تبليغاتX
بید و مجنون

بید و مجنون

در زمانه ای که دیالوگ یک فن نیست بلکه همچون شعر و هنر کمیاب شده و همچون قرص های آرام بخش، مسکن ِ زخمهای عمیق، زمانه ای که مردم از ترس دیدن تجربه فجیع و تلخ بشری دیگری، غمین و سرخورده اند؛ و کاسه های صبر بار هاست که سر رفته.

دوره ای که برای صرفه جویی هم که شده ترجیح می دهم چراغهای ذهنم را من خاموش کنم؛

 و داده های ورودی را فیلتر؛

 و مواظب سرماخوردگی مغزی باشم  تا نکند باز درگیر آن ناامیدی هایی بشوم که انگیزه و توانایی تاثیر گذاری و امید به ایجاد تغییر را از من بگیرد.

در این وانفسای باتلاق گونه سیستم من  با دغدغه های دور و ابدی درگیرم و تنها آنها را راه نجات می یابم 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت14:26توسط شیدا | |

حرفی از درون - امین دهداریان

گاهی آن قدر دنیای درون تنگ و تار می شود که هر اتفاقی با تمام خردیش همه جایگاه دل را از آن خودش می کند و بزرگ انگاشته می شود؛ فارغ از اینکه همه چیز، تمام این دنیا با همه پیچیدگی هایش تنها گوشه ای از خیال بافی های همین دنیای درون بوده است و بس...

بعضی لحظه ها شور متفاوتی دارند، حسی گنگ بر پله خیال که هم منطق و هم احساس را توضیح می دهد، چیزی که می گوید اینها همه بهانه است تا چشم بیشتر باز کنی و پشت پرده همه عواطف و منطق بافی ها واقعیتی را ببینی که برایت خیالی فطری است، روحی ذاتی...

هرچه این روزها می گذرد، کلیتی از جنس این لحظه ها بیشتر در درونم شکل می گیرد؛ ماهیتی که هرچه بیشتر از عمرش می گذرد جزئیات و تقلاها و ترس ها و هیاهوهای گذشته را بیشتر به دست فراموشی می سپارد. می گوید ببین، اینها همه بازی های کودکانه ای است تا درک کنی وقتی امری مقرر است نپرداختن به آن با هیچ لذتی جبران پذیر نیست. وقتی چیزی کم است برای پر کردن خلااش باید مطلوبی هم جنس آن بیابی... وقتی دنیای منطق های ابزارگونه ات ره به جایی نمی برد، اندک اندک ذره های لطیفی جای آن را می گیرد تا وقتی با پر شدن ظرفش به خیالی روی آوری که از هر ظرفی پرمحتوا تر است و آن وقت ظرف منطق و احساست پرمحتوا می شود؛ آن وقت است که معنای بسیاری از لبخندها، اشکها، سکوت ها، کلام ها، احساسات، سادگی ها، مناجات ها، رازها، ثانیه ها، دلگیری ها و اندیشه ها را در می یابی...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت1:37توسط سایه شمع | |

هر پدیده یا هویتی از جنس کلیتی به نام یادگیری –خواه دانش علمی و عملی باشد، خواه ایدئولوژی و اخلاق و فراتر از همه دین – برای گسترده شدن و پایدار ماندن می تواند از مکانیسم تازه به عرصه ظهور رسیده یادگیری سازمانی به معنی فرآیند ماندگار شدن و نهادینه شدن یادگیری در سازمان تبعیت کند که می توان آنرا شکل ساده ای از این پدیده های پیچیده تر تصور کرد...

اگر قرار باشد دانشی در یک نهاد دائمی شود – به معنی اینکه اگر هویت ایجاد کننده دانش، نهاد را ترک کند، دانش وی همچنان باقی بماند- یکی از مکانیسم های اساسی، تعبیه کردن دانش در سیستم ها، ساختارها و روتین های نهاد یا سازمان است. یعنی ساختار با نقش ها و جایگاههایش، سیستم با فرهنگی که ارائه و غالب می کند و روتین با فرآیندهای تکرارپذیر و دستورالعمل های اجرایی اش برای عملکرد، دانش را پایدار و قابل انتقال می کنند...(ادامه مطلب)


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت1:30توسط سایه شمع | |

من همان کودک تاریخی ام... همان که در بدو تولدش گفته بودی "این پاک نیست؛ این کجایش لوح سفید است که کتاب تاریخ است و با خود ناگفته ها دارد..." و این کودک نه تنها خود دست و پا می زند تا دری از آینده ببیند، بلکه با چشمان کوچکش ذره ذره مدفون شدن نام تو را به نظاره نشسته است؛ هر روز کم رنگ تر و ناپدیدارتر...

