اندیشه مرا در آب مقدس یقین شست و شو داده اند تا به امشب خیره خیره بیندیشد... نور در تنگنای مغزم سوسو می کند... امشب...
حافظه تلفنم را از نو انباشتم... شماره ی پدر، مادر، خواهر، برادر... دوست ...فامیل... ... تنها یک بار زنگ تلفن بصدا درآمد... روی صفحه اش نگاشته شده بود... من! تصمیم، تفکر، اراده، سخن... دارایی امروز کاش آفتاب طلوع کند
حرف هايي که هيچ وقت بهم شبيه نيستند... نگاه هايي که هرگز با هم به يک نقطه خيره نمي شوند، فکرهايي که هميشه متفاوتند، عجب دنيايي است عرصه ي پديده ها. اين احتمالات ضعيف که روزي کنار هم جمع شدند و جهاني ساختند... دلم براي تحقق آرزوهايم مي تپد. - روشني... شوق سوسو به نگاهي خيره دستي از مهر که روياي شبي خاطره در سر دارد مهربان آينه اي که به من مي نگرد نام تو از بردارد - رستگاري... من به من از گذر جاي دلم مي نگرد سايه با من سخن از من دارد با تو مي گويم اگر نام بلندي داري زير اين سايه کلامي است نهان: " رنگ من بر تن من مي بارد" - عاشقي... بندبند غزل زندگي ام عشق من دست به دست ابديت دارد خيره ام بر نفسش آخر اين جام تهي ديده ي حسرت دارد
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |