تبليغاتX
نسیم اندیشه

نسیم اندیشه

 

 

مرد

آرام و خموش بر لب آب ايستاد

موج را با لبخندي نگريست

يادگار آنچه تمام هستي او بود

آنچه مي خروشد

توفاني به پا مي كند

 و با آرامشش تفكر مي آموزد

آرامش توفاني را

 

 

باد را به خاطر آورد

به ياد هرچه او را به دوردستها مي برد

آنچه طلوع تفكرش را سبب مي شود

با خروشي در دل دريايي اش

 

به اعماق آب نگريست

هرچه عميق تر آرام تر

هرچه ژرف تر پاك تر

 

به عكس خويش در انوار تلالو خورشيد بر بستر آب نگريست

به گرد پيري...

به لبخند جواني...

به اقيانوسي ديگر.

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت22:19توسط سایه شمع | |

 

 

گاهي به دردي دچار مي شوي، از نوع آنهايي كه تو را مبتلا مي سازند تا قدم در راهي ننهي كه دردي عظيم تر بهمراه دارد... لبخند دروغين گاهي نمايانگر تقيه اي از جنس دلسوزي در مسير نيفتادن در سرازيري اشتباهات است. از آن حرفهاي ركيكي است كه آب را هم نيكو مي گرداند! به او مي گويند اشتباه مصلحتي و افسوس كه  تو نيز نمي داني...

 

دست بر دامان اشتباه گذاشتن هم خود حكمتي سبز دارد، براي آنكه مسير اشتباه خود روشني دگر است، وسعت تجربه به گستره ي دنيايي از جنس آرزوهاست. چه نيك است يافتن پاسخي براي برگ برگ پائيزي كه چوب حراج به دارايي بهار زده است؛ اين اشتباه طبيعت، حكمتي يك ساله بنام شكوفايي دارد، برنگ زندگي...

 

 

اين ها حرف روزها نگريستن به دنيايي است كه تجربه يكساله را نصيب تجربه اي عظيم در دامن اشتباه من كرده است؛ راز اين لحظه ها در پيامي نهفته است كه افشاي قدرت تفكر را مي كند. خاموشي، اشتباه شب نيست، كهكشاني است پيشكش قدم هاي خورشيد. اكنون به لحظه ي بامداد رسيده ام و براي ديدن خورشيد لحظه شماري مي كنم، اين شوق، شوق نابينايي است كه با يافتن قدر بينايي، دست از جلوي چشمان خويش برداشته است، مي شناسد موهبتي را كه با يكسال تلخي لحظه هاي انتظار از او ربوده اند... اين نسيم، پيام آور شميم بهار است.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت23:8توسط سایه شمع | |

 

برخاستم.نور کمرنگی از پنجره اتاق به درون می تراوید؛روی پیراهنم لکه هایش را می دیدم؛همه جا را با لکه هایش تمیز کرده بود.غبارش روی چشمانم نشست تا بیدار شوم.فهمیدم دلیل بیداری ام را،از پنجره به بیرون نگریستم،هوا تاریک بود،آفتاب هنوز جلای نور مرا ندیده بود،آن قدر به انتظار نشستم تا طلوع را ببینم؛آن قدر که پرتوش یاری قدعلم کردن در برابر نوری که در اتاقم یافتم را داشته باشد.این نور مال من بود،دیدنش موهبتی بود که به من بخشیده بودند و من نمی خواستم پرتوش در انوار طلایی آفتاب گم شود،دستم را به یاری طلبیدم تا بنگارد خطوطی را که از بطن توتمش به بیرون می تراوید،بگیرد دستانی را که نیازمند اویند و در رسالت احقاق نیاز او.نوازش کند دستان وجودم را،پندارم را،روحم را،...چشمانم را جستجو کردم تا ببینند ورا و ماورایی را که بمن قوه بینایی می بخشد،به دست مصایب نسپارند نگاهی را که موهبت عالمی دگر است،نگاهی از بهشت.ببینند روی ماه وجودم را،لبخند زیبای محبت را ،نگاه جستجوگر صدایی را که در پی نگاه است...پایم را به یاری طلبیدم تا فتح کند قله ی استقامت و بردباری را،بگذرد از تک تک پله های معراج،وجب به وجب خاک خوب را بپیماید ،سنگفرش حیاط عرفان را متر کند،هم پای وجود بی آلایشم قدم بردارد،پا جای پای او بگذارد و عمیق تر کند ردپایش را روی شنزار پرکرانه ی دوستی...و دلم را فریاد زدم تا نیک پندارد ذره ذره افسانه ی حیاتم را،عشق بورزد به فرزانگی ،بیاموزد راه دیوانگی،دست شوید از پیچ و خم های منتج به حیات،عرفان را ببیند،عشق را بشناسد،حق را بیاموزد.دوست داشته باشد وجودی را که از جنس تار و پودم است.از بطن تمایلاتم بیرون تراوید.یادگار ذره ذره ادراک و منطقم است..

آفتاب نیمروز در بلندترین ارتفاع خویش بود.هم چنان پرتوم را روشن می یافتم .هم پای انوار زرین آفتاب رشد می کرد و پر و بال می یافت ،زمین مال من بود،آسمان ارزانی من،می دیدم تقلاها را،تلاش را،احسان را،همه می بینند احسان را ؛همه می بینند این ها را.این حرف ها بوی خوش بینی نمی دهند ،از جنس بینش هستند؛رئالیسم را به اعتلای خویش رسانده اند؛این درک شکست نمی پذیرد...

غروب فرا رسید،انوار زرین فرونشستند اما اتاق من هم چنان روشن بود.مست از گرمای شعله های روشن انسانیت؛نور من از آفتاب پیشی گرفت،غلبه کرد بر روشنایی جهانی که از درون آن آغاز شده است.جهانی که به تاریکی خو گرفته است و شعله های درونش را نمی بیند...شب در انوار بینش طلوع کرد.هر چه تلاش کرد نتوانست در روشنایی اتاق رسوخ کند،آرام آرام نور به چشمانم بازگشت،اشک شد برای فردای چشمانم،قلم برای انگشتانم ،عشق برای دلم،دورنمایی برای نگاهم،مسیری برای گام هایم...(1)

(1):روی هاله ای قدم گذاشته ام.بنام انسانیت،بنام نور..

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت16:17توسط سایه شمع | |

 

 

به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست         عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست

 

 

به همين سادگي . به زيبايي يك لبخند، به ارزش يك نگاه پاك ناشي از علاقه. آري حيات نو طرحي است شيفته ي انسانيت. مي توان آرام بود و شاد زيست. شادِ شادِ شاد...

 

 

بخش هايي از كتاب زيباي راز شاد زيستن، اثر اندرو متيوس:

 

"... ما هميشه همان چيزي را جذب مي كنيم كه انتظارش را داريم و جهان با ما به همان گونه اي برخورد مي كند كه ما خود را لايق آن مي دانيم. جهان بازتابي از خود ماست.وقتي از خود بيزاريم، از همه بيزاريم و وقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم تمام جهان به نظر فوق العاده و دوست داشتني مي آيد...

 

 

 

 منشا تمام افكار و حركات ما چگونه ديدن خويش است. ما هماني هستيم كه معتقد به بودن آنيم.اولين گام بسوي يك پيشرفت گسترده براي كسب نتايج مطلوب، تغيير نوع تفكر و بيان ما در رابطه با خويش است...

 

 

 

 

تمام افراد موفق به اين نتيجه رسيده اند كه بايد قدر ارزشهاي خود را بدانند.ديگران با ما همان رفتاري را دارند كه ما خود با خويشتن داريم.شما سزاوار عشق و احترام هستيد تنها به اين خاطر كه شما ، شما هستيد...

 

 

 سعادت يا عدم سعادت ما نتيجه ي تفكر ماست.ذهن انسان و نظام باورهاي او تعيين كننده كيفيت زندگي او هستند.هر كسي بايد بپذيرد كه ارزش كمك گرفتن را دارد...تمام دارايي ما اين لحظه است. كليد شادي و خرسندي متمركز ساختن ذهن بر زمان حال است.زيستن درزمان حال بدين معناست كه ما از هر كاري كه در حال انجام آن هستيم بخاطر خود آن لذت ببريم.هرگاه  در حال زندگي مي كنيم ترس را از ذهن خود مي رانيم.اساسا ترس مقوله ايست مربوط به حوادثي كه ممكن است در آينده اتفاق بيفتد...

 

 

وقتي از بخشش ديگران امتناع مي كنيم در واقع اين ما هستيم كه رنج مي بريم. ملامت كردن ديگران بهانه ايست براي نپرداختن به واقعيت، بهانه اي براي قدم برنداشتن.وقتي راه بخشش را برمي گزينيم، وقتي تغيير مي كنيم، ديگران هم تغيير مي كنند. وقتي نگرش خود را نسبت به ديگران عوض مي كنيم آن ها هم شروع به تغيير مي كنند.آنچه در زندگي ما رخ مي دهد آنقدر ها تعين كننده نيست.بلكه بيشتر نوع واكنش ما نسبت به آن رخدادها است كه نقش تعيين كننده دارد.ما خود تصميم مي گيريم كه در زندگي چگونه تحت تاثير قرار بگيريم..."