روزگاری کویریاتت محمل اندیشه های در تکاپوی باروری بود تا راهی بسوی ناکجا آباد پیدا کنند و در هر کلامم، هر ورقم، هر نگاهم دریچه ای از کورسوهای نور شمعی که تخیل عرفانی اش را برایم گاهی با نواهای معاصر گونه ی ماسینیون وار و گاهی با فریادهای از دوردست ولی آشنای ابوذر گونه گره می زد و مشق شب می گفت...

... و حال رسالت تاریخی اش را، تکلیف زینب وارش را در زیر این هجمه پرتکاپوی ویرانگری نامش و تحریف فریادش برایم به یادگار گذارده تا آوای جامعه شناسانه آمیخته با نوای فلسفی و گاه سوسیالیستی اش، عرفان گونه ی متضاد با کج روی های همه جا حاضرش، و آزادیخواه برآمده از ترکیب انسانیتی هم پای تعقل، دانشی فراتر از نیاز، آرامشی دستخوش هجرت و فریادی در جستجوی نوری بالاتر از هر خیالش را چندی بیشتر زنده نگاه دارم...

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت2:14توسط سایه شمع | |


در راستای مباحث مطرح شده در کلاس رهبری سازمانی پیرامون موضوع اخلاق، به نظرم رسید مطلبی را که فرصت بیانش در کلاس میسر نشد این طور به عرض برسانم:

چندی پیش یکی از اساتید دانشگاه، در خاتمه بحثی در موردگرایش به دین گریزی در دنیا اعلام کردند که بر خلاف نظر حاضرین در جمع آمارها نشان می دهد که اشتیاق به دین – بر خلاف ایران که رو به کاهش است – در جهان افزایش مییابد. این مسئله مرا بر آن داشت تا در مورد پدیده هایی مشابه در حوزه های دیگرنظیر اخلاق که با توجه به موارد مطرح شده در کلاس وضعیتی مشابه دین در ایران دارند به تحقیق و تفکر بپردازم که به خلاصه ای از نتایج در این جا اشاره می شود:

دو مفهوم محتوی و فرم همواره از عناوین جذاب و مورد بحث علمای دانش بوده اند. گئورگ زیمل در یکی از مقالاتش – که این دو مفهوم را به عنوان ماهیت دو مکتب سوبژکتیویسم و ابژکتیویسم از هم متمایز می کند – برای بسیاری مفاهیم ریشه ای مانند دین محتوایی قائل می شود که جدا از فرم آنست؛ بنابراین دین می تواند فرمهای مختلفی از نوع "دینداری"داشته باشد  که از محتوای دین جداست. این مسئله را در مورداخلاق نیز می توانیم در نظر بگیریم، یعنی محتوای اخلاق جدا از تفاسیر اخلاقی است ومی تواند زمینه را برای برداشت نسبی بودن از اخلاق فراهم آورد.

اگر این موضوع را بپذیریم (که البته می تواند زمینه ای برای بحث های آتی باشد) به مفهوم دیالکتیک از منظر کارل مارکس می رسیم  که قدم بعد در مسیر نتیجه گیری را موجب می شود.بر این اساس در جوامع رو به ترقی فرم های تولید شده در جامعه از محتواهای موجود درجامعه بتدریج و با گذشت زمان تبدیل به محتواهای جدیدی می شوند که در کلیات با محتواهای قدیم مشترک می باشند اما در کارکردها و جزئیات دارای تفاوت هستند. بنابراین بعنوان محتواهای جدید موجب ایجاد تفاسیر و یا فرم های جدیدی می گردند و این چرخه در تاریخ ادامه می یابد. این مسئله دو رویکرد را سبب می شود، یکی اینکه می توان ادعا کرد باید جلوی این فرآیند را گرفت چرا که باعث تحریف محتوای اولیه می شود و در موردمسائل حساسی مانند دین و اخلاق می تواند منافع جمعی – یا گروهی!- را زیرسوال برد. رویکرد دوم نیز بیان می دارد که این مسئله نه تنها به این مسائل خدشه ای وارد نمی کند بلکه موجب به روز شدن این محتواها و در نتیجه فایده بیشتر برای جمع میگردد. در این نوشته، از آنجا که قصد نویسنده برخورد ارزشی با این رویکردها نیست تنها بعنوان تحلیلی جدا از خوب یا بد دانستن هر کدام از این دو رویکرد می توان اینطور نتیجه گرفت:

وقتی در جامعه ای فرصت به روز شدن محتوا با تاسی از فرم هایشکل گرفته در تاریخ فراهم باشد، نسل های جدید در موضع پژوهش در مورد مسائلی ماننداخلاق خود را با محتوایی  مواجه می بینندکه با زمان آنها اختلاف تاریخی چندانی ندارد، بنابراین این شکل قابل درک می تواندانگیزه ای برای مطالعه و تفکر بیشتر فراهم آورد. در مقابل، در جوامعی که تلاش میشود محتوای اولیه به هر انگیزه ای حفظ و ثابت نگه داشته شود –علی رغم اینکه این فرآیند دیالکتیکی خواه ناخواه در بسیاری جنبه های محتوای اولیه صورت می پذیرد و درنهایت برای حفظ ظاهر جامعه مجبور است یا آن را جزوی از محتوای اولیه بداند یاتفسیری از آن- و در مقابل پیدایش فرم های جدید و بیان نظراتی در قالب های متفاوت مقاومت صورت می گیرد، فرد در مقام تحقیق خود را با محتوایی مواجه می بیند که از زمان شکل گیری اش صد ها و یا حتی هزاران سال گذشته است و در تاریخ نزدیک به زمان فرد نیزچیزی جز همان محتوا و مقاومت در مقابل فرم ها ندیده است. بنابراین پاسخ طبیعی به این رویکرد طفره رفتن از تلاش برای یادگیری یا بدیهی پنداشتن موضوعات و فرضیه هاست که دوباره چیزی جز عدم تمایل به یادگیری نیست.

در پایان ذکر این نکته را ضروری می دانم که نتیجه گیری درمورد پیامدهای این دو رویکرد به معنی برتری دادن به یکی نسبت به دیگری نیست چرا که امکان دارد با تغییر زمینه موضوع و اصلاح در دیدگاه های حاکم ننتیجه گیری ارزشی به سهولت تغییر نماید.

پ.ن. برای مطالعه بیشتر در زمینه پیش فرض های مطرح شده می توانید به کتاب مقالاتی درباره دین اثر گئورگ زیمل و برای مطالعه رویکردی دیگر به کتاب قبض و بسط تئوریک شریعت اثر دکتر عبدالکریم سروش مراجعه نمایید.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت2:35توسط سایه شمع | |

عدالت در شعور و آگاهی هیچ گاه زیر سوال نمی رود، چرا که ظرفیت، همیشه اکتسابی بوده است...

 

پ ن 1: دغدغه ظرفیت بیشتر ابتدا تشنگی تمدن بود، اکنون اشتیاقی است که بشر از تمدن آموخته است.

پ ن 2: اگر آگاهی مطلق، میانبری است برای درک بیشتر، هزینه اش در کسب ظرفیت پرداخت شده است.

پ ن 3: از تئوری برابری، ورودی بیشتر همیشه ملاک نیست؛ تلاش برای داشته های بیشتر خود ورودی را رقم می زند. از تئوری انتظارات، آگاهی خود ماحصل کار است نه پیوندی بین عمل و نتیجه. چشم ها باید جور دیگری ببینند

پ ن 4: نگاه ظرفیت محور همیشه جواب می دهد. انسان را چه به هدف گذاری...!!!

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت1:22توسط سایه شمع | |

قبل از اینکه متن را بخوانید، برای اینکه بتوانید با نویسنده همگام و هم فکر باشید و معانی را درست درک کنید، لطفا برای دقایقی هم که شده جهت گیری ها و پیش داوری ها را درباره هر امر ممکن کنار بگذارید. این می تواند تضمینی باشد برای درکی بهتر و نقد های منصفانه تر و البته مجالی برای بحث بیشتر

 

می خواهم در مورد موضوع مهمی بنویسم؛ آن قدر مهم که وسواس فکری ناشی از انتخاب صحیح کلمات و روش فکری پیش بردن بحث به نحوی که دارای ابهام و پیچیدگی نباشد پرداختن به آن را ماهها به تعویق انداخت. ولی در نهایت باید نوشت... در این روزگار مدرنیته و تغییر و ... نقد و شرح و تفسیر هم مسلما زبان خاص خود را می طلبد. دیگر بیان هزار و چهار صد ساله منسوخ شده است، و امیدوارم زبان به روز شده این متن کارگشا باشد.

       ببینیم چقدر فرق است بین آنچه به صورت اجتماعی یا با در نظر گرفتن هنجارها و قوانین بعنوان عمل از ما سر می زند و آنچه نتیجه گیری اخلاقی ماست. من بین ایندو تفاوت فاحشی می بینم؛ در واقع می توان مفروضات را این طور مطرح کرد: رویکرد اخلاقی ما نسبت به پدیده های اجتماعی – و در جامعه خاص ما – اگر پدیده متاثر از امری در ظاهر غیر اجتماعی – مانند مذهب – باشد بشدت دارای سوگیری نسبت به جنبه های منفی پدیده دوم است که حتما آن را بیشتر باز خواهم کرد. فرض دوم هم این است که رویکرد عملی ما با صرفنظر کردن از تمامی ایده آل ها و قوانین اخلاقی است که هر فرد برای خودش وضع می کند، یعنی میانگین رفتار افراد بسیار متفاوت است از میانگین هنجارهای ذهنی تک تک افراد؛ و از قلم نیفتد که عمل کردن ما غالبا جلوی دریچه فکر قرار می گیرد!

       بحث را باز کنم؛ سخن اساسی در وهله اول با مردان جامعه است برای پیشبرد مسیر نتیجه گیری صحیح و نتیجه گیری نهایی حتما زنان را بیشتر مخاطب خود قرار خواهد داد. اول نگاه کنیم به پدیده تفکر اخلاق مند در حوزه نگاه به ارتباط جنسیتی در جامعه. اکثر ما نسبت به آنچه دین در مورد مناسبات خانوادگی، زناشویی و فراتر از آن می گوید حساسیت داریم. یعنی چه؟ از یک طرف اگر دین حرف از مساوات جنسیتی می زند دو جبهه می شویم. گروهی بدنبال تناقض در قرآن و قوانین و اجتماع می گردیم و گروهی با مطالعه و بی مطالعه و با انواع جهت گیری متعصبانه و ... درصدد دفاع برمی آییم و این می شود رویکردی توام با نزاع که محتوا را جدا از فرم می بیند. یعنی یک موضوع واقعی – مساوات – تبدیل می شود به برداشت های درست و غلط و دوباره این برداشت ها واقعیت اولیه را شکل می دهند. – این همان دیالکتیک است که چون قرار بود روانی متن فدای پرداختن به اصطلاحات نشود بدان بیشتر نمی پردازم – پس شیوه تفکر هر گروه در هر موضوعی که بین امری اجتماعی و مذهبی باشد متاثر از سوگیری هایی است که نسبت به این دو امر دارند و جامعه ما نسبت به شکاف بین این دو حساسیت دارد. یک مثال؛ در برنامه ای که ظاهرا پنج شنبه ها ظهر پخش می شود - و متاسفانه اسمش را نمی دانم – کارشناس مذهبی که از جامعه معممین هستند بحثی را مطرح کردند که در برنامه ماهواره ای پارازیت مورد نقد قرار گرفت و موجب شد به اصطلاح آن برنامه این کارشناس چهره بد هفته لقب بگیرند. کارشناس – که فکر می کنم نامشان آقای دهنوی باشد – در پاسخ به تماس تلفنی زنی که از خیانت همسر و روابط نامشروع وی به زعم زن خبر می داد بیان داشت که شما می بایست توجه خود را به وی بیشتر کرده و با محبت و تحلیل صحیح برخوردها وی را به کانون خانواده باز گردانید. واکنش برنامه پارازیت به این صورت بود که این پاسخ را یک طرفه و غیر منصفانه دانست. یعنی اگر در جامعه اسلامی زنی مرتکب خیانت یا خطاهایی نظیر آن گردد باز هم همین رویکرد در انتظارش است و جمله تقریبا دقیق مجری خطاب به کارشناس این بود که اگر همسر خود شما این کار را انجام می داد شما همین گونه با وی برخورد می کردید؟ بحث سنگسار هم که در سال های اخیر مورد توجه فیلم های متعددی نظیر بادبادک باز و سنگسار ثریا م. و اخیرا Agora و ... بوده و این روزها مناسبات سیاسی هم بدان دامن زده موید بحثی است که در ادامه مطرح می شود. البته اینجا قصد بررسی ارزشی نظر دو طرف را ندارم بلکه می خواهم کمی فکر کنید تا منظور مرا از تقابل دین و امور اجتماعی و حساسیت این روزهای جامعه نسبت به شکافی که در ذهنشان بین این دو قائل هستند دریابید. اگر موفق به این کار شدید می توانیم بحث را ادامه دهیم.

