![]() |
![]() |
|
|
1) پرده گاهی کلام حسی تهی می بخشد، یعنی سخن گفتن ما را می سوزاند، چون نوعی خواستن است و به قول بالزاک، خواستن سوزاننده است. این یعنی کلامی از رنگ بافته های ظاهری؛ چیزی که بهم می بافیم تا خود را عرضه کنیم؛ جایی برای ایراد –نه، زمانی- باقی نگذاریم و به عبارت بهتر، خود را تهی کنیم... آن وقت است که سکوت حرف می زند، حرفی تعیین کننده، می گوید بنشین و ببین که حرمت کلام چگونه پایمال می شود با زیر پا گذاشته شدن اخلاق سخنوری... کم نیستند انسان های مخفی شده پشت پرده کلام، و کم هم نیست لحظه هایی که کلام را پرده پوشی می کنیم غافل از اینکه منطقی بر پایه ی علم، مطالعه و تفکر به راحتی پرده گشاست.* * راه یافتن این احساس خود یک حس است. حس تلخی انزجار آوری که کلام به همراه دارد، حس پوچ شدن، حس حقارت در برابر نادانسته ها، حس یافتن تفکری ساده اما برتر.
2) سه درب عرفان زندگی آدمی تنها یک راه دارد برای پیشرفت و به زبان همه فهم به آن می گوییم... عرفان. دریچه های مختلفی دارد این مسیر منحصربفرد که ورود از بسیاری از آنها واجب است، یک درب تنومند آن علم طبیعت نام دارد و این روزها خیلی ها از طریق آن تنها نان می خورند و دیگر هیچ! یک درب آن تفکر است، اما نه از هر نوع آن. به قول دکتر سروش تصوف خوفی داریم و تصوف عشقی. تاریخ ما پر است از تصوف خوفی یا زهدی که به نظر من میراثی آکنده از بی تفاوتی و تحریفات دینی برایمان به یادگار گذاشته، حرکتی کند به امید آینده ای که محتاج شتاب بوده. و تصوف عشق که بال پرواز می دهد، آنچه مولوی را از دام صوفی گری رهانید... آنچه این روزها مرا درس ها می دهد... بگذریم و دربی دارد بنام اخلاق که پایه عرفان است، طبع انسانیت. علم، عشق با تفکر و اخلاق را این روزها یک جا نمی شود دید، این ها ملاک ساختن انسان های امروزی اند. هرچند که تاریخ خوب می دانسته که با کدامین نوع بشر سر و کار دارد. اما عرفان پدیده ایست مطلق...
3) اراده دست برداشتن دست برداشتن پدیده ی پیچیده ایست؛ چون نشانگر تنگناهای آدمی است، بیانگر دریچه هایی که انسان توان عبور از آنها را ندارد. وقتی به چیزی علاقه دارد تلاش می کند آنرا به دست آورد، تا آنجا که علاقه اجازه دهد، از خویشتن دست برمی دارد، ولی هنگام دست کشیدن، تمام تلاش ها و از خودگذشتگی ها را به دست فراموشی می سپارد و اینجاست که پیچیدگی خود را نمایان می کند. بسیاری وقت ها اراده ی دست برداشتن، بسی مقدس تر از بدست آوردن است، اگر داشته ها نمایانگر قدرت خواستنند، نداشته ها بسیار معانی دگر دارند، معنای اراده و توانایی، معنای ظرفیتی نا تمام... البته فرق است بین نداشتن و نخواستن. نداشته ها را به گردن عدم تلاش انداختن دردی از فقدان قدرت اراده دوا نمی کند. وقتی در اوج توانایی دست برداشتی آن وقت یک شیرینی لطیف را احساس خواهی کرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:34 توسط سایه شمع |
|
|
بودن در آموختن خلاصه می شود، سری کوتاه به تاریخچه مدون رفتار بشری که بزنیم تنها یک مسیر همواره پیشرفت داشته و آن مسیر علم است؛ فارغ از تکامل تدریجی اخلاق که شاید بارزترین نمود ظاهری آن زندگی مجلل و پر زرق و برق اروپائیان و بویژه مردم فرانسه در اوایل قرن بیستم و همزمان با جنگهای جهانی و پیشرفت عظیم جامعه ی امریکا – که به نظر من مرهون دیدگاه های روشن مردم آن جامعه و نه چیز دیگر است – میباشد، فقط دانش تکاملی همه جانبه داشته است؛ آنهم در ابعادی به بزرگی اجتماع جهانی، هدفم اینجا بیان نکات تاریخی و علمی نیست بلکه نگاهی است گذرا به دانش.
