تبليغاتX
نسیم اندیشه

 

 

        چه بگویم از درس های دنیای الگوسازیت، الگویی که یاد داد تلاش کردن را، بدست آوردن را، ممتاز بودن را، و... همه را یک جا باختن. یاد داد چه طور آن قدر درس بخوانی تا کسی نتواند در مسیر مبارزه ات آن را آلتی برای طعنه زدن قرار دهد، آن قدر برای تلاش بی حد و مرز باشی تا هویت اصلی ات جز آزاد بودن چیز دیگری نباشد...

         و باز هم تشنه ای، تشنه ی غمی که هم نشین سال های دوری ات بود. تشنه ی اشک هایی که تو را نزدیک تر می ساخت به خود...

 

      چه طور این ها را ببینم و باز هم تلاش را آن طور که شایسته ی نام اراده است باور نداشته باشم؟ چه طور ناامید باشم از رحمتی که راه برقراری اش اراده ایست جوشیده از ایمان...

       آری دکتر ارجمند، فرخنده باد نام نیکی که فرهنگ الگو بودن را میان دو وادی علم و مذهب استوار ساخت تا مرهمی باشد برای دل هایی سوخته...

 

 

"خدایا، نمی دانم تا کی باید بسوزم؟ تا چند رنج ببرم؟ در همه حال، همه جا همیشعه تو شاهد بوده ای.عشقی پاک داشتم و آن را به پرستش ذات مقدس تو ارتباط می دادم، ولی عاقبتش به آتشی سوزان مبدل شد که ووجودم را خاکستر کرد. احساس می کنم تا ابد خواهد سوخت. شمعی سوزان خواهد بود که از سوزش من شاهد بشریت لذت خواهد برد!"

 

شهید مصطفی چمران

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:57  توسط سایه شمع | 

 

 

سلام دکتر...

       می بینی چگونه آزادی را فریفته اند؟ می بینی چگونه درس هایت را رنگ قدمت زده اند و دنبال درس های تازه می گردند؟ سی و یک سال است وادی ما رنگ و بویی را کم دارد، بگذار مرا محکوم کنند به اغراقی نادرست ام ایدئولوژی تو پایه دگرگونی بود و اکنون نیز همان تفکر مرا به انقلاب وامی دادر...

 

استاد عزیز

       شمع روشنت همواره پروانه ای را محتاج چرخیدن گردانده، پروانه ای که دل کوچکش تاب بی قراری نمی آورد، تاب دورماندن از انسانیتی که تو برایش متجلی ساخته ای..

پروانه ای که سال هاست به سایه ای از تو نیز دل خوش کرده و در پرتوی از سایه ات می آموزد، می بیند و بیشتر شیفته می گردد...

 

 

من هرگز از مرگ نهراسیده ام

عشق به آزادی، سختی جان دادن را

بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیاتی است

آخر... چه بگویم؟

من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم

و حال می خواهم چه کنم؟

قلب که می زند برای کیست؟

برای چیست؟

و صبح که بر می کشد برای کیست؟ برای چیست؟

رفیقان من، با من مدارا کنید!

به پرتگاه چی نیستی ای زندگی من خواهد لغزید؟

فراخنای زمین سخت تنگ است...

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:53  توسط سایه شمع | 

1)

-         خوشحال نیستی؟

-         چرا باید خوشحال باشم؟

-         آخر امروز آخرین روز تحصیلی تو بود.

-         آره، الآن هیچ احساسی ندارم.

-         ولی من به جای تو خوش حالم...

 

2)

      این ها آرامش نیست؛ شاید دلتنگی، شاید تجربه،

کوله باری از خاطرات، آینده ی پرمخاطره ی پیش رو.

 سال ها تقلای درس خوان بودن!!!

 

3)

     خداحافظ دانشگاه، خداحافظ امتحان!

یاد ده ها شب امتحان پرهیاهو بخیر

چه زود چشم می دهند در عوض عمر، برای بزرگ شدن!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:26  توسط سایه شمع | 

 

       یه چیزی کمه

یه جور حضور، وجود، ایمان پیوند دهنده

بدون داشتنش دیگه خواستن هیچ چیز به صلاح نیست...

 

تو مگذارفقدان را تجربه کنم، فقدان تو را؛

باید ایمان داشت تا بتوان بالید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:49  توسط سایه شمع | 

    

 

پر شده ام از نیازهای پوشالی، سازی که بی کوک نواخته می شود. اصلا چه کسی تضمین می کند ارزش خواستن ها را؟  در همه جا رنگ محیط را می بینم، رنگ زنگاری که بر روی تمایلاتم نقش بسته و نمی گذارد ببینم تصویر واقعی را...

       ... چقدر تکاپو، چقدر تلاش، چقدر نشناختن و فریاد زدن؛ چه کسی مسئول است جز من؟ برای تلاشی که بیهوده به پای خواستن ها ریخته می شود؛ خواستن برای چه؟ ... برای که؟...

