|
چه ژرف، چه آرام... وقتی مزه لطافت را درک کی کنی، هنگامیکه می یابی عرفان در درون توست و سالها نتوانسته ای به خویشتن دست یازی – به سادگی همین چند سطری که از گوشه ای دنج در دنیای تفکرات متولد شده اند؛ تولدی که می توانست هیچ گاه رنگ کاغذ را به خود نبیند- آن گاه ستاره های چشمک زنی را مشاهده می کنی که هیچ گاه ندیده ای، یا بهتر بگویم آن قدر شعله ی بی خردی را در درونت گسترش دادی که نور آن ها به چشمان تو نمی رسیده است. خاطره ها هم چنان در حال انباشتگی اند؛ نه طرحی برای ذخیره ، نه دستی برای سوزاندن... پائیز با پیشاز خاطره و با بدرقه ی خاطره هرسال همین روزها کوله بارش را برای سفری به دیاری خالق و مخلوق خاطرات می بندد. این خزان شکوفه نیست، خود فصل شکوفایی است، شکوفایی یادهایی در پس لحظه هایی که متبرک بنام تولد دوباره هستند. ...همین روزها آموختم زیبایی پاییز را، آنگاه که دوستی صادقانه پیام تبریکی به آغاز پائیز فرستاد، اگر تمام فصل ها جمع شوند بی پائیزی درخور رنگ ها محال است، چه تلخ است تفکری که مرا تناه به بهار سبزی پیوند زند که آغاز ندارد، بی کران به معراج نتوان رفت؛ درس طبیعت را این بار استوارتر از همیشه آموخته ام که مادر طبیعت خوب می داند ارزش برگ هایش را. سلام بر آغازی که تولد عرصه ای دیگر در مسیر فعالیت هاست. ارزش یک فصل را در فقدانش جستجو نمی کنم.
روزهایی در غم دیروز، در استرس فردا...این است انسان. راه حل ساده است: ناتانائیل، هرگز گذشته را در آینده باز مجوی؛ از هرلحظه ای تازگی شباهت ناپذیر آن را بگیر و خوشی هایت را آماده مکن. یا بدان که بجای شادی های آماده، شادی "دیگری " ترا به شگفت خواهد انداخت. مائده های زمینی- آندره ژید
ارج نهادن به آنچه پیرامون ما گذشته است و روزگار ما را به خویش وابسته ساخته است ناشی از احترامی است که نگاه ما به آینده ی خویش می گزارد. بوسه بر دستان پاکی که طلوع تو را به روزی دل انگیز پیوند زده اند چیزی جز پاکداشت مقام اخلاق نیست. این لحظه ها، این روزها، روزهای دست بردن به ابزاری است که به ظاهر غرور می شکند، اشک می ریزد اما در واقع به خود فرصتی برای ادامه ی زندگی می دهد. هیچ لغزشی در مسیر دست یابی به حقیقت وجودی خویش پذیرفته نیست که کوتاهی برابر است با گامی در جهت سلب اعتماد از آینده ای که به تو دل بسته است. آن گاه که می بینی حق با توست و سکوت اختیار می کنی همیشه اتلاف فرصتی در راه استیفای حق نام نمی گیرد. گاهی در تلاطم بادی مطمئن قرار گرفتن است. خود را به دریای احساس مادرانه سپردن است. اوج شکوفایی را می توان در نگاهی دید که از لبخندی برخاسته از اطمینان نشات گرفته است. موفقیت در زیر پاهایی آرام می گیرد که انتظارش را با مقدمه ای بنام قانونی اخلاقمند برای خود تصویر کرده است. .......................................................................................... هرچه تلاش می کنم برای گریز خود از دنیایی که مرا به نیمروزم پیوند داد بهانه ای درخور نامش بیابم، هر چه می کوشم اخلاق ر ابا اراده پاسخ کویم چیزی جز اخلاق نمی یابم. این فتنه ای نیست که جز به دست ویش خاموش شود. نسیمش آن قدر همه گیر است که عطر تو را هرچه قدر که در یادها مانده باشد از یاد ببرد. نگاهم به پرتره ای جاوید است . نقشی که نام تو را به نسیم پیوند زند ؛ آن وقت می توانی بنشینی و مسیر پیوند خورده به دریایی مواج اما مطمئن را تماشا کنی. این ها درس آموخته از دستان موفقیتی است که در جستجوی بازگشت است ؛ نه بهتر بگویم سعادتی که روزها بدنبالت دوید تا مجبور نباشی مانند امروز دربدرش باشی و به امید گشایش ریسمان دلت را به گذرگاهش گره بزنی. ...فرصتی باقی نمانده برای از دست دادن در راه رستگاری بلندمدتی که همه اش را رفتی ولی راه زیادی برایت باز کرده تا باز هم به یادش دلیلی برای تکاپو داشته باشی. چشم های خیس دلیلی بر انتظار نیست گرچه دیدنش خالی از لطف نباشد که گریه ی مردی راببینی که برای امتی می کرید در مسیر ویرانی ملتی در پای دنیای وسعتی به اندازه ی ملک محقر خویش ؛ تلاش من راهی است از آن راههای بی شماری که نه تنها به من ختم می شود بلکه فرصتی ارایه می دهد برای چشم باز کردن دنیایی که در خواب خویش بدنبال راه رهایی می گردند و حتی نشانه هایش را در عالم بیداری نمی بینند.(1) (1)سال ها در جستجوی آن بودم که از عبرت دیگران خوب جلوه می کرد. اکنون بدنبال آن هستم که مرا به سرمشقی برای دیگران تبدیل می کند و نه آنچه نبودنش نام مرا به عبرتها پیوند می زند. گرچه دلیلی برای سرمشق بودن وجود ندارد. من خود مشق شب پندار خویشم...
چه دریای رنگارنگی گشته است دنیای اندیشه هایی که به عمل می گرایند، انباشته از بارانهای تفکری که روح تو را از پنجره ی امروز به فردا پیوند می زند. این، آغاز فرزانگی است... راه می رفتم، قدم قدم در مسیری درست ولی متقاطع با راه امروز، بی فکر و بی دغدغه، جاده ای خاکی از جنس آرامش؛ آسایشی فارغ از اندیشه، این عادت هفتم شون کاوی بود که از دریچه ی مسیر من سربرآورد، تجدید حیاتی شد برای امروزی که نیاز فرداهای من است. گاهی فکر می کنم سختی آینده برابر پوچی است، هرکجا به دشواری راه پی بردی به جهل می رسی، همانجا پارادوکس مطلب پیدا می شود؛ من تکلیف تلاشهایم را گم می کنم، آزمون این اهمیت پردردسر کجاست؟ از سختی بحال باز می گردم. راه حل آن دردست امروز است به یاد حرفهای خوانده و مرور کرده ام می افتم؛ به لبخندی که باید بر لبهای تلاشگر باشد. این سرمشقی می شود برای یادداشتهای فردا.. دست کم اگر باز هم به بن بست فلسفی دیگری رسیدی فضای خالی آن را با دانش پر می کنی ، شاید هم با احساس روانشناسانه یا وقت. از سختی ها گذشتم، شاید هم همراه هم قدم برداشتیم. آسان شد خیل کارهایی که باید به انجام می رسید و هیچ گاه صاحب خویش را ارضا نمی کرد. این جا بود که پنجره را گشودم. چاقو را تیز کردم. حال خیلی حرف های تازه می دانم... موفقیت در انتظار است، همان اصلی که هردو طرف را توجیه می کند. افسانه ای که پایانش همیشه خوب است. پلی است در انتظار یک نفر، اگر نروم آن قدر پابرجا می ماند تا زیر پاهایم خراب شود... بی بازگشت
|
About![]()
Archivesمهر 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
سعید و بهرنگ |