اگر بپذیریم دانش، اخلاق را بهمراه دارد ممکن است تناقضاتی در ذهن به همراه آورد که چاره اش جز خود اخلاق نباشد. اخلاقی که بی بهره از علم باشد برگی است از تاریخ، رکود اخلاق، زیبایی هایش را به منجلاب بی فکری می کشاند حتی اگر به مطلق بودن اخلاق معتقد باشیم. خلاصه اینکه یادگیری مقوله ای است پر پیچ و خم در عین سادگی! هنر یادگیری عرفانی را پدید می آورد که حتی بزرگترین منطق ها نیز از بیان دلیلش عاجزند. تنها یک تکته باقی می ماند و اینکه راز کشف حقایقی که در دل دنیای خاکی نهفته است، خود دلیلی است برای هدفمند بودن برهان آفرینشی که با یادگیری آغاز می شود و در پاسخ به تئوری فاصله بین پیشرفت علم و علم! اخلاق باید راز اخلاق مند بودن علم را از صاحبان دانش پرسید که در دل تمام حقایق مکشوف خلقت وجودی نهفته است که امروزه حضورش را با یک ترفند ساده به عوام عرضه می کنیم... شعور |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:10 توسط سایه شمع |
|
|
آرام آرام شروع می کنی به ایستادن؛ می گویند یاد گرفته روی پای خودش بایستد، می فهمد، می بیند، تشخیص می دهد، پای تفکر که به میان می آید برای خودش کسی است، کجا می رود این خیالات، این حرف ها؟
برخی لحظه ها به تنهایی گروتسک خیالپردازانه ای هستند که با دست خیال هم نمی توان گره از کارشان گشود، یعنی هجوم موازی - و نه متناقض – افکاری که هر کدام معنی خاص خود را دارند اما در مقام همکاری و تجمیع بی جایگاهند.
در این موارد خاص، یک راه این است که ذهن را آن قدر به کار گیری که زیر فشار افکار گمان آلودی که سر و ته شان تنها با فکر به هم نمی آید له شود و تو را به دست همان خیال توهم پردازی بسپارد که این لابیرنت بی سر و ته را آفریده و یا دست به دامان brain storming مضحکی شوی که می آموزد راه زندگی را، راه بی خیالی هدفمند را، راه مطالعه را...
اصولا دو جور مطالعه داریم. دو جور نگاه به مقوله ی مطالعه، دو جور احساس یادگیری که تمایز قایل می شود بین هستی و موجود، بین انسان و کائنات؛ برخی علوم نشات گرفته از نام انسانند، یعنی حیات بشری، یعنی آدمی آن را آفریده تا بازیچه ی دستش باشد، در بازی نامفهومی که دست ها گم می شود و نمی دانی توپ در دست بازیگر است یا بازیچهف یعنی اگر انسان را از معادلات کنار بگذاری علم نابود می شود، ناپدید می شود، و این نابودی در دنیای بی انسان که مملو از دانش ناشناخته است، خود مصداق نابودی است و بنابراین مرا کاری با این دسته علوم کذایی و دانش وابسته بدانها نیست، مانند جامعه شناسی، سیاست و ...
ولی زیبایی دسته دوم به استقلال از دنیای بشری است، یعنی دست مخرب روزگار نمی تواند مخل این دنیای رنگارنگ همواره در مسیر شکوفایی باشد. اگر پای انسان را از معادلات بیرون بکشی، جلای هستی علم آن رخ می نمایاند، انسان را بازیچه قرار می دهد تا زیباییش را کشف کند، تا بحال بازیهای درون یک کندو را دیده ای؟ می دانی دانش زمین یعنی چه؟ به آسمان نگریسته ای؟
دنیای روابط ما نیز مملو از این استعاره های بی روح است، استعاره های انسانی، بنابراین هنگامی که پای صحبتی می نشینی که خدا را از معادلات بیرون رانده و فلسفه می بافد، ترس ناشی از بی روحی ها دنیای مطالبات را فرا می گیرد، چرا که اگر انسان را کنار بگذاری چیزی از معامله بر جای نمی ماند، چون خدایی نبوده، چون بر سر هیچ می جنگیدند.
آری، ارزش کلام در خارج کردن نقش بشر از محاسبات و نگریستن در آینه ی بقایای مخروبه ای است که همان حس مبتکر آفریده، اگر چیزی باقی ماند به آن ببالیم و مسئله اینجاست که پاک کردن نقش انسان همان پاک کردن صورت مسئله است و نکته ی دیگر این که چیزی به نام حذف صورت مسئله وجود ندارد و بنابراین همه چیزدر تناقض ناشی از حذفی بی معنا دست و پا می زند؛ چرا که مسئله همین جا است، همان وجودی که نباید آنرا از ابتدا حذف می کردی تا حال، به خرابه ی روزگار برسی. ..
از ابتدا مراقب محذوفات باشیم. چرا که گاهی مانده ی ما را رقم می زنند، مهمترین اصل را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 3:23 توسط سایه شمع |
|
|
برگی از دفتر آفرینش را باز می کنی، نوشته است:
"هر روز بامداد لحظه ای چند آرنج خود را بر پنجره ی آسمان بگذار و دیده بر چهره ی پروردگار خویش بدوز سپس با تصویری که از این دیدار در دلت نقش بسته است نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو" شاعری ناشناس(1) و می بینی که اولین رکن آفرینش "نیایش" است، یعنی نام بردن از زیباییها؛ یعنی نیاز ها را برشمردن. غافل می شوی، می بینی چیزی از نظام جهان پیشی نمی گیرد، راست می گویند که آدمی محصور در اندیشه ی خویش است و بالاتر رفتن از قدرت فکر برایش ناممکن... تلاش می کنی از غفلت خارج شوی ولی کاری پیش نمی رود، می فهمی راه حل تلاش نیست. گرچه تلاش مقدس است، افکارت را متمرکز می کنی... موسیقی گوش نواز Phillip Glass یاد صحنه های زندگی توام با استرس ناشی از خوش بینی را زنده می کند،(۲) در برگ برگ اندیشه های " هاروکی موراکامی" همراه با "کافکا تامورا" (3) اندیشه های ژرفی را جستجو می کنی تا گریزگاه باشند، همه اینها در نوع بشری خود بی نظیرند اما جواب گوی این حس زیبای تو نیستند. یاد جمله ی موریس مترلینگ می افتی: "سعادت جاودان هم شبیه به عمر جاودان است، و بعبارت دیگر بدبختی جاودان؛ واقعا اگر امروز خداوند از شما بپرسد که چه می خواهید چه پاسخ خواهید داد؟ " (4) یاد دفتر آفرینش می افتم. ..................................................................................................................................
(1) در قلمرو زرین – دکتر حسین الهی قمشه ای Morning vision Every morning lean thine arms awhile Upon the window sill of heaven And gaze upon thy lord. Then, with the vision in thy heart, Turn strong to meet thy day. (Unknown Author)
(2) Phillip Glass - The hours soundtrack (3) کافکا در کرانه – هاروکی موراکامی (4) اندیشه های یک ذهن بزرگ – موریس مترلینگ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:36 توسط سایه شمع |
|
|
همیشه جایی برای آغاز، لحظه ای برای فوران هوایی دوباره و فرصتی برای از نو بیدار شدن هست، و این پاسخی نمی طلبد جز نشاطی به معنی شکر، به پاس رشد...
بیست و سه سال من نیز به پایان رسید، زمانی برای شکوفایی ایمانی که دنیای یک دین را بسازد، نه دین رایجی که ابتلای روز است، بلکه هوای تازه ای که روح را از نو بسازد.
برکت یک میلاد را می شود از لحظه های از پیش ساخته فهمید، لحظه هایی که داستان زندگی را مرور می کنند، "تولد مبارک"، که اگر این تبریک دریافت شود یک دنیا تفکر می طلبد و حرف هایی تازه را... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 6:0 توسط سایه شمع |
|
|
دنیا چرخ زد و چرخ خورد، به اراده ی من چرخید و به خواست من پشت کرد و در نهایت یک بار هم زیر سایه من ایستاد. اصولا وقتی همه چیز می چرخد باید بچرخی یعنی به قول معروف هم رنگ جماعت شوی. می دانی چرا؟ چون اگر نچرخی سر خودت گیج می رود. می دانی در این دنیا چرا اگر نچرخی سرت گیج می رود اما در دنیای تصویر شده من این گونه نیست؟ چون این دنیا همه چیز نیست و همه چیزش نیز همه چیز نیست. این یعنی چه؟ یعنی در این دنیا چون حرکت کاتوره ای! برای اجزایش در مقیاس من و تو وجود ندارد – به عبارت بهتر چون تو می چرخی و زمین نمی چرخد – سرت گیج می رود. اما در دنیای همه چیزها! همه چیز باید با هم بچرخد تا هیچ چیز از سرنوشت خود جا نماند، آن وقت اگر نچرخی سرت گیج می رود؛ می شوی بازیچه؛ بازیچه ی دست کائناتی که فقط می چرخند!.
برگردم به مطلب؛ اگر طبق اصول بچرخی تازه می توانی ببینی، دنیای ایستا را، تازه مجال دیدن پیدا می کنی. یعنی تازه می شود دید؛ چون اگر نچرخی چون از قافله چرخندگان عقب مانده ای و همه چیز دارد می چرخد هیچ چیز نمی بینی، یا درست نمی بینی – که همان نادیدن است-. اما دیدن همه چیز نیست، یعنی در دنیای ما همه چیز نیست. دنیایی که در آن بهتر بودن ملاک است، دنیایی که در آن می گویند کار بی منفعت ضرر است یا بطور خلاصه باید سریع تر بچرخی تا چیزی برای داشتن! داشته باشی. چیزی برای بالیدن؛ ثابت چرخیدن گناه است، گناهی از جنس داشتن خدایی از جنس خدای چرخندگان دیگر؛ نه ایستایان. چرخندگانی که هر یک به گونه ای می چرخند... وقتی دنیا زیر سایه ام جاخوش کرد تازه قدر چرخیدن را دانستم. ارزش بازیچه نبودن را، حرمت اعتباری که از یکسان نبودن پدید می آید، منزلت داشتن خدایی را که هر چقدر بیشتر این گردونه ی حیران را بچرخانی در نهایت، بیشتر به سادگی حرکتش پی میبری. به سهل ممتنع بودن بازی این روزگار، به اراده ی ناشی از ایمانی که محرک این چرخ است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 3:46 توسط سایه شمع |
|
|
تو اصلا می دانی قربانی یعنی چه؟ یعنی اگر بوی تعفن ماندگاری برایت به یادگار مانده باشد آنرا بدهی و کمی تاریخ بخری. وقتی گمشده ای را دیدی که شب ها در عالم یک خیال کاغذی بیروح پرسه می زند جان دهی تا خدایش را به او بازگردانی. وفتی لب های خشک شده از بی بارانی را دیدی که حتی به تو نگاه هم نمی کنند، همه ابرهایت را یک جا به آسمان دهی تا برایش قطره اشکی به ارمغان آورد... برای نوشیدن. یک دنیا خیال نشکفته، غم هایی که در دنیای جستجوی بی اندوهی شیرینند. دنیایی پر از قربانی؛ قربانی تمام لحظه های به یادگار مانده و مانده در یاد؛ قربانی یک فرشته کوچک که گاهی می آید و غم را با بوسه ای به آغوش خدایش بازمی گرداند. قربانی فتنه ای که آدم براه انداخت تا جایی برای قربانی شدن باقی بماند، تا بوی تعفنی باشد، تعفنی ماندنی برای تلاشی بی پایان. برای فراری همیشگی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:12 توسط سایه شمع |
|
|
هر نفس آید و افسون تو بر یاد کشد رنگ رخسار تو را بیند و فریاد کشد
دل شیدای من امشب طلبد روی تو را "تو" بیا کز غم تو این همه بیداد کشد
آسمان یک نظر افکند به سیمای تو تا نقش زیبای تو بر پیکره ی باد کشد