 

و ده ها كليد آشنايي با دنيايي كه پيش روي همه ي ماست

آبراهام لينكلن: " اغلب مردم تقريبا به همان اندازه اي شاد هستند كه انتظارش را دارند"

+نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت23:5توسط سایه شمع | |

                                             

 

 

 

                                             

 

 

شعر هستي را بار ديگر در گوشم زمزمه كردند، مرا كشيدند و كشيدند و كشيدند تا سردر اقليمي كه نگاهش كافي بود براي اميد به بازگشت ، اشتياق براي ماندن... تك تك واژه هاي آشنا را كلمه كلمه برايم تكرار كردند، تا از حافظه كوتاهم پنهان نماند، واژه هايي كه هر روز بارها مرور كرده بودم، حضورشان را مي ديدم و قدمهايشان را احساس مي كردم. اين تكرارها باز هم مقدمه اي شد براي بازگشت به طبيعتي كه گل مرا ازآن سرشته اند، دنيايي كه شبيه تر از همه عالم به نيستاني است كه روزگاري ساقه مرا از آن ببريده اند؛ جوانه ها بار ديگر راز خود را نمايان مي كنند و برگ هايي كه برايم دست تكان مي دهند، درسهايي كه براي روزهاي پراميد كافيست و هر وقت سپيده ي اميد دلت غروب كرد دوباره احضارت مي كنند و داستان اميدبخشي ديگر

 

 

‍‍

 

وقتي عشق را تقسيم مي كردند به كلبه دل بيشتر بخشيدند، براي همين نظاره ي هرچيز با چشم دل زيباست؛ ثمره ي لحظه هاي نيك ديدن تماشايي است كه ديده ي دلم نصيب مي كند. بوي طبيعت بندبند كالبد احساسم را به ورطه ي مستي كشانيده است ؛ توان يكجا ماندن از عهده ي بازوانم خارج است. اين طبيعت، اين هديه ي شبهاي بي طاقتي، اين مرهم كالبدهاي خسته، اين سيرابي چشم هاي تشنه، ...چه فصل معجزه آسايي در داستان برگ هاي زندگي است كه هر روزش بهار است، هر لحظه اش عطر شكوفه اي دارد كه تازه از بستر و آرامگه روزهاي تجديد نشاط خويش برخاسته و بوي هزاران راز نهفته، راز جوانه زدن، راز شكوفايي، راز گلهاي در انتظار و راز ميوه هاي زيبا را بهمراه دارد و سلام خويش را بر درخت زندگي و مادر طبيعت عرضه مي كند. مادري كه باز هم بچه بازيگوش خويش را فراموش نكرده بود. باز هم دعاهايش پشت سر تقلاهاي كودك نوباوه اش است هنگامي كه در راه تجربه هاي تلخ و شيرين قدم برمي دارد، قدم هايي كه هركدام با ديده ي تحسين نگريسته مي شوند...

 

 

بگذار انگشتانت لطافت را لمس كنند، طعم شن هاي ساحل را به تك تك سرانگشتان تشنه ي محبتت بچشان؛ بوي نسيم برخاسته از تلاطم دريا را ازياد مبر.نظاره شكوه دريا را از ديدگان خاك خورده از باران خاكستر روزمرگي هاي فلاكت بار، تجددهاي خانمان سوز، تحجرهاي پايمال شده...مگير. آري ...دريا، شكوه آرامش در پس توفاني از تلاطم هاي ژرف، نرمي امواجي كه غرش خويش را به لطافت باران عرضه مي كنند و آرامش خويش را با خروشي ملايم...

 

 

طبيعت را در آغوش بگير؛ جنگل، اين اسطوره ي رنگ هاي بي كران نهفت در حياتي سبز، افسانه ي فصل هاي زيباي آغشته به روزهاي پرنشاط در سمفوني آوازهاي طبيعت و شب هاي آرام متبرك به نشان سكوت؛ گستره اي كه ابهتش در دامان ساحل پهناور خويش است، من ، آزادانه به پيشواز رفته ام، براي آغازي سرشار از فطرت خويشتن؛ جنگلي سبز، بيش از همه شبيه تر به مادر خويش، مادر طبيعت؛ دريايي در انتظار دلي از جنس خويش، كوهساري به پايداري اراده اي كه از درون بتراود، اين آرامش را از لحظه هايي به يادگار دارم كه نقطه ي تلاقي من با خطوط درهم اما موزون طبيعت است؛ صداهايي كه هركدام برگرفته از شعار آزادي اند... آري، طبيعت را در آغوش مي گيرم؛ اين شوق، شوق پرستويي به خانه بازگشته است، شوق ديدار فصل رهايي؛ شوق لحظه ي آرامشي توفاني كه باد مصايب را به دست فراموشي سپرده است. اين رآغاز پيوندي دوباره است به موهبتي كه سال ها نسيمي از بركت خود را عرضه كرد و راز جوانه هايش را باق نگاه داشت. پيوندي كه با پرواز همراه خواهد بود؛ به پشتوانه اي از بهارهاي اميدوار ، برگهاي سبز و جوانه هاي تازه از خاك سربرآورده.

به بهانه ي سفر به قلمرو سبز طبيعت

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت14:38توسط سایه شمع | |