           می نشینم و ورق می زنم صفحات دفتر خواهش هایم را، تا ببینم کدامشان رنگ تو را دارند؛ بوی تو را می دهند و تو را نشانم. تا کی خواستن های بی رنگ، بی نشان، بی تفکر؛ خواسته هایی که تنها مرا می سوزانند؛ تا کی تقلاهایی که مرا دور کنند و حرف هایی که تنها کارشان تبلیغ حرکت به سوی تو باشد؟..

          بالا رفتن و پائین آمدن هم نمی شناسد تلاش در راه تو؛ حرف را از همین جا هم یم شنوی، نیاز به سر مشق هم ندارد تفکر تو، کافی است بیندیشی تا کم کم پیدایش شود. آرام آرام من نیز دست خواهم شست از هر چیزی که عطر تو را کم داشته باشد، گرمای تو را. این تقلاها نیز جهت خواهند گرفت، موفقیت معنا خواهد داشت؛ لذت دارد بوی سیب، بیشتر از القابی که خواسته های مرا احاطه کرده اند و دست نمی کشند؛ بیشتر از درس هایی که علمی تو خالی است بی نام تو؛ من آماده ام، عطرش را یک بار دیگر به من ارزانی دار...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:21  توسط سایه شمع | 

 

وارد مبارزه شده ام، با خودم...

       و حقیقت را خواهم یافت،خیلی زود؛ اصلا چه فرقی می کند اگر تو باشی. اگر ببینم همراهی ات را تا پیدا کنم مسیر را، مسیر درست را؛ همه چیز جابجا شده است در ذهن من و نه در دنیایم که می دانم حقیقت را، تنها آن را گم کرده ام...

       وارد مبارزه شده ام با خودم...

                        این دنیا از آن کیست!! تو را چگونه داشتن برایم ملاک است؟، او را چگونه؟! تو تنهایم مگذار که از ابتدا به همراهی ات خوش بین بوده ام، او را فراموش می کنم اما تو مگذار، نیاز من این گونه است.

           مپندار سکوتم را دلیل آرامش، روزه ام را ، نگاه دیگرم را، خیال متفاوتم را، اشک هایم را، تلاشم را، چرا که من وارد مبارزه شده ام، با خودم!  
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط سایه شمع | 

 

 

 

             من گمشده ام در تو؟  یا همه این ها خیالی بیش نیست... یا تو گمشده ای نبودی؟ توی جاودانه...

 

   نه، باور نمی کنم که این ها همه خیالی بیشتر نباشد، پس کجاست تکلیفِ احساسِ داشتن، احساس متعلق بودن، احساس خواستن و خواسته شدن؛ باورم نمی شود...

 

        آری، من گمشده ام، این پایان همه چیز است، این گمگشتگی تلخ و نافرجام، اما در خیال خودم، در باورهای پنهانی که هیچ گاه جرئت ابرازشدن نخواهند داشت؛ این پایان همه چیز است...

 

                                  نه تو را، نه من را و نه هیچ کس را، نه افراط من و نه تفریط دنیایی بی تو؛ نه هیچ کس؛ نه خواستنی شرم آلود، نه نداشتنی بی احساس، نه روحی وابسته به دیگری، نه مخاطبی، نه خواننده ای، نه زبانی گویا.

 

" کذلک جعلناکم امه وسطا لتکونوا شهدا علی الناس"

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:5  توسط سایه شمع | 
 

 

 

 

    هوایی دوباره دمیده اند در کالبد جان، ببین که دوباره می توانی از نو شروع کنی ؛ خوشحال باش که هنوز هم فرصت داری؛ برای از نو باور کردن، برای دوباره دیدن؛ دور بریز همه رخوت ها و نخوت ها را. دست طبیعت را یک بار دیگر بفشار تا روحت را نوازش کند...

          بلند شو، ببین؛ اینجا بهار است، بهار...

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:20  توسط سایه شمع | 

     

    

 

         حس تلخ نابخشودگی، بوی بهار، یاد تو...

هر کدام به تنهایی روح مرا می لرزاند

هر کدام جدا جدا

درنیافتنشان، نشناختنشان

فرو می برد، آب می کند.

     سخت است بدانی بزرگترین اشتباه و بالاترین ابراز حقیقت را یک جا مرتکب شده ای

گناهی از جنس...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط سایه شمع | 

  

 

 

 

  تاوان هیچ چیز خاطری آشفته نیست....

 

1)      بگذار بمانم آنقدر آرام تا لیاقت آرامش را از تو بگیرم

2)      بالا می روم، پائین می آیم، می چرخم، می گردم... هیچ جا نشانی از تو نیست؛ تو نیستی، خاطرم آشفته است.

3)      گفتی آرام باش، آرام... چشمانت را ببند، مرا تصور کن، دوباره نگاه کن، دیگر هیچ چیز آن گونه نیست.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:36  توسط سایه شمع | 
// -->