      مسئله دوم بحث شکل رفتار است و تفاوتی که من قائلم بین این امر در جامعه ما و مخصوصا در طیف مردان و بحث اول یعنی تفکر و هنجارهایی که برای خود جامعه و دینمان قائلیم که مسلما بی ربط به موضوع اول نخواهد بود. کمی با هم فکر کنیم، با مشاور ازدواجی صحبت می کردم، وی گفت اکثر طلاق های جامعه ما در حال حاضر در سه سال اول زندگی مشترک رخ می دهند. یعنی سه سال حد بالایی محسوب می شود. مسلما روند فکری و رفتاری طلاق در یک خانواده دو نفره ی سه ساله روندی سریع نیست اما حتما پیچیده است – و من در نزدیکی خودم به طور کامل تجربه کرده ام – یعنی در طول حیاتی سه ساله که حتما با علاقه و محبت آغاز شده و سال اولش نمی توانسته درگیر اختلافاتی بسیار بزرگ بوده باشد حوادث آن قدر زیاد بوده اند که پس از سه سال به چنین نتیجه ای رسیده اند و روندهای قانونی و خانوادگی – که حتما در آینده زمانی برای پرداختن و نقد آنها اختصاص خواهم داد – هم مدت زمانی را تلف کرده اند. عقل سلیم می گوید " برخورد صحیح دو فرد بالغ و عاقل با در نظر گرفتن زمان های لازم برای طی کلیه مراحل ذکر شده نمی تواند دو نفر را به این سرعت به پای میز جدایی بکشاند" قبل از اعتراض روی عبارت برخورد صحیح دو فرد بالغ فکر کنیم. منظور اینکه عکس العمل دو نفر در مقام زن و شوهری که پس از حداکثر سه سال جدا شده اند در رابطه با این مسائل به نظر شما چگونه بوده است: اختلافات جزئی، اختلاف سلیقه، سوء برداشت و سوء تفاهم، عدم درک صحیح متقابل، عدم برخورد صحیح تحت شرایط پرفشار، اختلافات خانوادگی، اختلافات فرهنگی، کنترل مناقشات و بحث فداکاری، انتقال مناقشات به فضای خارجی، مسائل جنسی و در نهایت اختلافات ارزشی. من برای این موارد تقریبا به همین شکل سلسله مراتبی قائلم و آماری که از کارشناس دیگری گرفتم موارد آخر و به خصوص بحث مسائل جنسی و درصد بالای آن در آمار طلاق را تائید می کند. اگر این موارد را این گونه ارزیابی کنیم که چگونه احساس شک، روابط نامشروع – یا بهتر بگویم غیر اخلاقی- و در نهایت خیانت می تواند به عنوان متغیری میانجی عمل کرده و این مسیر را به طلاق ختم کند متوجه می شوید که با داشتن برخورد منطقی و عاقلانه سه سال زمان اندکی است. کمی بیشتر فکر کنیم تا نیازی به درازگویی بیشتر نباشد.

      حال به عنوان مردان متاهل جامعه – و البته خودم را هم مخاطب قرار می دهم – سعی کنیم فکر کنیم عکس العمل ما در برابر مواردی نظیر احساس تردید نسبت به همسر در صحبت با جنس مخالف، برخوردها و روابط و ... چگونه است؟ چقدر جای اشتباه کردن را برای خود باقی می گذاریم؟ چقدر می توانیم در بد ترین شرایط حق را به زن بدهیم؟ چقدر در سلسله مراتب گفته شده درست عمل می کنیم؟ چقدر خوش بین، بدبین، واقع گرا یا ایده آل گرا هستیم؟ این جا من نمی توانم نتیجه گیری کنم چون نتیجه هر فرد منوط به ارزیابی خود است و روند فکری که طی می کند. البته بگذارید کمکتان کنم...