غافل از صید خراباتی ویرانی که انتظار می و جان از خم صیاد کشد
دل که در وادی تو کسوت شاگردی داشت طرح بی حاشیه از صورت استاد کشد
وعده ی مهر نشد مرهم شیدایی که رنج هجران تو از دوری میعاد کشد
عطر گیسوی تو شد محبس مجنونی تا ناز بی زمزمه زین لیلی آزاد کشد
دل این سایه گذر کرد به افلاک ولی درد جانکاه ز یک اختر دلشاد کشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 1:34 توسط سایه شمع |
|
|
بسیار حرف های ناگفته، نه از برای درددل، نه در مقام گلایه و نه خواهش و مویه... تنها از جنس کلام، رنگ سکوت، حرفهایی نهفته؛ کلماتی که نگاهشان می داری تا پخته شوند، سطرهایی سفید با پشتوانه ای خط خطی از طرح هایی که هرکدام ذهن را به سویی می برتد و جایی می گذارند و خود دست خالی به گوشه ای می نگرند شاید این اجزای وجودی من خود طرح کلیت به خود گیرند و این نقش های باطنی را به ظاهر پیوند دهند... آن وقت می فهمی چه می گویم. چه می گویم؟ شب ها همه بوی کاغذ گرفته اند، طعم بیداری های سیرناشدنی. دست به حال خود می رود و بی حال بازمی گردد. حس غریبانه ی تلخی دارد گل نیلوفر نگاه بی کرشمه ای که در مرداب رکود به ظاهر متلاطم دست و پای بی صدایی می زند و دلخوش به محو ناشدن است، فارغ از وسعت بی کران پیرامون، چرا که گل مرداب است دگر...*
*حال من امشب بی تاثیر از تماشای دوباره ی "سایه ی خیال" حسین دلیر نیست با بازی بی غش و بی پروای حسین پناهی عزیز |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:45 توسط سایه شمع |
|
|
"گذشته را بخشیدیم، از نو آغاز کن*..." نبخشیدیم تا از نو آغاز کنی، بخشیدیم شاید معنی آغاز را درک کنی، خود را کنار بگذاری و ببخشی... خدایا، سخت است بر این دل. کاش طعم این لحظه ها دانستنی بود؛ طعم یک جا نشستن و تنها فکر کردن، شبی ارجمند تا بدانی. آری، شاید شب شکرگزاری*، شکر بازگشت، شکر تفکر در آیاتی که بارها به سراغشان رفته ام و توشه ای نداشتم؛ شبی برای بهترین انسان ها، در قالب بهترین کتاب، در بهترین شب* شاید شب سرنوشت*، خواه باور کنم یا هم چنان مردد باشم که سرنوشت در تک تک همین شب ها نهفته است، خواه عالم باش و بیندیش نشانه ای را که در پشت این شب نهفته است و خواه... شبی تا قیامت*’** تا بیندیشی نزول راز نیست، سرنوشت،نمادسازی و هدایت راز برتری است؛ برتری یک شب. یافتن زمانی مقدس برای امری مقدس* باز هم فکر، نزول ملائکه تا بنگری ارزش انسانی که جایگاه نزول است. بر آنکه بر فرمان خدا پیشی نمی گیرد، کار محوله را انجام می دهد، اطاعت مطلق دارد از "خدایش" و نافرمانی نمی کند*. و حال آماده ای برای نشانه ی آخر؛ سلامی برای تو، لطفی به منزله ی برکت. شبی که وسوسه موثر واقع نشود*. از جنس فکر، در جهت فکر و به رنگ سلامت فکر*...
و همه این ها را گفتم تا تلنگری باشد به خویشتن که چه می کنم در لحظه های بی قدر، رنگ تفکری که شبی را قدر بخشید، چقدر رسوخ کرده در کالبد حیات روزمره؛ این بار نگاشتم تا تنها یادآور باشم برای آینده ای که طلوعش در گرو همین لحظه های با تفکر است. آینده ای که نشانه ها دارد از رنگ لیاقت بودن در دامن شب قدری دیگر و به آسانی می تواند اسیر بی قدری باشد. اما این بار نه... یک بار دیگر برای همیشه!
* تفسیر نور ** تفسیر برهان |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 3:54 توسط سایه شمع |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
My 360 homepage آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مهشید نوید سعید و بهرنگ وهم سبز یاسر داوود مونا هادی آیدین برگردان |
|
RSS
|