      برسیم به اصل مطلب، البته امیدوارم ادامه بحث سوءتفاهمی در مورد نگاه کلی به مردان جامعه ما پیش نیاورد. ذهنیت من این است که افرادی که در این چهارچوب نمی گنجند خود متوجه حقیقت ماجرا خواهند بود. کمی فکر کنیم بین آنچه در فکرمان یا در دوران حیات مجردیمان اعتقاد داشتیم در مورد زندگی مشترک و حق همسری – بحث اول – و آنچه الان از خود می دانیم و می بینیم و عمل می کنیم و در آینده از خود انتظار داریم – بحث دوم – آقای محترم، دوست عزیز، ایده آل گرای دیروز در مناسبات زناشویی، عقل کل و کارشناس زندگی زناشویی، مدعی دانش روانشناسی در مطالعه روابط، مدعی مساوات و برابری جنسیتی و حقوق بشر و حقوق زنان و ... ببین؛ فکر کن، تامل و تحمل کن که اسلام به تو چه گفته است، اگر زنت کار ناشایستی کرد و همه هم دیدند چه خواهی کرد؟ تا ناشایست را چه تعریف کنی؟ آیا بینی اش را مانند آن دختر افغان می بری؟ دست نگهدار! اگر به قول تو! کار ناشایستی کرد و خود فهمید و بازگشت چه می کنی؟ عمری کنایه و نیش و کم لطفی و حقارت و خواری در انتظارش است؟ دست نگهدار! اگر فکر کردی حرف تو را گوش نمی کند و ناشایست تو را شایسته می داند چطور؟ زمین و زمان را بهم می ریزی و دنیای مشترکتان را تلخ می کنی و توان فیزیکی ات را به رخ می کشی؟ دست نگهدار! اگر به قول تو درست نشد آن وقت چه می کنی؟ دیگر همه می فهمند چه جهنمی برپاست و دعوا و جار و جنجال و کتک کاری و سر و صدا و ... ؟ دست نگهدار! و اگر خدای ناکرده این بار هم نشد چه؟ دیگر تمام قدرتت را به کار می بندی و یکه تازی می کنی برای تسلط بر جنس به ضعیف!  و وساطت هم فایده ندارد و با اعصابی خراب و بدنی که کبودش کردی و آرامشی که از دو خانواده گرفتی و مهریه ای که داده یا نداده کلی جنجال به راه انداخته و کلی زیان مادی و معنوی و ... طلاقش می دهی و خلاص؟ این است آخرش مسلمان؟ مگر تو قرآن را نخوانده ای؟

      نگفت حتی اگر کار ناشایست کرد و چهار شاهد هم – حداقل – داشتی وحشی گری و بربریت را به اوج نرسان و در بوق نکن؟ حداقل ببین  ناشایست چیست، بریدن بینی و گوش چه صیغه ایست؟ نگفت او را در خانه نگهدار تا تنبیه شود؟ (آیه 15) تا با برخورد صحیح تو راه و چاه را بیاموزد؟ نگفت اگر فهمید و بازگشت خدایش هم می بخشد و تو هم ببخش (آیه 16) – در جواب بحث کارشناس! اگر زن هم اشتباه کرد راه بازگشتی هست...- گفت یک عمر طعنه بزن و تلخی کن و از هر فرصتی سوءایتفاده؟ از این ها فراتر رویم، نگفت اگر مخالفت و نافرمانی کرد زمین و زمان را بهم نریز و دنیایتان را تلخ نکن ، دنیایی را که با علاقه ساختی و از آن بالاتر هرگز تندی مکن چه رسد به اظهار نظر فیزیکی! ؟ نگفت که فقط پند بده و موعظه کن؟ (آیه 34) نگفت اگر باز نافرمانی کرد و بر تو ثابت شد جهنم درست کردن و جار و جنجال و دعوا و کتک کاری و خشم و ... بی فایده است؟ نگفت تنها با او هم بستر نشو؟ (آیه 34) نگفت اگر بازهم درست نشد قسمت می دهم این بار با زیرپا گذاشتن کمی از اعتبارم برای تو، که نامردی را به اتمام نرسان و امانت من نزد خودت را با بدنی خسته و روحی مرده و خانواده هایی بیچاره و بی اعصاب و با جنگ بر سر مهریه  و ... به پای میز طلاق نکشان؟ نگفت اصلا من به جان می خرم نقد ها و دعواها و تحریف ها و تهمت ها را، اصلا زنت را آن وقت بزن (آیه 34)  ولی به جان من نگذار کار به این جا ها بکشد؟ یعنی خیلی وقت است که تو دست دراز کردی و ...  دیگر این وحشی بازی ها و حرف از سنگسار و ... چه صیغه ایست؟

"...والتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع و اضربوهن فان اطعنکم فال تبغوا علیهن سبیلا ان الله کان علیا کبیرا"

سوره نسا – آیه 34

      این آیه نه تنها جنبه امری ندارد بلکه حتما بازدارنده است چرا که ما بسیار پیش از آنکه قرآن دستور انجام عملی را بدهد به آن مبادرت کرده ایم. نه تنها به زیان حقوق زن نیست بلکه مرد را کنترل می کند و به فکر فرو می برد. چرا که ما قوانین فکری خود را در عمل پیاده نمی کنیم، اگر قانع نشدید یکبار دیگر از ابتدا بخوانید. من ضمانت می کنم اگر سوگیری ها و پیش داوری ها را کنار بگذارید به جان خریدن سختی دوباره خواندن این درازگویی ارزشش را دارد. این حکایت می کند از شکاف عمیق بین علم خودساخته و عمل واقعی؛ این نتیجه مدت ها فکری بود آزار دهنده در باب پژوهش هایی که دنیا و جامع را ملاک قرار نمی دادند فارغ از پیش گویی های عالمانه آیاتی که گوشزد کردند که کل نگر باش در تفسیر هر چیز و محیط را از قلم نینداز، حتی در تفسیر قرآن...  

     

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت3:56توسط سایه شمع | |

 

     جایی نوشتم "دغدغه این روزهای آدمها دل بستن است" ، و مخاطب چندان خود درگیر شده اش را درگیر فهم موضوع نکرد... ولی این حقیقت نوظهور فرهنگی و اجتماعی و اخلاقی جامعه ما، هر روز قربانی خودش را تحسین می کند. گذاری داشتم در دنیای نوشته های غریبی که کاملا بر حسب تصادف انتخاب شدند و حتی برای جستجو از متدهای مختلف بهره بردم، اما... پاسخ یکی بود:

      پله اول: ما فریفته ارتباطیم نه هدایت کننده آن، چرا که ناخودآگاهی آلوده به سرکوب های متعدد زمام را در دست دارد و هر روز مسلط تر می تازد. پله دوم: دغدغه یعنی درگیر بودن؛ جای دیگری نوشته بودم دغدغه هایی از جنس دوست داشتن از ذهن گروهی! هرگز پاک نمی شود چرا که افسار را گسسته اند، برای فهم میزان درگیری خود باید منصف بود؛ در این مورد حقیقت همواره چیزی فراتر از تصور است. پله سوم: اطلاعات بسادگی جمع می شوند، نگاهی به دفترچه افکار که این روزها در بساط هر شبه نویسنده ای هم یافت می شود می تواند برگ برنده ای باشد برای فهم حقیقت؛ داده ها را باید از نو مرور کرد.

در نهایت، باید خود را تطبیق دهیم با این نردبان استنتاج؛ تا شاید قبل از رفتار، درگیری خود را بهتر درک کنیم. این حلقه ی ناآرام بی قراری، اگر مهار نشود تا ابد "ارباب" خود را گرفتار می کند، می چرخاند و می چرخاند...

     

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت4:31توسط سایه شمع | |

amindehdarian.blogfa.com

 

نباید مقایسه کرد تفسیر مبنی بر واقعیت را با واقعیت. تمیز واقعیت از حقیقت آن خود داستانی دیگر است ولی هستند شرایطی که می آموزند برای تفسیر حداقل به پیرامون خود نگاه کنیم. فلسفه واقعیت ها و ارتباط آنها با کنه مطلب کاملا وابسته به موضوع و محیط آن است. فراوانند انسان هایی که تفسیر را در جهت واقعیتی به کار می گیرند که اگر قرار باشد مخاطب را به حقیقتی رهنمون کند، آن حقیقتی مطلوب است؛ و این حتی فراتر از خوش بینی است، خوش اندیشی است نه برای خود که برای هر که در جایگاه مخاطب قرار گیرد و تنها نصیبی که می برد ساخت دنیایی بهتر است.

       این روزها پیرامونم از این افراد خالق این شرایط استثنایی فراوانند. آنهایی که حتی اگر کاملا مطابق با این الگو نباشند، حداقل بهتر و متفاوت از سایرین در این مسیر قدم برمی دارند. براستی این نیک اندیشی از نتیجه گیری بی فایده به دور است و اگر در دنیای وابسته به تفسیر امروز، ملزم به پاسخ دادنی باشد پاسخش  تفسیری نیست که مخاطب را به ورطه آلوده به اشتباهی بکشاند. خلاصه کلام، از برداشت هایی برای خودمان و تفسیری برای دیگران بپرهیزیم که فرصت نگرش دوباره یا اجازه ارزیابی مجدد را از ما می گیرد.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت3:35توسط سایه شمع | |

Amin Dehdarian: A Hypothesis for Theology

 

نقطه آغاز را طرح یک سوال در نظر می گیریم: جایگاه یادآوری در ابژه دین است یا سوژه دینداری؟

دو موضوع برای پاسخ گویی به این سوال می بایست روشن شود: اول جایگاه مبحث یادآوری در جربیات دینی ثبت شده و دیگر تمایز بین آینده نگری و یادآوری در متون مقدس. در بررسی موضوع اول با دو زمینه پژوهشی به طور کلی روبرو می شویم. در زمینه اول، اگر سیر تاریخی تفکر دینداری را در نظر بگیریم به نکته دیالکتیکی قابل توجهی در مقایسه اندیشه های افلاطون و ارسطو بر می خوریم ناشی از اینکه افلاطون یادآوری را به نوعی سوژه اصلی دینداری برای دسترسی به حقیقت دین دانست یعنی صرفا این امر محقق نمی شود مگر از طریق یادآوری حقایقی که روزگاری آشنا بوده اند: (زمینه برای پژوهش اول)

" از نظر  افلاطون، همه دانش ها در نهاد مجرد انسان قرار دارد، و این حجاب ها برازخ اند که نهاد مجرد را دچار فراموشی کرده اند، در دوره حیات زمینی  و در برخورد با موجوداتی گوناگون که شبهی به جهان مُثُل دارند یادآوری انسان آغاز و دانش های نهفته به حالت خودآگاهی وی منتقل می شوند، پس تعلیم حقیقتا تذکر است نه یادگیری چیزی مجهول، اصلا هیچ چیز بر بشر مجهول نیست، فقط آنها را شدیدا فراموش کرده است. ارسطو شدیدا به مخالفت با این نظریه پرداخت... بعدها صدرالمتالهین بر طبق متد خود هر دو رای را در یک نظریه جامع گنجانید و ثابت کرد که می توان هر دو را درست دانست" (1)

اما در زمینه دوم به آرا معاصر برمی خوریم که اگر هزاران سالی در تاریخ به جلو حرکت کنیم می توانیم مفهوم پوسته زدایی را در اندیشه های زیمل مطالعه کنیم، آنجا که مرکزی درونی اهمیت می یابد و در واقع مفهوم رستگاری هم ارز با کمالی دانسته می شود که نه تنها اکتسابی نیست بلکه با یادآوری آنچه پیش از این به بشر آموخته شده است محقق می گردد: (زمینه برای پژوهش دوم)

" هنگامی که فرشته ها روح ابدی فاوست را برای رستگاری حمل می کنند و در آغاز او را مانند شفیره پروانه تلقی می کنند، شروع به خواندن می کنند: باز کنید پوسته ای را که گرداگرد او را فرا گرفته، بنگرید که حیات مقدس چگونه به او زیبایی و عظمت عطا می کند. آن مرکز درونی فقط لازم است از آنچه بر آن نقاب زده و جلوی او را گرفته است رها و آزاد شود. این است ذات رستگاری روح. لازم نیست چیزی از بیرون به آن افزوده یا ضمیمه شود، بلکه در واقع فقط لازم است که پوسته را در آورد و هستی درونی اش را محقق سازد. در غیر این صورت چگونه باید این مفهوم را که ما فرزندان خداوند آفریده شده ایم تفسیر کنیم، اگر معنای آن به ارث بردن کمال غایی نباشد. نه کمالی که هنوز مانده است تا کسب کنیم بلکه کمالی که فقط باید بر آن تامل کنیم و به عبارتی از درون خود ظاهر سازیم." (2)

اما  در مورد بحث گسترده دوم تنها به اشاره ای در اینجا بسنده می کنیم و آن اختلافی در ظاهر میان دو امر اتفاقی – در آینده – یا شرح در مورد پدیده ای که در کتب آسمانی به ویژه قرآن آمده است. حال نکته ای که با مقدمه فوق به ذهن متبادر می شود این است که آیا این دوگانگی مبتنی بر وقوف در آینده است یا نکته ای برای به یادآوردن انسان؟ (زمینه برای پژوهش سوم)

(1) مقدمه مفاتیح الغیب – صدرالمتالهین شیرازی ملاصدرا

(2) درباره رستگاری روح – گئورگ زیمل

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت5:44توسط سایه شمع | |